پارت صد و پنجاه و دوم :


نفسم باز هم سخت بیرون می‌آمد. وقتی کلون آن خانه باغ قدیمی را کوبیدم، دلم مثل سیر و سرکه‌ می‌جوشید. به نظرم آمد، آفتاب نزدیک ظهر، برای آن فصل زیادی گرم است.

دست روی کلون گذاشتم و چند بار محکم کوبیدم.

روز دوم بود که زده بودیم به خیابان و کوچه پس‌کوچه‌ها، پی زنی که شاید خبر داشت دنبالش می‌گردیم.

شاید یک گوشه، دورتر از ما می‌‌ایستاد، نگاهمان می‌کرد و می‌خنØ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۸۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • A-a

    0

    خیلی زیبا بود خسته نباشید سپاس فراوان👏👏👏🌸🌸🌸

    ۲ سال پیش
  • Bahar

    0

    چقدر خوبه که بین اینهمه مشکل حال دلشون با هم خوبه

    ۲ سال پیش
  • اسرا

    2

    بهرام دردسردرست نکنه برای اینها🙏

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️