پارت هفده :

نگاه کنجکاوم را به سمتش سوق دادم، مشغول رانندگی بود و احساس می‌کردم هنوز هم پریشان احوال است.
حق داشت، غرورش جریحه دار شده بود جلوی من و مادرم سیلی خورده بود
حتی تصور اینکه خودم را جای او بگذارم و این نزاع بجای او و اتابک برای من و مامان رخ داده باشد دیوانه ام می‌کرد.
- کجا میریم؟ گفتی می‌خوای انرژی بگیری... داریم میریم رستوران؟
شیشه را پایین فرستاد و صورتش را رو به جریان

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۴۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه زهرا

    0

    وای شت میخواد چی کنه

    ۲ سال پیش
  • ستاره

    0

    ای وای چراپس اینجوری شدنکنه بلای سرش بیاره😨😨

    ۲ سال پیش
  • مری

    0

    یا ابلفظ

    ۲ سال پیش
  • م.ر

    1

    چه بلایی سرش میاره🫢🫢

    ۲ سال پیش
  • دنیز

    0

    امیدوارم اون چیزی تو تو سرم اتفاق میوفته🥺

    ۲ سال پیش
  • Aa

    0

    👏👏👏🌹

    ۲ سال پیش
  • سارا

    1

    وای وای😁😁😁

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️