پارت شصت و دوم :

بابا حامد که مشغول صحبت با دوستش بود با مهربانی به هردویمان خیره شد، مامان فریده می خواست مثل بقیه از جایش بلند شود اما تعللش باعث شد، مائده بالاخره به حرف بیاید.
- فریده جان، خدایی نکرده ناخوش احوالی؟ از اول مهمونی حواسم بهت هست، انگار حالت خوب نیست.
با این حرف مائده همه ی توجهات به سمت مامان جلب شد.
مامان هول کرده گفت:
- نه خوبم چیزیم نیست.
- آره بابا خداروشکر.
- چیØ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۴۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه زهرا

    2

    ولی بازم میگم احساس میکنم میثم دوستش داره هنوز

    ۲ سال پیش
  • اسرا

    3

    وای صابرچقدرنگران شد🙏

    ۲ سال پیش
  • پرنیا

    1

    بیچاره دل برکه 😔😔😔

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️