پارت شصت و یک :

فصل ششم: سایه‌های سپیده‌دم!
بوی چرم و فلز زنگ‌زده می‌داد آن مغازۀ کوچک و قدیمی که همچون دژی فراموش‌شده در سکوت و تاریکی فرورفته بود. پنجره‌های پوشیده از گرد و خاک نور کم‌رنگ خورشید را به داخل راه نمی‌دادند و فضای داخل را به جهنمی کوچک و زردرنگ بدل کرده بودند. آن مکان سال‌ها بود که نفس می‌کشید؛ اما همه نادیده‌اش می‌گرفتند.
قفسه‌های چوبی قدیمی با ردیفی از وسایل و ابزارهای دØ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۴۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اکرم بانو

    1

    کم کم داریم به یه چیزایی میرسیم،آخ جون

    ۲ سال پیش
  • حنانه بامیری | نویسنده رمان

    😎😌

    ۲ سال پیش
  • فاطی

    1

    هر لحظه انتظار کشیدن برای پارت بعدی واقعا می ارزه..دل دل میکنی چی تو پارت بعدیه..

    ۲ سال پیش
  • حنانه بامیری | نویسنده رمان

    باعث افتخاره که دوستش دارید و منتظر ادامۀ داستانید

    ۲ سال پیش
  • Aa

    0

    👏🪻

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️