پارت پانزده :

چه عزم راسخی در بیتاب کردن دلش داشت این رئیس جوان و خوش سیما.  بزاق دهانش را پر صدا فرو داد و سرش را پایین انداخت. این لحظه ها را بارها و بارها در رویاهایش میدید و قند در دلش آب میشد. اما حالا که واقعی شده بودند ته دلش از هر وقت دیگری نومیدتر بود. وقتی لب باز کرد تا چیزی بگوید صدایش از شرم و هیجان میلرزید:
- اما... من مشکلاتم زیاده هومن. ما ... بارها در این مورد با هم حرف زدیم.
- هر مشکلی یه

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۹۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • سمیرا

    1

    عالی بود دوست داشتم

    ۱ سال پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    مرسی از همراهیتون🌺

    ۱ سال پیش
  • بهاره

    2

    عالیه

    ۲ سال پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    🙏🌺

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️