پارت چهارصد و شانزده :

مامان برایمان خیار و گوجه‌فرنگی سوغاتی آورده بود، سبزیجاتی که در این فصل در تهران تمام شده بود و خیلی به ندرت گیر می‌آمد اما در جنوب هنوز مزارع درگیر سرما نشده بودند. چند روز قبل به علی گفته بودم مدام هوس خیار می‌کنم و وعده‌اش را داده بود که دنیا را زیرورو می‌کند و برایم پیدا کند. خبر داشتم که به دوستانش سفارش کرده بود از خوزستان خیار بیاورند و دنبال مسافری بودند که بیاورد. هیچ‌کدام ب

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۹۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ساناز

    0

    💙🤍💛🩶💚🩵🤎💜🧡❤️

    ۱ سال پیش
  • م

    0

    همین انتظار از فخری می رفت،برای هر تصمیمی همه جوانب رو می سنجه،خودش مستقل وقوی هست نمیخواد با بچهاش زندگی کنه وبه خودش وابستشون کنه

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️