پارت سیصد و پنجاه و یک :

ستار پلک خواباند و رو گرفت. داغ خواهرش هنوز برایش تازه بود و باربد با دیدن این صحنه قلبش فشرده شد. با این حال ادامه داد:
-بعد از این‌که بابامو رسوندم، رفتم تو خیابون‌ها یکم گشت زدم. به خودم اومدم دیدم خارج از شهرم. زدم کنار تا یکم استراحت کنم و مغزم بیاد سر جاش که یک نفر به شیشه‌ی ماشینم زد. یه موتورسوار بود. تو حالِ خودم نبودم، شیشه رو دادم پایین و تا خواستم بپرسم چی‌کار داره که یهو یه

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۴۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!