پارت دوازده :
حالا کامل به سمتم چرخیده و دستانش را در سینه چلیپا کرده بود. همینطور بِر و بِر نگاهش میکردم که عاقبت صبرش سر آمد:
- خب!
سر تکان دادم:
- خب.
آهسته خندیده و رو چرخاند:
- از خودتون بگید.
برعکس او خیلی اهل صحبت کردن نبودم و بیشتر دوست داشتم گوش بدم. سرم را دوباره به پشتی صندلی تکیه داده و هر دو دستم را در جیبهایم فرو بردم. در همان حال گفتم:
- شما بفرمایید، من گوش میکن
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۵۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
ستاره لطفی
1فاطمه جانم خیلی قشنگه مشتاقانه دارم ادامه میدم
۲ سال پیشپرنیا
1باور کن از سری قبل من همچنان خمیازه کشون این پارتو تموم کردم 🥱🥱
۲ سال پیشفاطمه ❤️
0💜💜💜
۲ سال پیشZarnaz
0به به قراره کلی قافل گیر بشیم با فهمیدن که خونه اش چه مشکلی داره🙃😍ای جانم بی صبرانه منتظر که به فهمم😍خسته نباشی فاطمه جونم محشره رمانت عزیزم ❤️💋
۲ سال پیش
فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان
قربونت برم من که😍😍😍😍😍😍😘😘😘😘😘🤩🤩🤩🤩🤩
۲ سال پیش
فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان
قربونت برم من که😍😍😍😍😍😍😘😘😘😘😘🤩🤩🤩🤩🤩
۲ سال پیشسارا
1بچه ها کی خمیازش گرفت؟ 😂😂😂
۲ سال پیشZarnaz
0مننننن🤣🤣
۲ سال پیش
فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان
😂😂😂
۲ سال پیش
فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان
من🙋♀️🙋♀️🤣🤣🤣
۲ سال پیشZarnaz
0امید میگه لعنت که صداشم واگیر داره واقعا صداش هم واگیر داره🤭🤭چی داره واقعا که حتی صداشم با عث میشه خمیازه بکشی🤔
۲ سال پیش
فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان
بابا حتی نوشتن در موردش واگیر داره لعنتی🤣🤣🤣
۲ سال پیشZarnaz
0ای جانننن امید بدل کارهههه😍به به چقدر خوب 😍آفرین برین آب به صورتتون بزنین که ماهم رو به خمیازه کشاندید🤭😁😉
۲ سال پیش
فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان
آره، برید🤣🤣🤣
۲ سال پیشZarnaz
1ذوزنقه متساوی الساقین خوب آمد ایول🤭عالی بود مرسی فاطمه جونم ❤️فکر کنم جلوشو رفتن چون گوشت باخودش برده نههه🤔
۲ سال پیش
فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان
آره🥲 من همیشه پسرداییم رو این جوری صدا میکنم🤣🤣🤣
۲ سال پیشساناز
0🤍🩵💜🩶💛❤️💙🤎💚🧡
۲ سال پیش
فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان
💋💋💋💋💋💋❤️❤️❤️❤️❤️
۲ سال پیشمهرسا
0واقعا عالی بود مخصوصا اونجا که ماهی خمیازه میکشیو وبعدش امید خمیازه میکشید😂😂
۲ سال پیش
فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان
قربونت برم که مهرسا جونم😍😍😍 خودمم خمیازهام گرفته بود دیگه😂😂😂
۲ سال پیشAa
0زیبا بود ممنون💐
۲ سال پیش
فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان
قربونت عزیزکم، یه دنیا ممنون که کنارمی زیبا😍😍😍
۲ سال پیشآمنه
0واقعا عالیه دیگه خمیازه نکشن به خدا دارم خمیازه میکشم هلاک شدم همه چی اونقدر خوب نوشتید که انگار پیشم هستند ومسابقه خمیازه گذاشتیم وقتی خمیازه میکشم چشمام اشکشون میریزه الان هم بدبخت شدم عالی بود
۲ سال پیش
فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان
واییییییییییی 🤣🤣🤣 شرمنده😂 خودمم موقع نوشتن خمیازهام گرفته بود😂
۲ سال پیشسارا
0مرسیعزیزم مثل همیشه عالی بود❤️❤️
۲ سال پیش
فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان
قربونت برم من که سارای قشنگم😍😍😍😍
۲ سال پیشفاطمه ❤️
1خیلی عالیه به خدا 💜💜💜💜فک کنم یا بهتر بگم حس میکنم همین ذوزنقه متساوی الساقین هم خونش باشه😁
۲ سال پیش
فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان
قربونت برم من فاطمه جونم😁😁 خیر😁😁
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

مسعود
0اره، جذاب بود و به نظرم باید ببینم بالاخره ماهی برمیگرده یا میمونه؟