پارت هشتم :

مرضیه خانم پشت سرش کمی جلو آمد و با گونه هایی که از فرط ترس و نگرانی گل انداخته بود لبخندی گل و گشاد و بی محتوا به روی نگار پاشید و در حیاط را به روی او باز کرد:
- خوش اومدی نگار جان بفرما تو. خدا رحمت کنه پدر و مادرتو. دستت درد نکنه، قبول باشه. عزیزه خانم چطورن؟
چادر روی سرش Ø

با احترام، به اطلاع شما می‌رسانیم که این رمان به پایان رسیده است و بنا به درخواست نویسنده، به منظور چاپ یا ویرایش، از دسترس خارج شده است و دیگر امکان مطالعه ی آن وجود ندارد

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۴۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مبینا

    0

    باباش چه قدر بیکار بوده نشسته اطلاعات محصولو خونده فهمیده دو درصد الکل داره😂 به همین سوی چراغ قسم من بودم تا اخرشو میخوردم هیچ وقت هم نمی فهمیدم توش چیه🤣

    ۷ ماه پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    😁🤭

    ۷ ماه پیش
  • بهاره

    0

    امان از آدمای متعصب

    ۲ سال پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    واقعا👍🏼

    ۲ سال پیش
  • فاطمه زهرا

    2

    با اینکه خودم مخالف اینجورچیزام ولی خط اخر خیلی خوب بود😂

    ۲ سال پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    هر چیزی به اندازه خوبه وقتی از حد بگذره برای هیچ کس خوشایند نیست🥰🌺مرسی از همراهیتون🙏🏻

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر

    0

    خوب

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر

    0

    خوب

    ۲ سال پیش
  • اکرم بانو

    1

    واقعانسل جدید درکشون سخته

    ۲ سال پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    بله و البته بسیار باهوشن

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️