داتورا به قلم ساناز لرکی
پارت نوزده :
صاف ایستاد و اندکی درنگ کرد. شیفته همسرش را نگریست و چنان بود که گویی نمیتواند از او دل بکند اما مجبور است. بعد با قدمهایی بلند بیرون رفت و اعتنایی هم به جیغهای رها که نامش راصدا میزد، نکرد. با صدای بسته شدن در همهچیز تمام شد. تمام امیدها برای خلاص شدن از این وضعیت رخت بربست و تنها وحشتی ماند آمیخته به تنهایی و سکوت.
از پنجرهی غبار گرفتهی درمانگاه به درختان حیاط خیره شد. تنه
زینب
00بوس بهت آراز