اشتباه صحرا به قلم سعیده براز
پارت چهل و پنجم :
سعید با چشم های خمار شده در حالی که به من خیره شده است، دکمه های پیراهنش را باز می کند.
ـ دیگه وقت رفتنش بود. تازه عروس و دوماد که نباید مهمون داشته باشن اصلا.
سعید حالا پیراهنش را درآورده بود و رکابی تنش بود. بی توجه به نگاه های خمارش به سمت میز پذیرایی می روم تا وسایل پذیرایی را از رویش جمع کنم.
سعید دقیقا روبه روی من می نشیند و هر دو دستش را روی پشتی مبل می گذارد و به من نگاه می ک
لطفا صبر کنید...

اسرا
9سعیدواقعارفتارش اصلادرست نیست 🙏