پارت صد و هشتم :

هنگامه در حال خنده گفت:
ـ این دخترت انقدر زرنگه که به این راحتیا نمی‌‌شه گولش زد!
نیلوفر از خنده ما سوء استفاده کرد. بلند شد و دست به کمر و با لبخند شیطنت باری که تهدید در آن آمیخته بود گفت:
ـ اگه عمو دکترو دیدم بهش می‌‌گم خاله هنگامه ازش بدش میاد!
خنده‌‌هایم را قطع کردم و اخم تصنعی کردم:
ـ نیلوفر بس کن! مثل اینکه بهت خیلی رو دادم و پررو شدی!
هنگامه در حال خنده گفت:

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۰۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    2

    آخ مهشیدنببینه🙏💞💋

    ۲ سال پیش
  • Zarnaz

    1

    عالی بود مرسی مرضیه جونم 😍💋

    ۳ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    💖🌹

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️