پیله ی پروانه به قلم فرگل حسینی
پارت شانزده :
هرسه از حیاط خارج شدند، پروانه از آن دو فاصله گرفت وبه حرف های هوتن فکر کرد، تمام دیشب را فکر کرده بود، صبح که از خواب بیدار شده بود، سر میز صحبانه وقتی پدرش جویای احوالش شده بود. اصلا همه ای کارش شده بود فکر کردن! اما دردی را دوا میکرد؟ هرگز!
_خیلی خُب با اسماعیل برو پسرت رو بیار...
باز هم فکر کرد؛ باید یک بهانه ای کاملا منطقی برای پدرش جور میکرد.برای شکیبی که بسیار باهوش بÙ
مطالعهی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۸۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آذر
0این هوتن چند سالشه؟ پروانه چند سالشه
۲ سال پیشایلما
0من منتظر بودم بگه پسرم ودزددیدن یامدرسه س نگران بشه😐😂هوتن وپروانه یه ربطی بهم دارن؟؟درسته بخاطراون عکس.نکنه ازهم خوششون بیاد
۳ سال پیش
فرگل حسینی | نویسنده رمان
والا نمیدونم ربطی دارن یا نه😂😂😂(الکی مثلا) ولی اگه میدونستمم نمی گفتم ایلما جان😔😂چرا همه انتظار داشتن واقعا بچه داشته باشه آخه این اسکل وچه به بچه داشتن🫠😂
۳ سال پیشپرنیا
0وای من فک کردم واقعا بچه داره🫥😶😂😂
۳ سال پیش
فرگل حسینی | نویسنده رمان
همه همین فکر رو کردن😂❤
۳ سال پیشهانا
0خسته نباشی عزیزم
۳ سال پیش
فرگل حسینی | نویسنده رمان
سلامت باشی جانم❤
۳ سال پیشساناز
0وای این هوتن چقدر باحاله❤️🌹
۳ سال پیش
فرگل حسینی | نویسنده رمان
مثل اینکه هوتن خان رفته تو دل همه😍🥹😂
۳ سال پیش
لطفا صبر کنید...

راز
0من از اول گفتم بچش یا سگ یا گربه