پارت صد و پنجاه و دوم :
نفسم باز هم سخت بیرون میآمد. وقتی کلون آن خانه باغ قدیمی را کوبیدم، دلم مثل سیر و سرکه میجوشید. به نظرم آمد، آفتاب نزدیک ظهر، برای آن فصل زیادی گرم است.
دست روی کلون گذاشتم و چند بار محکم کوبیدم.
روز دوم بود که زده بودیم به خیابان و کوچه پسکوچهها، پی زنی که شاید خبر داشت دنبالش میگردیم.
شاید یک گوشه، دورتر از ما میایستاد، نگاهمان میکرد و میخنØ
لطفا صبر کنید...

A-a
0خیلی زیبا بود خسته نباشید سپاس فراوان👏👏👏🌸🌸🌸