گیلدا به قلم مرضیه اخوان نژاد
پارت سیصد و پنجاه و یک :
ستار پلک خواباند و رو گرفت. داغ خواهرش هنوز برایش تازه بود و باربد با دیدن این صحنه قلبش فشرده شد. با این حال ادامه داد:
-بعد از اینکه بابامو رسوندم، رفتم تو خیابونها یکم گشت زدم. به خودم اومدم دیدم خارج از شهرم. زدم کنار تا یکم استراحت کنم و مغزم بیاد سر جاش که یک نفر به شیشهی ماشینم زد. یه موتورسوار بود. تو حالِ خودم نبودم، شیشه رو دادم پایین و تا خواستم بپرسم چیکار داره که یهو یه
لطفا صبر کنید...
