چنگار به قلم حنانه بامیری
پارت شصت و یک :
فصل ششم: سایههای سپیدهدم!
بوی چرم و فلز زنگزده میداد آن مغازۀ کوچک و قدیمی که همچون دژی فراموششده در سکوت و تاریکی فرورفته بود. پنجرههای پوشیده از گرد و خاک نور کمرنگ خورشید را به داخل راه نمیدادند و فضای داخل را به جهنمی کوچک و زردرنگ بدل کرده بودند. آن مکان سالها بود که نفس میکشید؛ اما همه نادیدهاش میگرفتند.
قفسههای چوبی قدیمی با ردیفی از وسایل و ابزارهای دØ
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۴۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

اکرم بانو
1کم کم داریم به یه چیزایی میرسیم،آخ جون