پارت سوم :

میکاپ آرتیست بِراش توی دستشو آروم روی گونه هام کشید و عقب رفت
- یبار دیگه چشماتو ببیند گلم
پلکامو روی هم گذاشتم و چند لحظه در همون حالت ماندم
- تموم شد
آهسته چشمامو باز کردم و به تصویر خودم توی آینه خیره شدم
سایه ی طلایی و خط چشمی که چشمامو کشیده تر نشون می‌داد و لنز عسلی. برخلاف میلم برام مژه مصنوعی گذاشته بود، به سنگینیش روی پلکهام عادت نداشتم.
میکاپ آرتیست با صدای پر انرژی و اغراق آمیزی پرسید :
- السای قشنگم راضی هستی از میکاپت؟
بدون نگاه کردن هم می‌تونستم حدس بزنم که داره فیلم می‌گیره.
خودمو مشغول لذت بردن از رنگ و روغنهای روی صورتم نشون دادم و لبخند زدم :
- مگه میشه ساناز جون میکاپ کنه و من راضی نباشم؟ محشره عزیزم مرسی که خوشکلم کردی.
ساناز که از خوشحالی با دمش گردو میشکست دوربین رو به صورتم نزدیک تر کرد
- قربونت برم من، تو خودت زیبا هستی احتیاج به آرایش نداری، بچه ها رخ کارو ببینید بدون هیچ فیلتر و ادیتی دارم این فیلمو براتون میذارم.
زر میزد.
هربار که استوریاشو می‌دیدم اونقدر روی صورتم فیلتر و افکت گذاشته بود که خودم، خودمو نمی‌شناختم!
دوربین موبایل رو پایین اورد
دستشو روی شانه ام گذاشت و از توی آینه به صورتم لبخند زد
- الی جون فیلم رو که گذاشتم تگت میکنم اد استوری یادت نره گلی.
- باشه فقط گذاشتی بهم تکست بیام چک کنم حجم پیاما بالاست ممکنه متوجه نشم.
- اوکیه.
از اتاق گریم بیرون رفت
فقط من موندم و دختر جوانی که عکاس بود.
دختر تیشرت بلند مشکی با شلوار بگ آبی پوشیده بود و موهاش کوتاه بود.
- السا جون آماده ای عکاسی رو شروع کنیم؟
نزدیک آینه شدم، لبامو روی هم کشیدم و رژ لب قرمزمو پخش کردم.
هزار بار گفته بودم از این رنگ خوشم نمیاد ولی میگفتن توی ویدئو ها نمای بهتری داره و فالورا می‌پسندند
- آره بگیر.
دوربینو آماده کرد و به سمتم گرفت
نور ال ای دی های دور آینه روی صورتم افتاده بود و آرایشمو قشنگتر جلوه می‌داد.
صاف نشستم و دستمو کنار صورتم گذاشتم و به پایین نگاه کردم، نور فلش دوربین توی صورتم افتاد و عکس گرفت.
- آفرین عالیه
ژستمو عوض کردم و اینبار به آینه لبخند زدم، خم شد و از نیم رخم عکس گرفت.
نور و صدای فلش پشت سر هم تکرار میشد و همراه باهاش منم ژست میگرفتم
- خیلی خوبه حالا به دوربین نگاه کن.
دستمو روی پشتی صندلی گذاشتم و با اعتماد به نفس به دوربین خیره شدم آخرین نور فلش رو که زد دستمو توی هوا تکون دادم و یک چشممو بستم
- کور شدم بسه دیگه.
دوربین رو پایین آورد و بهم لبخند زد
- تموم شد. عالی بودی
موبایلمو از روی میز برداشتم و مشغول چک کردنش شدم
دختر عکاس همچنان با لبهای کش اومده و منتظر بهم نگاه می‌کرد
با دست آزادم توربان مشکی روی سرمو مرتب کردم و از روی صندلی بلند شدم.
پیراهن بلندِ مشکی که تنم بود با برخورد نورهای رینگ لایت برق می‌زد و نمای قشنگی از خودش نشون میداد.
دامنش کلوش بود و برای اینکه موقع گرفتن کلیپ و عکس به مشکل نخوریم بسته ترین یقه ممکن رو برا‌ش انتخاب کرده بودم.
از دوخت بالا تنه‌ش خوشم میومد خوش دوخت و فیت تنم بود.
با کفش های پاشنه بلند نوک تیزم توی اتاق راه رفتم و مشغول چک کردن بازدید کننده های استوریم شدم.
دوربین گوشی رو جلوی صورتم گرفتم و رو به لنز لبخند زدم.
دختر عکاس توی کادر افتاده بود.
برگشتم سمتش
- عزیزم میشه یکم بری اونطرف تر؟ میخوام استوری بزارم میفتی.
نیش شل شده اش دوباره باز شد و سر ذوق اومد
- جدا؟ من مشکلی ندارم، میشه منم تگ کنید؟
- هر وقت عکسارو تحویل دادی تگت میکنم الان نمیشه.
لبخندش محو شد، چپ، چپ نگاه کرد و زیر لب ایش گفت
خودمو به نشنیدن زدم و از اتاق بیرون رفت.
دوربین گوشیم رو جلوی صورتم گرفتم :
- سلام به قشنگای من چطورید؟ امروز من اومدم سر یه پروژه جذاب که میدونم همتون از خروجی کار لذت می‌برید استوری های امروزو از دست ندید.
و چشمک زدم و ویدئو رو قطع کردم.
همینکه که دوربین رو بستم اعلان پیام‌ و کامنت اینستاگرامم پشت سر هم روی صفحه گوشی اومد، نوتیفیکیشن پیامها یک لحظه هم متوقف نمیشد و احساس می‌کردم هر لحظه ممکنه گوشیم از کار بیفتد!
حتما خبری بود، در حالت معمولی هم تعدادشون زیاد بود اما وقتایی که جنجال یا حاشیه ای به پا میشد که اسم من وسط بود نظرات و فالورها اینطور بی نهایت رشد می‌کرد
- السا
بدون اینکه سرمو از گوشی بیرون بیارم سعی کردم بفهمم چه خبر شده اما مگه تعداد نوتیفیکیشن ها اجازه می‌داد؟ گوشی بی زبونم رسما داشت می‌ترکید.
ساناز وقتی دید جوابی بهش نمی دم جلوتر اومد و صفحه گوشی رو مقابل صورتم گرفت
- بردیا تاجرِ، ببین داره راجبت چی میگه؟
بیخیال گوشی خودم شدم و گوشی سانازو گرفتم
به تصویر لایو بردیا نگاه کردم، توی ماشین نشسته بود و با حالت مثلا ناراحت و شکست خورده داشت حرف می‌زد اما من با همون نگاه اول فهمیدم این ناراحتی نمایشی بیش نیست چون حالتاش اصلا مثل دو ساعت پیش که همدیگه رو دیدیم نبود
- آره دوستان همینکه شنیدید این خانم مثلا معروف اینجور آدمیه، البته من اسمشو نمیگم اما میدونم خودتون فهمیدید منظورم با کیه، دو ماه تمام منو گول زد و با احساساتم بازی کرد آخرشم وقتی ازم به اندازه کافی پول کَند گذاشت رفت.
گوشی رو محکم توی دستم فشار داد و زیر لب گفتم :
- کثافت
چهره حق به جانب به خودش گرفت
- چرا همه فکر میکنن فقط یه زن میتونه مورد سو استفاده قرار بگیره؟ ما آقایون با احساساتمون بازی نمیشه؟ ما دل نداریم؟ چون مَردیم باید بریزیم تو خودمون؟
انگشت اشاره‌شو نزدیک لنز دوربین گرفت
- خانم الف، چطور وقتی کادوهای گرون قیمت و مهمونی های لاکچری برات میگرفتم یه جوری مثل عاشقا رفتار میکردی که انگار من تنها مرد تو زندگیتم؟ حالا یادت اومده که دوستم نداری و عاشق یکی دیگه هستی !؟
چشمام تا حد ممکن درشت شد و داد زدم:
- این احمق چی داره برای خودش شر و ور میگه؟
ساناز دستپاچه گفت :
- نکنه فالورات بخاطر این حرفاش بریزه؟
من راجب چی حرف میزدم اون تو کدوم وادی ها سیر می‌کرد. می‌ترسید استوری میکاپش به اندازه کافی بازدید نگیره. همه فقط به فکر منفعت خودشون بودن!
گوشی سانازو به خودش پس دادم و بیشتر از این به دروغ های بردیا گوش ندادم.
مردک برای انتقام گرفتن از من چه دروغ هایی که سر هم نکرده بود.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۶۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • سایه خواهر آیه

