پارت صد و پنجاه و یک :
ساختمان، دو طبقه، با آجرهای قرمزش، میان خانههای آن کوچهی پهن، میدرخشید.
فرخ خم شد و از شیشهی جلو دقیقتر نگاه کرد.
- معلومه که منزل یکی از این پولدارای فرنگرفتهاس.
خندیدم و گفتم: لنگهی خودت؟
ابرو بالا داد و گفت: دور از جون شما!
شانه تکان دادم: فرنگ که نرفتم.
تمام این مکالمهها، برای این بود که آن همه اضطراب را پشت یک صوØ
لطفا صبر کنید...

A-a
1الان اینا دنبال بانو الف هستن یا گذشته بهار؟ممنون زیبا بود👌🌸