پارت نود و یک :

***
اصلاً نفهمیدم بعدش چه شد... فقط خودم را توی مراسم خاکسپاری مادرم می‌‌دیدم که دارم به سنگ قبرش نگاه می‌‌کنم و عده‌‌ای دورم را گرفته‌‌اند و شیون می‌‌کنند. یک قطره اشک هم از چشمانم نمی‌‌آمد. چشمه اشکم خشک شده بود. نگاهم روی امین بود که به سرش می‌‌زد و مادرم را صدا می‌‌کرد و زار می زد. نگاه سیاه آشنایی روی صورتم بود. مجید! کسی که مادرم را از من گرفته بود. دیگر نمی‌‌خواستم ببینمش

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۲۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Zarnaz

    0

    آخییییی چقدر تنها شد😭😭کاشکی بچشونو حداقل نگه داره نندازتش😪🥺😭عالی بود مرسی مرضیه جونم 💋❤️

    ۳ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    خیالت راحت باشه. بچه یادگار عشقشه🙂♥️

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️