طلوع سپیده دم به قلم دیبا کاف
پارت بیست :
صدای تورج تو اتاق پیچید که اجازه میخواست که دایه گفت:
- بفرما تو پسرجان.
وارد اتاق که شد زیر چشمی نگاهی به من انداخت و پرسید.
- حالش چطوره؟
- الحمدالله بهتره فقط تشنه است که اونم دکتر گفته آب بهش ندید
- میگم اتاق مهمان تروتمیز هست دایه؟
- آره تازه تمیزش کردن چطور؟ کسی قراره بیاد؟ آقا مهمان داره؟
تورج مکث کوتاهی کرد و چند لحظه بعد پر از هیجان گفت:
- الان اینجا
مطالعهی این پارت حدودا ۱۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۷۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
اگه از رمان خوشت اومده اونو لایک کن.