پارت چهارصد و شانزده :

مامان برایمان خیار و گوجه‌فرنگی سوغاتی آورده بود، سبزیجاتی که در این فصل در تهران تمام شده بود و خیلی به ندرت گیر می‌آمد اما در جنوب هنوز مزارع درگیر سرما نشده بودند. چند روز قبل به علی گفته بودم مدام هوس خیار می‌کنم و وعده‌اش را داده بود که دنیا را زیرورو می‌کند و برایم پیدا کند. خبر داشتم که به دوستانش سفارش کرده بود از خوزستان خیار بیاورند و دنبال مسافری بودند که بیاورد. هیچ‌کدام ب

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۷۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • ساناز

    0

    💙🤍💛🩶💚🩵🤎💜🧡❤️

    ۱ سال پیش
  • م

    0

    همین انتظار از فخری می رفت،برای هر تصمیمی همه جوانب رو می سنجه،خودش مستقل وقوی هست نمیخواد با بچهاش زندگی کنه وبه خودش وابستشون کنه

    ۱ سال پیش
کپی شد!