پارت هفتم :

متوجه محکم‌تر شدن حلقه‌ی دستان ناتاشا می‌شود:
- برای چی؟!
صدای ناتاشا هم به اندازه‌ی آوین آرام است. آوین سعی می‌کند، همه چیز را طبیعی جلوه بدهد:
- اونایی که اینجان... پژوهشگر نیستن... بعید می‌دونم اصلاً آدم باشن...
ناتاشا می‌خواهد چیزی بپرسد که صدای باربارا بلند

با احترام، به اطلاع شما می‌رسانیم که این رمان به پایان رسیده است و بنا به درخواست نویسنده، به منظور چاپ یا ویرایش، از دسترس خارج شده است و دیگر امکان مطالعه ی آن وجود ندارد

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۵۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • Asal

    1

    خیلی کوتاه میبودددد☹☹

    ۲ سال پیش
  • ملیکا کاظمی | نویسنده رمان

    راجب کوتاه بودن قسمت‌ها باید بگم، توی این یکی دو هفته‌ی اخیر امکان نوشتن قسمت‌های بلندتر و نداشتم. در آینده قسمت‌ها بلندتر از این خواهد بود. همچنین استقبال شما هم باعث کوتاه یا بلندتر شدن قسمت‌ها میشه

    ۲ سال پیش
  • Asal

    0

    ما تا اخر این رمان دربست خدمت شماییم!😁🙌

    ۲ سال پیش
  • سارا

    0

    موضوع جالبی داره ممنون امیدوارم د ر ادامه بهتر وقویتر بشه ❤️❤️

    ۲ سال پیش
  • زهرا

    0

    واییی دارم از کنجکاوی میمیرم دارم خود خوری میکنم که چی می خواد بشه ملیکا جون ناز قلمت

    ۲ سال پیش
  • آذر

    0

    رمان قشنگیه فقط اینکه کوتاهه و غلط املایی هم داره.

    ۲ سال پیش
  • فاطمه زهرا

    2

    وای پشمام...قراره تا پارتای بعد سکتهه کنیمم

    ۲ سال پیش
  • هانیه

    1

    سلام رومان خیلی خوبی وارزش خوندن داره ممنون از نویسنده عزیز

    ۲ سال پیش
  • اکرم بانو

    1

    👏👏👏

    ۲ سال پیش
  • Aa

    1

    👏👏🪻

    ۲ سال پیش
کپی شد!