همسایه قلبم به قلم سعیده براز
پارت بیست و یک :
چهارزانو نشسته بودم و با ناخونهای دستم ساق پامو فشار میدادم تاخودمو کنترل کنم.
واقعا به این وروجک نمیخورد اینقدر زور داشته باشه. خاطره پشتمو ماساژ میداد و پشت سر هم معذرت خواهی میکرد. کم کم داشتم داغ میشدم... حس کردم دارم از خود بیخود میشم. باید زود از این موقعیت خلاص میشدم، تشکر کردم و زود به اتاقم پناه بردم.
خدا رو شکر بعد از معاینات پزشکم فهمیدم طوریم نیست و فقط دنده ام یکم کشید
مطالعهی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۹۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
سانیا
0🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺
۱ سال پیششکوه
0خوبه قشنگه
۱ سال پیشاسراء
1احساس میکنم خاطره دخترشون نیست
۲ سال پیشامیرحسین
0عالی
۲ سال پیشهستی
0منم دوست دارم رمان بنویسم ولی نمی دونم از کجا شروع کنم
۲ سال پیش
سعیده براز | نویسنده رمان
😍خیلی خوبه که علاقه داری
۲ سال پیشمهسا
1عالیی بوود یعنی میشه که بهمدیگه برسن؟!🥺❤️
۲ سال پیشزهره
1رمان جالبی هست وخیلی زیبا وبا زبان ساده وروان نوشته شده که من رو جذب کرد
۲ سال پیش
سعیده براز | نویسنده رمان
خوشحالم که دوست دارین
۲ سال پیشاکرم بانو
1جفتشون هنوز بچه ن،یکم زوده برای ازدواج
۲ سال پیشآیلین
0وای خیلی جذاب شده 😍😁
۲ سال پیشخیلی خیلی قشنگ هست
1به نظرم خیلی قشنگ بود حتی بعضی از جاهای خیلی شاد بود لطفاً پارت ها رو بیشتر کنید
۲ سال پیشهستی
0لطفا سریع تر پارت بعدی رو بزار خیلی مشتاقم ببینم پارت بعدیش چی میشه . ولی میشه بگی چطوری شروع کردی به نوشتن رمان؟
۲ سال پیش
سعیده براز | نویسنده رمان
از یه سنی حس کردم کتاب ها وفیلم هایی که می خونم ومی بینم ونمی پسندم ودوست دارم جذاب ترباشن وداستان پیچیده تری داشته باشن واسه همین خودم دست به کارشدم😍
۲ سال پیشAzi
2تورو خدا زیاد زیاد پارت بزارررررر ما تا پارت بعد می میریم و زنده میشیممممم 😩
۲ سال پیش
سعیده براز | نویسنده رمان
چشم
۲ سال پیشستاره
2فک نکنم به این راحتی قبول کننن اوناباعموشونم مشکل دارن چه برسه به دختره نمی دونم چرافک میکنم خاطره دخترخودشون نیست🤔🤔
۲ سال پیش
سعیده براز | نویسنده رمان
یچیزی این وسط یه رازه
۲ سال پیشستاره
1درگوشی بگیدهیچ *** نمیشنوه 😉من همه خواننده های عزیزرازداریما
۲ سال پیش
سعیده براز | نویسنده رمان
ای خدا ازدست شما مخاطب های قشنگم😍😍😍
۲ سال پیششبنم
3چقدر نگرانم از یک طرف مادرش از طرفی خاطره قبولش کنه که امکانش کمهو اینکه آیا مسابقه رو می بره یانه عجب شیر تو شیری شد یعنی چی میشه
۲ سال پیش
سعیده براز | نویسنده رمان
عجب عجب
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

ماریا
3مرسی از رمان خوبتون، در قسمت 21 ام نویسنده دلیل بی قراری و غذا نخوردن رو عشق دونسته ، ولی عشق سرشاره از امید و انگیزه برای زندگی نه انقدر حال بد مهیار (بحث جدا از نگرانی مهیار به دلیل مخالفت مادرش هست) رمان قوی باید واقعی و روانشناسی شده نوشته باشه تا به تفریح زرد تبدیل نشه و خواننده لذت ببره