خاطرات عزیز به قلم معصومه اسدی
پارت بیست و دوم :
دم پنجره ایستاده بودم و سومین لیوان چایم را مینوشیدم و به حرفهاش فکر میکردم. چقدر من احمق بودم. چقدر او بیرحم بود! اما صدایی ته دلم مرا امیدوار نگه داشته بود. یک صدای احمقتر از من! چرا حرفهایش را باور نمیکردم؟ انگار به زور میخواستم او ...
در حال بارگذاری ادامهی پارت هستیم. مشاهده ادامهی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.
لطفا کمی صبر کنید ...
با تشکر از صبر و شکیبایی شما
raha
00آخ آخ آخ ایلماه آبرو نموند واست 😂😂