حسرت با هم بودن به قلم مرضیه نعمتی
پارت صد :
ـ تو که نمیخوای شوهرت مثل دیروز بیاد اینجا و سر و صدا راه بندازه که چرا زن منو راه میدین اینجا؟
ـ خانم گودرزی!
زن جوان که حالا فهمیده بودم اسمش مهشید بود سرش را روی شانه مدیر گذاشت و اشک ریخت. خانم گودرزی از من عذرخواهی کرد و همراه زن از اتاق خارج شدند. من هم کنجکاو در فکر فرو رفتم. حتماً شوهرش بدبین بود یا مخالف سر سخت کار زنها بیرون از خانه. به دخترم نگاه کردم و بوسیدمش. طو
لطفا صبر کنید...