    0

    مقدمه خفن بود ولی الان... ترجیح میدم بخونم ببینم چطور پیش میره امیدوارم بقیش هم خوب باشه.

    ۳ ماه پیش
  • نیلوفر

    0

    من همون نیلوفر قبلیم چراا هومن نمیاد من منتظرشمم(البته هنوز اول پارتم تا اخر نخوندمش ایشالا که تا اخر پارت سرکلش پیدا شه )

    ۱۰ ماه پیش
  • zino

    0

    خیلی عالیه

    ۱۰ ماه پیش
  • سارا

    0

    تا اینجا که متن داستان عالی بود

    ۱ سال پیش
  • حانیا بصیری | نویسنده رمان

    ❤️❤️

    ۱ سال پیش
  • سارا

    0

    رمان تا اینجا که خوبه

    ۱ سال پیش
  • Fateme

    0

    ذات بلاگر جماعت همش فیکه 🥲

    ۱ سال پیش
  • Maryam

    0

    ممنون نویسنده عزیز تا اینجا عالی بود چقدر به این جمله السا خندیدم "زر میزد"😂 بردیا چه بلایی سر السا آورد ولی بردیا حق داشت عاشق بود ولی السا با احساساتش بازی کرد

    ۱ سال پیش
  • ساناز

    0

    سلام نویسنده عزیزم یه سوال رمانتون پایان تلخ نیست که

    ۱ سال پیش
  • Zarnaz

    0

    واوووو بردیا باهاش چیکار کرد😮وای میگه زر میزنه هر دفعه که عکس میکاپمو میزاره یه عالمه افکت روشه🤭🤭عالی بود مرسی حانیا جونم ❤️💋

    ۱ سال پیش
  • شهلا

    1

    جالبه

    ۲ سال پیش
  • اکرم بانو

    1

    ایناهم چه دردسرایی دارن و نمیدونستیم

    ۲ سال پیش
  • حانیا بصیری | نویسنده رمان

    والا بخدا

    ۲ سال پیش
  • فن چند ساله حانیا

    0

    پر قدرررررت ادامه بده💪 خدا قوتتتتتتت

    ۲ سال پیش
  • ستاره

    1

    خوبه

    ۲ سال پیش
  • ستاره

    1

    خوبه

    ۲ سال پیش
کپی شد!