پارت بیست و یک :

چهارزانو نشسته بودم و با ناخونهای دستم ساق پامو فشار میدادم تاخودمو کنترل کنم.
واقعا به این وروجک نمیخورد اینقدر زور داشته باشه. خاطره پشتمو ماساژ میداد و پشت سر هم معذرت خواهی میکرد. کم کم داشتم داغ میشدم... حس کردم دارم از خود بیخود میشم. باید زود از این موقعیت خلاص میشدم، تشکر کردم و زود به اتاقم پناه بردم.
خدا رو شکر بعد از معاینات پزشکم فهمیدم طوریم نیست و فقط دنده ام یکم کشید

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۹۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ماریا

    3

    مرسی از رمان خوبتون، در قسمت 21 ام نویسنده دلیل بی قراری و غذا نخوردن رو عشق دونسته ، ولی عشق سرشاره از امید و انگیزه برای زندگی نه انقدر حال بد مهیار (بحث جدا از نگرانی مهیار به دلیل مخالفت مادرش هست) رمان قوی باید واقعی و روانشناسی شده نوشته باشه تا به تفریح زرد تبدیل نشه و خواننده لذت ببره

    ۱ سال پیش
  • سانیا

    0

    🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺

    ۱ سال پیش
  • شکوه

    0

    خوبه قشنگه

    ۱ سال پیش
  • اسراء

    1

    احساس میکنم خاطره دخترشون نیست

    ۲ سال پیش
  • امیرحسین

    0

    عالی

    ۲ سال پیش
  • هستی

    0

    منم دوست دارم رمان بنویسم ولی نمی دونم از کجا شروع کنم

    ۲ سال پیش
  • سعیده براز | نویسنده رمان

    😍خیلی خوبه که علاقه داری

    ۲ سال پیش
  • مهسا

    1

    عالیی بوود یعنی میشه که بهمدیگه برسن؟!🥺❤️

    ۲ سال پیش
  • زهره

    1

    رمان جالبی هست وخیلی زیبا وبا زبان ساده وروان نوشته شده که من رو جذب کرد

    ۲ سال پیش
  • سعیده براز | نویسنده رمان

    خوشحالم که دوست دارین

    ۲ سال پیش
  • اکرم بانو

    1

    جفتشون هنوز بچه ن،یکم زوده برای ازدواج

    ۲ سال پیش
  • آیلین

    0

    وای خیلی جذاب شده 😍😁

    ۲ سال پیش
  • خیلی خیلی قشنگ هست

    1

    به نظرم خیلی قشنگ بود حتی بعضی از جاهای خیلی شاد بود لطفاً پارت ها رو بیشتر کنید

    ۲ سال پیش
  • هستی

    0

    لطفا سریع تر پارت بعدی رو بزار خیلی مشتاقم ببینم پارت بعدیش چی میشه . ولی میشه بگی چطوری شروع کردی به نوشتن رمان؟

    ۲ سال پیش
  • سعیده براز | نویسنده رمان

    از یه سنی حس کردم کتاب ها وفیلم هایی که می خونم ومی بینم ونمی پسندم ودوست دارم جذاب ترباشن وداستان پیچیده تری داشته باشن واسه همین خودم دست به کارشدم😍

    ۲ سال پیش
  • Azi

    2

    تورو خدا زیاد زیاد پارت بزارررررر ما تا پارت بعد می میریم و زنده میشیممممم 😩

    ۲ سال پیش
  • سعیده براز | نویسنده رمان

    چشم

    ۲ سال پیش
  • ستاره

    2

    فک نکنم به این راحتی قبول کننن اوناباعموشونم مشکل دارن چه برسه به دختره نمی دونم چرافک میکنم خاطره دخترخودشون نیست🤔🤔

    ۲ سال پیش
  • سعیده براز | نویسنده رمان

    یچیزی این وسط یه رازه

    ۲ سال پیش
  • ستاره

    1

    درگوشی بگیدهیچ *** نمیشنوه 😉من همه خواننده های عزیزرازداریما

    ۲ سال پیش
  • سعیده براز | نویسنده رمان

    ای خدا ازدست شما مخاطب های قشنگم😍😍😍

    ۲ سال پیش
  • شبنم

    3

    چقدر نگرانم از یک طرف مادرش از طرفی خاطره قبولش کنه که امکانش کمهو اینکه آیا مسابقه رو می بره یانه عجب شیر تو شیری شد یعنی چی میشه

    ۲ سال پیش
  • سعیده براز | نویسنده رمان

    عجب عجب

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️