پارت صد و بیست و دوم :

ساعتی بعد، مهوا مشغول جمع‌کردن وسایلش بود و آرش پشت در اتاق قدم می‌زد. نگاهی به ساعت‌مچی‌اش انداخت. سری با تأسف به طرفین تکان داد و شماره‌ی حامی را گرفت. همین که تماس وصل شد، گفت: نیومدی چرا؟ الان میریم‌آ!
مکث کوتاهی کرد و ادامه داد: بابا این خیلی قاتی کرده، من باهاش بحث کنم می‌ذاره تنها میره. خودتو برسون، بیا تا نرفتیم باهاش حرف بزن.
با خداحافظی کوتاهی تماس را قطع کرد. طولی نک

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۴۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • هدی

    0

    مهوا نیش و کنایه هم بلدی😉

    ۱ سال پیش
  • م

    0

    حالا وقت جواب پس دادنه توران خانم ،میگه پسره بیشعور فقط بلده گندکاری مهوا رو درست کنه،بیشعور که تویی واقعا خونه خراب کن،گند کاریم زیاد داری نه یکی دوتا

    ۱ سال پیش
  • م

    0

    کارخوبی کرد آرش بامهواصحبت کرد ،حامی رو تنها نزاشتن،منم همون لحظه به این فکر میکردم حامی این همه سال همین فکرو داشته که مادر مهوا زندگیشون خراب کرده اما رو مهوا تلافی نکرده هواشم خیلی داشته

    ۱ سال پیش
  • م

    0

    ❤️خیلی خوب بود نگارجون،خسته نباشی❤️ راستی داستان این ساندویج چیه من یادم نیست دوستان

    ۱ سال پیش
  • پرنیا

    1

    دمتگرم آرش،خوب زدی تو پر مهوا که بخودش بیاد خیلی حامی رو دوست دارم واقعا دمش گرم مهوا هم قشنگ و خوش موقع سر حرفو باز کرد 👌👌

    ۱ سال پیش
  • م.ر

    1

    جنگ شروع شد😫😫

    ۱ سال پیش
  • ساناز

    1

    💛🌸💙💚🤍💜🩵🩶🤎🧡

    ۱ سال پیش
  • Zarnaz

    1

    چقدر قشنگ آرش نگهش داشت تا حامی بهش برسه خیلی خیلی خوشم امد😍👏آفرین آرش 😍👏

    ۱ سال پیش
  • Zarnaz

    1

    عالی بود مرسی نگار جونم مثل همیشه گل کاشتی عزیزم ❤️👏

    ۱ سال پیش
  • Zarnaz

    3

    هوراااااا بالاخره آمدن با توراننننن حرف بزنن💃💃سکته اش بدین راحتش کنین دل ماهم خنک بشه😁

    ۱ سال پیش
کپی شد!