پارت بیست و ششم :


ﻋﻤﺎﺩ ﻣﺪﺗﯽ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺩﻭﺭ ﺷـﺎﻫﺪ ﺍﺳـﺘﺎﺩ ﻭ ﻣﻬﺘﺎﺏ ﺑﻮﺩ. ﮐﺴـﯽ
ﺩﺭﻭﻧﺶ ﻣﯽﮔﻔﺖ ﺑﺎﻳﺪ ﻣﻬﺘﺎﺏ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺣﺎﻝ ﺧﻮﺩ ﺭﻫﺎ ﮐﻨﺪ، ﺍﺻــﻼ ﺍﺯ
ﺍﻭﻝ ﻫﻢ ﻗﺮﺍﺭﺵ ﻫﻤﻴﻦ ﺑﻮﺩ ﺍﻣﺎ ﺗﻌﺼﺒﯽ ﻋﻤﻴﻖ ﺩﺭﻭﻧﺶ ﺟﻮﻻﻥ ﻣﯽﺩﺍﺩ،
ﺍﻧﮕﺎﺭ ﮐﻪ ﮐﺴـﯽ ﺁﻥﭼﻪ ﮐﻪ ﺣﻖ ﺧﻮﺩﺵ ﺑﻮﺩﻩ ﺭﺍ ﺑﺮﺩﺍﺷـﺘﻪ ﺍﺳـﺖ؛ ﻳﮏ
ﺟﻮﺭ ﻣﺎﻟﮑﻴﺖ ﮐﻪ ﻣﯽﺩﺍﻧﺴـﺖ ﺧﻮﺩﺵ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺳـﻠﺐ ﮐïº

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۸۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • بهاره

    0

    من فکر میکنم ولت کنه را باید اصلاح کرد وگرنه قشنگ بود

    ۳ سال پیش
  • ایلما

    0

    کاش عمادهنوز توکوچه جلوی پنجره باشه

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️