حسرت با هم بودن به قلم مرضیه نعمتی
پارت نود و یک :
***
اصلاً نفهمیدم بعدش چه شد... فقط خودم را توی مراسم خاکسپاری مادرم میدیدم که دارم به سنگ قبرش نگاه میکنم و عدهای دورم را گرفتهاند و شیون میکنند. یک قطره اشک هم از چشمانم نمیآمد. چشمه اشکم خشک شده بود. نگاهم روی امین بود که به سرش میزد و مادرم را صدا میکرد و زار می زد. نگاه سیاه آشنایی روی صورتم بود. مجید! کسی که مادرم را از من گرفته بود. دیگر نمیخواستم ببینمش

لطفا صبر کنید...

Zarnaz
0آخییییی چقدر تنها شد😭😭کاشکی بچشونو حداقل نگه داره نندازتش😪🥺😭عالی بود مرسی مرضیه جونم 💋❤️