پارت یازده :
مهم نبود عمران چقدر تاکید کرده باشد سحر بىتقصیر است؛ باز هم سحر خودش را یکپاى این ماجرا مىدانست.
روزى که خالهگیتى گفته بود: نگار حاضر نیست برگرده کتابفروشى.
سحر گفته بود: فکر میکنى ازش بخوام، میاد به ملودى سنتور یاد بده؟
ــ ساز رو کنار گذاشته.
وقت گفتن این حرف، سحر مىتوانست ناراحتى را از نگاه خالهگیتى بخواند.
ــ ریاضى چطور؟ یادمه ریاضیش خیلى خوب بود. من و
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۴۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

لیلا مردانی | نویسنده رمان
مرسی از همراهیتون 🩷🌸
۱ سال پیشاسرا
0سمرخیال نگار یاواقعی
۱ سال پیشK
1سلام خانم مردانی خسته نباشی گلم تا اینجا خوب بود 🌹🌹
۲ سال پیش
لیلا مردانی | نویسنده رمان
مرسی عزیزم. 🌸🌱
۲ سال پیش
لیلا مردانی | نویسنده رمان
مرسی از حضور پرمهرتون🇯🇴
۱ سال پیش
لیلا مردانی | نویسنده رمان
ممنون از حضور پرمهرتون🌼🌱
۱ سال پیش
لیلا مردانی | نویسنده رمان
مرسی از همراهیتون😍🍃
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

زهرا
0تا اینجا عالی خسته نباشی نویسنده جونم