داتورا به قلم ساناز لرکی
پارت پانزده :
رها وحشتزده از حریم اتوبان گذشت. ارسلان در حجم عبور پرسرعت ماشینها گیر افتاده بود. رها شروع به دویدن کرد و البته مصرف قرصها در بالا رفتن انرژیش بیتاثیر نبود. نمیدانست هوا سرد شده یا بدنش یخ کرده است اما هرچه بود در آن لحظه سر تا پا میلرزید. دندانهایش به نحو دردناکی روی هم سابیده میشد و اگر برای نفس زدن در حین دویدن به اکسیژن نیاز نداشت، قطعاً فکش قفل میشد.
نامش را از پشت
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
اگه از رمان خوشت اومده اونو لایک کن.
گلی
20عالی ترین چیزی که میشه خوندش عالیییییییییییی وااااای خییییلی قششششنگه