پارت هفده :

بشقاب را جلوی چکاوک که بغ کرده و به غذا خیره شده بود گذاشت و جواب داد:
_ من که از وقتی اومدم دارم می‌خندم عزیز، کجام میزون نیست؟!
عزیز سری تکان داد و گفت:
_ تو پاره‌ی تن منی بچه، مگه میشه نشناسمت؟ این یهویی اومدنت بی‌دلیل نیست!
_ دست شما درد نکنه دیگه! من که سر و تهمو می‌زنن این‌جام! یهویی اومدن دیگه چه صیغه‌ایه؟
_ سر منِ شیره نمال بچه، این موها رِ تو آسیاب سفید نکردم که! نم

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۹۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • م.ر

    1

    🧐🤓🤓کنجکاو شدیم

    ۲ سال پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    راضیم😂

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️