پارت هشتاد و یک :

دست سهند روی گونه‌اش آمد که وادارش کرد سرش را روی شانه‌اش بگذارد.
- بیا به هیچی فکر نکنیم ستایش! همه چیز تموم شده و ما با هر اتفاقی که افتاد ته‌اش کنار همدیگه‌ایم الان!
ستایش دوست داشت همین کار را کند. اینکه به هیچ چیز فکر نکند و مثل همین چند لحظه پیش از همراهی او لذت ببرد؛ اما چنان حس‌های بد وجودش را گرفته بودند که تمام حس آرامشش را پرانده بود! سورن زندان بود و پدرش هم آخرین روزش

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۰۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • مبیناااا

    0

    مهمیزهای سیاه تا پایان ریگان نیست؟؟؟

    ۶ ماه پیش
  • ث ش

    0

    منشکرم خیلی جالب بود.من بیشتربخش هارودوست داشتم.موضوع هم عالی بود

    ۶ ماه پیش
  • Mahi

    1

    خیلی قشنگ، عالی بود عالی ممنونم از قلم قشنگت🙏🙏❤️

    ۶ ماه پیش
  • Leila

    0

    عالی بود نویسنده جان خسته نباشی👏🌹

    ۶ ماه پیش
  • فرشته

    0

    با قلم قوی ای که نویسنده داره رمان قابل درک و تصور بود. این رمان رو پیشنهاد میدم. خداقوت

    ۶ ماه پیش
  • زینب سالمیان

    0

    خیلی از رمان لذت بردم خوشحال شدم بلاخره سهند و ستایش با وجود همه مشکلات بهم رسیدن مرسی آزاده جونم قلمت مانا❤️❤️

    ۷ ماه پیش
  • محیا

    0

    مثل بقیه این هم عالی بود همیشه بدرخشید 🌷🌷🌷

    ۷ ماه پیش
  • آیسا

    0

    خیلی لذت بردم ممنون از نویسنده عزیز🤍

    ۸ ماه پیش
  • طیبه

    0

    سلام وخسته نباشید بشما نویسنده عزیز قسمت من با اینکه از رمان های مافیایی زیاد خوشم نمیاد ولی با خوندن رمان شما خیلی راضی بودم دست مریزاد موفق باشی عزیزم🙏🌺

    ۸ ماه پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    سلام عزیزم خیلی خوشحالم که دوست داشتی😍 دومینو مافیایی خیلی خیلی کمی داشت مهمیزهای سیاه در اصل مافیاییه

    ۸ ماه پیش
  • دینا

    1

    واقعا رمان متفاوت و به دور از کلیشه بود

    ۸ ماه پیش
  • تیارام

    0

    من توی نپنتی یکی از پارتاشم که نوشته بودین اصطبل اسبی که سورن توی قمار از یکی از رقباشون میگیره دست یکی از خرسند هاست ، کدوم خرسند ؟ وای نفسم تا الان حبس بود همش میترسیدم که ستایش از میکائیل حامله باشه . اینقدر هم همش شوک میشم هنوزم مطمئن نیستم 😂 آزاده جان تا بفهمم چی به چیه بگو که حامله نیست ؟🥲😂

    ۸ ماه پیش
  • سهیلا

    1

    واقعا آفرین انقدر رمان جذاب و بینظیری نوشتین و همینطور بی حاشیه و بدون حرفای اضافه .خیلی گیرابود هنرمندعزیز

    ۱۰ ماه پیش
  • asall

    0

    رمان قشنگی بود مخصوصا ،مخصوصا با وجود میکاییل عزیزم ولی خب مهمیز های سیاه یچیز دیگس😉❤️

    ۱۲ ماه پیش
  • asall

    0

    خب با تشکر از سورن ک فضا رو برای این دو کفتر عاشق عاشقونه تر کرد

    ۱۲ ماه پیش
  • Maedeh

    0

    خب خب صحبتم و کوتاه میکنم یک رمان خیلی عالی با قلم خیلی عالی تر با ژانر خوب و ترکیب بندی کارکتر ها و اتفاقات با آرزوی موفقیت های بیشتر برای نویسنده عزیز💚

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️