حسرت با هم بودن به قلم مرضیه نعمتی
پارت نود و چهارم :
شب امین نیامد. بهتر! آلبوم عکس مادرم را برداشتم و به تک تک عکسهایش خیره شدم. من و مامان روی تاب و تابستان... من و مامان توی حیاط خانه و دستهای من دور گردنش... من و مامان و امین مشهد و رو به روی گنبد طلایی امام رضا... من و مامان و خاله ناهید و دختر خالهام توی جشن تولد هفده سالگیام... قلبم داشت تیر میکشید اما از نگاه کردن به عکسهایش دست نمیکشیدم. عکسهای مادرم را دورم ری

لطفا صبر کنید...

آمنه
0واقعا عالی نوشتی سختی یک مادر عالی بیان میکنی که هم مادری میکنه هم دست از عشق برنداشته گرچه طلاق گرفتن واز هم دورن