پارت صد و پنجاه و یک :


ساختمان، دو طبقه، با آجرهای قرمزش، میان خانه‌های آن کوچه‌ی پهن، می‌درخشید.‌

فرخ خم شد و از شیشه‌ی جلو دقیق‌تر نگاه کرد.

- معلومه که منزل یکی از این پولدارای فرنگ‌رفته‌اس.

خندیدم و گفتم: لنگه‌ی خودت؟

ابرو بالا داد و گفت: دور از جون شما!

شانه تکان دادم: فرنگ که نرفتم.

تمام این مکالمه‌ها، برای این بود که آن همه اضطراب را پشت یک صوØ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۸۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • A-a

    1

    الان اینا دنبال بانو الف هستن یا گذشته بهار؟ممنون زیبا بود👌🌸

    ۲ سال پیش
  • اسرا

    1

    اوه چه کارهایی دارن میکنن خانزاده ها

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️