پارت شانزده :

دستی به صورتش کشید، کلاه کاپشن را روی سرش عقب راند و جلوی پرچین چوبی و کوتاه خانه‌ی سنتی و خوش حس و حال مادر بزرگ مهربانش، پا روی ترمز گذاشت. نیم نگاهی به صورت معصومانه‌ی غرق در خواب چکاوک انداخت و کنج لبش به سمت بالا انحنا گرفت. با آرامش صدا زد:
_ پاشو گنجشکک، رسیدیم.
بعد هم با دیدن چشمان خمار و نیمه باز او، لبخندش عمق گرفت و از ماشین پایین پرید.
در چوبی کوتاهی را که ارتفاع آن ب

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۹۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • رها

    0

    ترنسی چیزیه؟

    ۱ سال پیش
  • سارا

    0

    اوه اوه خشم سروین 😱 عالی بود نویسنده جان😍

    ۲ سال پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    😎😎😁

    ۲ سال پیش
  • م.ر

    0

    یعنی مشکل دست درازی کردند بهش 🧐

    ۲ سال پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    عجله نکن😎😎

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️