پارت نوزده :

با صدای صحبت‌های بی‌وقفه‌ی چکاوک که عزیز را مخاطب قرار داده و یک ریز و در مورد هر چیزی که به ذهنش می‌رسید حرف می‌زد، چشم باز کرد. چشمانش از بی‌خوابی شب قبل می‌سوخت و سردرد داشت. بی‌حوصله در رختخوابش نشست و گوشه‌ی هر دو چشمش را با نوک دو انگشت شست و اشاره فشرد. بی فایده بود، دردش آرام نمی‌گرفت.
رختخوابش را مرتب کنار باقی رختخواب‌ها چید و از همان‌جا وارد ایوان شد. هوای سرد و نمناک

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۹۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • طیبه امینی

    0

    سلام و وقت بخیر خدمت نویسنده ی توان مند کاش کمی پارت ها طولانی تر میشد چون خوندن یه پارت ۳ دقیقه بیشتر نمیکشه و انتظار پارت بعدی سخته

    ۲ سال پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    سلام وقت شما بخیر. ممنونم که زمان می‌ذارین و داستان منو دنبال می‌کنین❤️ حتما سعی می‌کنم از این به بعد پارت‌‌ها رو طولانی‌تر قرار بدم

    ۲ سال پیش
  • سارا

    0

    اوه معمای جدید طرح شد. نگین که بود و چه کرد؟ ۵ نمره😂

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️