پارت شصت و چهارم :

با این حرف سعدی گوشی را از کیفم بیرون آوردم، خواستم به تماس های پاسخ داده نشده ام نگاهی بیاندازم اما گوشی روشن نشد.
- من دیشب خیلی خسته بودم، بلافاصله بعد رفتن تو خوابم برد، شارژ گوشیم تموم شده، نفهمیدم.
گوشی را به دست سعدی دادم و مشغول خوردن آب میوه شدم.
- خوش به حالت برکه.
- هان؟!
- خوش به حالت که این قدر ذهنت آرومه که شب ها به این راحتی خوابت می بره ولی من تا خود صبح خوابم

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۳۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • آنیا

    0

    چقدبی احساس این مرد😕 البته تقصیرخودش نیست خانوادشوکه دیده فکرکرده همه مثل اوناهستن😶

    ۲ سال پیش
  • شبنم

    0

    عالی بود کیف کردم از حاضرجوابی برکه ورفتارش حالا میثم خان بدو که فایده نداره

    ۲ سال پیش
  • فاطمه زهرا

    1

    من فکر میکردم شاید کمی حس بهش داشته باشههه

    ۲ سال پیش
  • پرنیا

    3

    وای اصا حسی نداشته بهش😑😑

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️