پارت چهارصد و چهارده :

باز لبخند زد.
- من هم همین‌هایی که گفتی. بلد نیستم بهتر از این بگم ولی خیلی خوشحالم که پیدات کردم. الان هم بیشتر خوشحالم که قراره سه نفر بشیم.
- نمی‌خواد بمونی خونه و مواظبش باشی. به مامانت اعتماد دارم. مطمئنم بچه‌ی ما رو خیلی دوست داره.
نفس آه‌مانندی کشیدم و اضافه کردم:
- کاش مامانم هم بود... کاش می‌شد کنارم باشه، بچه رو بسپرم دستش و مطمئن باشم عین خودمون مواظبشه. دلم براش

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۴۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ساناز

    0

    🩵🩶💛🤍❤️🧡💜🤎💚💙

    ۱ سال پیش
  • م

    0

    خیلی عالی،همیشه از اتفاقات به بهترین شکل ممکن استفاده میکنه،این بهترین خواسته بود که میشد داشته باشه

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️