آفاب به قلم مهتاب جهان فر
پارت هفده :
بشقاب را جلوی چکاوک که بغ کرده و به غذا خیره شده بود گذاشت و جواب داد:
_ من که از وقتی اومدم دارم میخندم عزیز، کجام میزون نیست؟!
عزیز سری تکان داد و گفت:
_ تو پارهی تن منی بچه، مگه میشه نشناسمت؟ این یهویی اومدنت بیدلیل نیست!
_ دست شما درد نکنه دیگه! من که سر و تهمو میزنن اینجام! یهویی اومدن دیگه چه صیغهایه؟
_ سر منِ شیره نمال بچه، این موها رِ تو آسیاب سفید نکردم که! نم

لطفا صبر کنید...

م.ر
1🧐🤓🤓کنجکاو شدیم