پارت هفده :

رها کلافه و با حرص گفت:
_ وانمود نکن نمی‌دونی. فقط تو بودی که می‌دونستی من می‌خوام برم نمایش آناستازیا تست بدم. عمو همون موقع رسید.
ارسلان کلافه به سمت او رفت. با همان نگاه از بالا به پایین نگاهش کرد و کلمات را از میان دندان ادا کرد:
_ تو اصلا حواست نیست چی می‌گی...زده به سرت

رها یک گام عقب کشید. این روزها خیلی چیزها را فراموش می‌کرد؛ قرص ها او را فراموش‌کار و متوهم کرده

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

اگه از رمان خوشت اومده اونو لایک کن.

نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.