به زلالی برکه به قلم سعیده براز
پارت شصت و یک :
رعشه ای که بر جان سعدی افتاد و باعث لرزش دست هایش شد را کاملا حس کردم از این که من باعث این احساس و این حال سعدی بودم، حال خوشی به وجودم سرازیر شد، من و سعدی مثلا به طور نامحسوس به یکدیگر خیره شده بودیم اما وقتی به خودمان آمدیم، نگاه همه روی ما و روی دست هایمان بود.
- حامد جان زود تر این ها رو بهم محرم کن تا بیش تر از این گناه نکردن.
با این حرف عزیز من و سعدی کمی از یکدیگر فاصله گرفتیم و
مطالعهی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۴۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

سعیده براز | نویسنده رمان
🥰
۲ سال پیشآنیا
2موهای آشفته لبودهن کبود🤣🤣 لعنتی چه انتظارایی داری😜😂
۲ سال پیششبنم
1خیلی عالی بود لذت بردم بهترین کاروتصمیم بد خوشبخت بشن
۲ سال پیشفاطمه زهرا
3وای منصور خیلی خوبه😂🎀
۲ سال پیشاسرا
5وای منصورناپدری نیست نمک اصلاخونوده برکه همه جالب هستن😁🙏
۲ سال پیش
سعیده براز | نویسنده رمان
دقیقا
۲ سال پیشپرنیا
1دوست دارم حسشون دو طرفه بشه🥰🥰🥰چقد این پارت چسبید
۲ سال پیشلی لی
2این پارت رو خیلی دوست داشتم امیدوارم برکه هم یه روزی عاشق سعدی بشه ، ممنون نویسنده جان
۲ سال پیش
سعیده براز | نویسنده رمان
ممنون لی لی
۲ سال پیشZoha
2واییییی این عزیز خعلییی خوبههه😂😂🥰
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

پریا
0وای چقدر خوشحال شدم با سعدی اوکی شد😍😍😍