پارت هفتاد و سوم :

از لابی با او تماس گرفتند و خبر از آمدن یک مهمان را داده بودند. احساس خیلی سنگینی داشت و بند انگشتانش را دانه به دانه می‌شکست. تمام زندگی‌اش همیشه مخلوطی از هیجان و استرس بود و همین‌طور ناکامی‌ها و شکست‌ها!
حالا باید از اینکه پدر و برادرش به دست قانون سپرده‌اند و او هم سهمی در این ماجرا داشته، خوشحال و راضی می‌بود؛ اما نبود! هیچ احساسی نداشت... حتی دلش هم خنک نشده بود و لعنت به آن پی

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۴۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Roghayyeh

    0

    قربون دهنت و پنجه ات ستایش خانم

    ۱ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    ستایش اعصاب نداره🤣

    ۱ سال پیش
  • Roghayyeh

    0

    حق هم داره والا ستایش اون همه ازش حمایت کرد الان چون *** نداره دلیل نمیشه دوس داشتنی نباشه

    ۱ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    واقعا ستایش اسپانسرش بود🤣🤣🤣

    ۱ سال پیش
  • فاطمه

    0

    اخ باز دوباره دعوا کردن اخ این چه عشق یه یبار نشد به خوبی همچی بی نشون پیش بر😪

    ۱ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    نمیدونم چرا یهو اینطوری شد🤭

    ۱ سال پیش
  • S

    3

    این ستایش کمر بسته سهندو دق بده هاااا

    ۲ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    به نظرت عوضش بریم مهمیزها داداششو دق بدیم؟😏

    ۲ سال پیش
  • S

    0

    شدیدا موافقم🌚

    ۲ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    بعدا پشیمون نشی هاااا😉

    ۱ سال پیش
  • S

    0

    من پشیمون بشم یا نشم تو باز کار خودتو میکنی و مارا میچزانی😭😂

    ۱ سال پیش
  • هدی

    0

    سخته😔

    ۱ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    خیلی💔

    ۱ سال پیش
  • زهرا

    0

    ولی من شدیدن دلم برا میکائیل تنگ شده

    ۲ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    در رمان مهمیزهای سیاه حضور پررنگ تر و طولانی تری خواهد داشت🤩

    ۱ سال پیش
  • آتنا

    0

    خدایی تمام رفتار میکائیل با ستایش پر از عشق و محبت بود💔فقط طوری که همیشه صداش میزد ستایش جان😭

    ۲ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    خیلی خیلی دوسش داشت واقعا❤️

    ۱ سال پیش
  • پرنیا

    1

    سورنم که تو زندان باشه ستایش خودش سهندو سیلی میزنه بعددد میان از ما میپرسن چرا اینطور شد😒ولی تهش ستایش راضی میشه

    ۲ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    این سیلی از طرف خودم بود به خاطر تمام کامنت هایی که طرفداران سهند علیه سورن می‌ذارن😔

    ۲ سال پیش
  • Zahra

    0

    منوچ این چه DNAهستش تو داری لامصب نمردی از دستت راحت شیم

    ۲ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    دیگه من هر کاری از دستم بر می‌اومد کردم😂

    ۲ سال پیش
  • Zahra

    0

    آخی عیب نداره الان دعوا میکنن ولی اینا آخرش مال همن،دلا بسوزه برا اونیکه عشقشو احتمالا از دست داده کی منظورمو فهمید؟؟؟؟؟؟؟

    ۲ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    کی؟؟؟ چی؟؟؟ من اصصصصصصلا نمی‌دونم از چی حرف می‌زنی خانوم😆ولی توی دومینو چند باری اشاره شد به دوست دخترش😏

    ۲ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    جالب اینکه هنوز که هنوزه بگیر نشده🙅🏻

    ۲ سال پیش
  • Zahra

    0

    سهند توقع داشته میکائیل ستایشو کادو پیچ تحویلش بده؟؟؟ عجب🤨

    ۲ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    همینطوره🥲

    ۲ سال پیش
  • ساناز

    0

    🤍🩵🩶💛💜❤️💙🤎💚🧡

    ۲ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    💚💚💚

    ۲ سال پیش
  • Fafa

    0

    سلام آزاده جون خوش قلمم... از دیشب که سورن رفت زندان جشن گرفتم دارم میرقصم 💃حالا ک انقد همه چیز خوبه دیگه خرابش نکن بزار دوتا مرغ عشقمون خوب باشن

    ۲ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    سلام عزیزم... سورن یه رمان مختص خودش داره و قطعا این عاقبتی که توی دومینو داشته یه اسپویل خیلی بزرگ می‌شد اگر بخواد پایان این کاراکتر باشه... پس خیلی خوشحال نباش😉

    ۲ سال پیش
  • نسترن

    0

    عههه همش تقصیر آزاده جونه😁

    ۲ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    خیر گردن نمی‌گگیرم... بنده کاره‌ای نیستم🙅🏻

    ۲ سال پیش
  • مهلا

    0

    💜💜💜

    ۲ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    💚💚💚

    ۲ سال پیش
  • م

    1

    ستایش چه سوءاستفاده ای از فرصت کرد هرچی تودلش بود گفت انگار انتظار داره سهند ازش تشکر کنه به این زودی فراموشش کرده

    ۲ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    خب این طفلی هم نمی‌دونست قراره میکائیل بره😔💔می‌خواست واقعا باهاش زندگی کنه

    ۲ سال پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!