به زلالی برکه به قلم سعیده براز
پارت شصت و دوم :
بابا حامد که مشغول صحبت با دوستش بود با مهربانی به هردویمان خیره شد، مامان فریده می خواست مثل بقیه از جایش بلند شود اما تعللش باعث شد، مائده بالاخره به حرف بیاید.
- فریده جان، خدایی نکرده ناخوش احوالی؟ از اول مهمونی حواسم بهت هست، انگار حالت خوب نیست.
با این حرف مائده همه ی توجهات به سمت مامان جلب شد.
مامان هول کرده گفت:
- نه خوبم چیزیم نیست.
- آره بابا خداروشکر.
- چیØ
لطفا صبر کنید...

فاطمه زهرا
2ولی بازم میگم احساس میکنم میثم دوستش داره هنوز