پارت سیصد و شصت :

به جای جواب نفسش را پوف کرد و دراز کشید. فرصت را از دست ندادم و پیراهنش را که کمی پاره شده بود بالا زدم. روی پهلوی چپش یک زخم به درازی ده سانتی‌متر بود که عمقی حدود یک سانت داشت و گوشت سرخ از میانش دیده می‌شد. هنوز خون‌ریزی داشت. دلم آشوب شد. مطمئن بودم درد زیادی دارد. هرچند انگار درست گفته بود که تیر وارد بدنش نشده ولی بدجوری پهلویش را دریده بود. آب دهانم را فرودادم و سعی کردم حس دل‌آشوبه Ø

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۹۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ساناز

    0

    💜💛🤎💚💙🩵🤍🩶🧡❤️

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️