پارت سیصد و هشتاد و یک :

- دیشب اومده ولی الان رفت شهر.
قلبم پایین ریخت. رفته بود که کار را تمام کند.
- کِی رفت؟
- تازه رفت، ده دقیقه شاید هم یه‌ربع قبل.
- باید برم دنبالش.
طوطی با حالتی نگران پرسید:
- چی شده تابان جان؟ داداش علی دیشب که رسید حالش خوش نبود، قد یه گنجیشک شام خورد، زود هم رفت تو رختخواب ولی تا صبح صدای راه رفتنش می‌اومد، هِی پامی‌شد می‌رفت تو حیاط و برمی‌گشت.
عیوض گفت:

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۷۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه

    1

    حقش بود ضایع بشه

    ۳ هفته پیش
  • علی

    1

    انقدر با عجله ای که تابان داشت همزاد پنداری کردم که با عجله تنددی خوندم نفهمیدم چی شد!

    ۲ سال پیش
  • ساناز

    0

    ❤️💐🩶🩵💜🤎💚🤍🧡💙💛

    ۲ سال پیش
  • سارا

    2

    درود بر علی😂

    ۲ سال پیش
  • م

    1

    عجیب روحم شادشد علی حالشو گرفت، یه درصد این مهارت ها، مهارت استفاده از عقلش داشت خوب بود

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️