پارت پنجاه و نهم :

با حرکت ناگهانی من مینا هم تکون شدیدی خورد و چشماش باز شد.
جفتمون با نگرانی به‌هم نگاه کردیم و مینا خیلی آروم پرسید:
- چی بود؟!
ولی نیازی نبود من جوابی بدم چون بلافاصله اون اتفاق تکرار شد! دوباره! سه باره! چهاربار! پنج بار!
یه نفر پشت سره هم می‌کوبید به سقف، یه جوری که فکر می‌کردم هر لحظه ممکنه بیشتر و بیشتر خم بشه و یه نفر بیفته از اون بالا بیوفته تو ماشین!
تجسم عجیب و

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۳۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • میم

    1

    واااای ای دفعه کدومشون منتقل شد کدوم جهنمی 😮🥺😱

    ۱ سال پیش
  • سهیل

    4

    یا خدا چقد استرس..نمیدونم چرا همیشه آخر پارتهای رمانتون وقتی هووووف میکنم متوجه میشم نفسم یجورایی حبس بود 😂😂 دمتون گرم عالی بود و هیجانی

    ۲ سال پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    😁🙏✨

    ۲ سال پیش
  • ayden

    0

    رمان خیلی هیجانی و قشنگ اما حس میکنم شدت ترسش اومده پایین

    ۲ سال پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    نفهمیدم تعریفه یا تخریب 🤣😭

    ۲ سال پیش
  • سحر

    2

    بخدا دلم براشون میسوزه بیچاره ها😭😭ولی دمت گرم زهرا جون بازم گل کاشتی

    ۲ سال پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    ایشالا به زودی مشکلشون حل میشه😔😂 قربونت 🥰✨🌹

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️