حسرت با هم بودن به قلم مرضیه نعمتی
پارت صد و بیست و نهم :
بی اختیار یاد آن روزها افتادم که همراه مادرم و سوگل و امین و مجید به اینجا آمدیم. خیلی وقت بود که از آن روزها میگذشت. امین خم شد و نیلوفر را روی فرش قرمز خانه گذاشت و زیر سرش متکای سفیدی گذاشت. با دقت به چهرهاش نگاه کرد و گفت:
ـ شبیه تو نیست.
لبخند غمگینی زدم. نگاهم کرد و گفت:
ـ بذار برم برات یه چایی بیارم.
ـ فقط آب میخوام.
ـ الان برات میارم.
به طرف آشپرخانه Ø
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۸۸۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

مرضیه نعمتی | نویسنده رمان
حق خواننده های پی گیری مثل شماست💖 امین واقعا پشیمون شده🙂
۲ سال پیشریحانه
0نه منظورم اینه شاید میخواد تغییری تو زندگی الهام به وجود بیاره
۲ سال پیشفاطمه
0سکه هامو خورد پارت هم باز نکرد
۲ سال پیش
مرضیه نعمتی | نویسنده رمان
فاطمه جان هر پارتی رو که باز میکنی 24 ساعت مهلت داری بدون پرداخت سکه ی مجدد بازش کنی و بخونی. پس اگه متن پارت به خاطر کندی سرعت باز نشد، 24 ساعت مهلت داری تو وقت های دیگه
۲ سال پیش
مرضیه نعمتی | نویسنده رمان
دوباره سعی در باز کردن پارت کنی.
۲ سال پیشفاطمه
0باز هم نشد دوباره سکه هامو خورد من ۲پارت طلب دارم 🥲
۲ سال پیش
مرضیه نعمتی | نویسنده رمان
عزیزم به پشتیبانی اطلاع بده راهنماییت میکنن
۲ سال پیشرویا امینی
0برای منم خورد سکه رو ولی پارت رو باز نکرد
۲ سال پیش
مرضیه نعمتی | نویسنده رمان
به پشتیبانی اطلاع بدین
۲ سال پیشZarnaz
2عالی عالی مرسی مرضیه جونم ❤️😍
۲ سال پیش
مرضیه نعمتی | نویسنده رمان
🙏❤
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

ریحانه
0ممنون که انقدر به موقع پارت میزاری گلم راستش حس میکنم امین یه نقشه ای داره 😌