پارت هشتاد :

کوبه در که به صدا درآمد اول صدایش را توی گلو صاف کرد و بعد به استقبال بانو رفت. با لبخندی به لب در را به روی او باز کرد. دختری توی یک پیراهن کوتاه شیری رنگ مقابلش ایستاده بود که موهای قهوه‌ای و طبیعی‌اش را روی شانه‌هایش رها کرده بود.
- سلام!
لبخندی روی لب‌های بزرگش بود و ستایش هم لبخندی زد.
- سلام! بفرمایید تو! خیلی خوش اومدید.
بانو چند قدمی به داخل برداشت و صدای پاشنه‌های ک

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۳۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Roghayyeh

    0

    منوچهر سورن و شکنجه میداده؟؟

    ۱ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    منوچهر سورن رو می‌پرسته 😏

    ۱ سال پیش
  • فاطمه

    2

    چه دلگیر وقتی وارد سیاهی میشی راه برگشت وجود ندار و حتی قوانینی برای خودش دار که برای تو بعضی چیزا ممنوع میشه مثل عشق که شاید همین اتفاق برای سورن پیش اومده 😪

    ۱ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    دقیقاً همینطوره 🥺 وارد این راه شدن و باید تا آخرش برن💔

    ۱ سال پیش
  • Zahra

    2

    اولا فکر میکردم سهند کاملا بیگناهه وسورن براش پاپوش درست کرده ولی معلومه ی گندی زده که خودش هم پشیمونه وحتما به خاطر همینه که اینهمه وقت بینشون جدایی اتفاق افتاده💔

    ۱ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    قطعا که هیچکس سفید مطلق نیست....😔سهند هم از بس فشاری شده بود یه چیزی گفت منتها به فکرشم نمی‌رسید که با حرفش سورن رو به فنا بده💔

    ۱ سال پیش
  • Zahra

    1

    وای تیپ سهندو گفتی یاد این آهنگه افتادم آقامون جنتلمنه🤭

    ۱ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    دقیقا جنتلمن شده😁

    ۱ سال پیش
  • نیلوفر سامانی

    2

    ستایش تو که پول زیادی نداااشتی.چیشدددد😂😂

    ۱ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    از خود بی خود شد🤣🤣🤣

    ۱ سال پیش
  • زهرا

    2

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    ممنون که این کاراکترمو این همه دوست داشتی🥺💚 میکائیل توی رمان مهمیزها حضور خیلی پررنگ تر و بیشتری داره🤩

    ۱ سال پیش
  • S

    3

    شدیدا کنجکاو شدم بدونم قضیه اون خونهه چی بوده...مطمئنم به نیلی ربط داشته که سورن اینقد کینش شتری شدههههه

    ۱ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    دقیقا کینه شتری گرفت از سهند.... جریان خونه رو در مهمیزها خواهیم فهمید...🤩

    ۱ سال پیش
  • فاطمه ❤️

    4

    تو این پارت دلم برا سورن سوخت اون بیچاره هم پاسوز منوچهر شد 🥺💜💜

    ۱ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    آره پارت دلگیری بود برای سورن... حتی ستایش هم یه جوری شد واسه داداشش🥲

    ۱ سال پیش
  • م.ر

    4

    تو این پارت سورن خیلی مظلوم دیده شد

    ۱ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    من هی گفتم دوسش داشته باشید...🥺

    ۱ سال پیش
  • هدی

    4

    خداروشکر که سهند به آرامش رسید

    ۱ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    خداروشکر که الحمدلله 😆

    ۱ سال پیش
  • هدی

    1

    شاید حمله ای که به ویلا شد کار بابای سورن باشه

    ۱ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    عه عه عه... نکنه؟؟😨

    ۱ سال پیش
  • ساناز

    5

    💙🩶🧡💛💚🩵🤍💜🤎❤️

    ۱ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    💚💚💚

    ۱ سال پیش
  • Fafa

    7

    بفرما عزیزم تمام کامنت ها رو لایک کردم برات... بخاطر سورن ک گناه داشت

    ۱ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    فدای تو مرسی🤩

    ۱ سال پیش
  • Fafa

    9

    سلام آزاده جون خوش قلمم... نمیدونم چرا برای اولین بار دلم برای سورن سوخت دیگه ازش بدم نمیاد😮 💨

    ۱ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    سلام جانم. به خاطر اینکه توی مهمیزها به شناخت از منوچهر رسیدی😔و باز هم قراره برسی! دوستانی که دومینو رو فقط خوندن هنووووزم نمی‌دونن منوچهر تا چه حد می‌تونه بد ذات باشه

    ۱ سال پیش
  • پرنیا

    7

    بنده خدا سورن هم فک کنم یجورایی بد پاش گیره با منوچ روانی😒😒😒

    ۱ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    یعنی اینطوریه؟ بنده خدا...😔💔

    ۱ سال پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!