اتحادی از جنس وحشی‌گری، با گله‌ای درنده خو، فرار از قبیله را می‌طلبد. آنگاه که قانون‌شکنی و سرکشی بر همگان آشکار شود، طبیعت وحش مأمنگاه امن‌تری از قبیله خواهد بود. پس باید در آن کشمکش مرگ‌بار و تهدیدآمیز برای زنده ماندن، از عمق لطافت‌ها به گودال وحشت پناه برد و برای تسلط به درندگان خونخوار، جنگید. حال انسانی لطیف‌تر از برگ گل، میان پنجاه گله اصیل زندگی می‌کند. آرامش جنگل با خبر کوچ درنده‌های کوهستانی برهم می‌ریزد؛ درحالی‌که هیچ‌کس نمی‌داند هدف از کوچ نابهنگام چیست.

ژانر : عاشقانه، فانتزی

تخمین مدت زمان مطالعه : ۹ ساعت و ۴۰ دقیقه ۴ ثانیه

نویسنده : الهه.م (محمدی)

ژانر : #عاشقانه #فانتزی

خلاصه :

اتحادی از جنس وحشی‌گری، با گله‌ای درنده خو، فرار از قبیله را می‌طلبد. آنگاه که قانون‌شکنی و سرکشی بر همگان آشکار شود، طبیعت وحش مأمنگاه امن‌تری از قبیله خواهد بود. پس باید در آن کشمکش مرگ‌بار و تهدیدآمیز برای زنده ماندن، از عمق لطافت‌ها به گودال وحشت پناه برد و برای تسلط به درندگان خونخوار، جنگید. حال انسانی لطیف‌تر از برگ گل، میان پنجاه گله اصیل زندگی می‌کند. آرامش جنگل با خبر کوچ درنده‌های کوهستانی برهم می‌ریزد؛ درحالی‌که هیچ‌کس نمی‌داند هدف از کوچ نابهنگام چیست.

مقدمه:

با طرد شدن خو گرفته‌ام

اما ببین...

از هر مردی که بگویی قوی‌ترم...

اشک‌های من!

به درونم فرو روید

من وحشتِ تمامم،

من خشمِ مطلقم!

بر چهره‌ی افسونگر و لبخند ظاهری...

از ابلهان باشی که بخواهی نظر کنی!

تو گرگ باش،

مرد باش،

یک جهنده باش...

تنها زِ فکرت گذر کند که برتری!

در جنگ و خویِ سرد...

منم حرف اولِ...

کل سپاهیانِ شب و روز و آدمی!

مسکوت باش،

هیچ قضاوتی نکن مرا!

منم...

رهبری که به گور هم رود با توحشی!

اکنون...

پند میدهم به اصحابِ جنگلم:

در کلِ زندگی...

رازِ بقا را هدف بگیر!

من راز و حیرتم

و تو را روزی می‌رسد

تسلیم می‌شوی...

تعظیم می‌کنی...

«سپیده بهزادی»

فریادی از درد کشید و با نفرتی عمیق خنجری را که خود با سنگ ساخته بود، در جمجمه‌ی کوچک کفتار فرو کرد. با تمام زوری که در خود سراغ داشت خنجر را کشید و مغز او را با غرشی به‌سان ببرها متلاشی کرد.

دسته‌ی کفتارها با دیدن مرگ آلفای جاه‌طلبشان، با صدای ناله ای ازغم فرار کردند. خاصیت آن گله و نسل پست گریختن از صحنه‌ها بود؛ حتی اگر پیروز میدان باشند! از روی لاشه‌ی کفتار کنار رفت و با لگدی آن را به کنار پرت کرد. خون پاشیده به صورتش را با پشت دست سالمش پاک کرد و مقداری از آن را تف کرد. قلبش تند می‌کوبید و سرش نبض می‌زد. پنجه‌های تیز او، لباس کرم‌رنگش را در کمر پاره کرده بود؛ اما مهم نبود!

باز هم موفق شده بود. توانسته بود یک پیروزی دیگر از گله‌ی درنده‌ها بگیرد و نمی‌توانست پیش خود اعتراف نکند که چقدر احساس غرور و قدرت لـذتبخش است. نگاهی به ساعد دستش انداخت. دندان‌های تیز کفتار پوست و گوشتش را از هم دریده بود.

تازه با دیدن زخم ضعف‌آورش، درد کشنده‌ی آن را حس کرد. بی‌حال از پشت بر زمین افتاد و پلک‌هایش را بست. درد مثل ماری در تمام تنش می‌لولید و داشت بدنش را فلج می‌کرد؛ اما صدایی از او شنیده نمی‌شد. عادت به ناله کردن نداشت و همیشه دردهایش را پشت لب‌هایش پنهان می‌کرد، شاید قبلا آن‌طور نبود؛ اما سال‌ها بود که اجازه‌ی ناله کردن نداشت.

با حس کشیده شدن چیزی به صورتش، پلک‌هایش را باز کرد و به چشم‌های تیز گینر(Giner) که صورتش را می‌کاوید خیره شد. او که در تمام این نبرد، پشت بوته‌ها ایستاده بود و اجازه نداشت هیچ کمکی به رزالین(Rozalin) بکند، بالاخره برای کمک جلو آمده بود. سرش را به بازوی او زد و گفت:

- پاشو رزالین، باید برگردیم به جنگل.

نفس‌هایش منقطع شده بود و وقتی نشست، حس کرد توان ایستادن بر پاهایش را ندارد. ضعف از دست دادن خون، بر او چیره شده بود و علی‌رغم نفرتش از آن ضعف، نمی‌توانست با آن مقابله کند. گینر با ملاحظه سرش را زیر بازوی او گذاشت و با آرامش گفت:

- سوار شو، راه رفتن خونریزیت رو زیادتر می‌کنه.

بی‌حال به او تکیه زد و به زحمت توانست از جایش برخیزد. بر پشت آن ببرِ قدرتمند که خود را برای او خم کرده بود سوار شد و سرش را روی کتف پهن او گذاشت. گینر به نرمی راه افتاد. از بوته‌ها و میان درختان گذشت و خود را به کنار آبشار رساند. صدای آبشار باعث شد حس کند باز هم در آرامش قرارگرفته و هنوز زنده است. گینر کنار چاله‌ی آب بر دست و پایش نشست و رزالین فهمید که باید پیاده شود. وقتی که از پشت او پایین رفت، کشیدگی عضلاتش باعث شد ناله‌ای به خاطر درد شدیدش از گلویش خارج شود و اشک، بی‎اختیار به چشم‌هایش بنشیند. درد تنها متعلق به دستش نبود، تمام جانش می‌سوخت و درد می‌کرد. انگار با سوزن عصاره جانش را می‌کشیدند. هرچقدر می‌گذشت درد دندان‌های تیز کفتار بیشتر می‌‌شد و شاید اگر در طی این سال‌ها این زخم‌ها برایش عادی نشده بود، از هوش می‌رفت. دردش مثل زهری بود که ذره‌ذره جان را از بدن خارج می‌کند.

گینر کمک کرد تا او به تخته‌سنگِ بزرگی تکیه کند و کنارش نشست. سپس با احتیاط، زبان پهنش را بر زخم عمیق او کشید. صورتش از درد جمع شد و قطره اشکی از چشمش چکید. تمام لحظاتی که در حال نبرد با آلفای کفتارها بود، نگاهش متوجه تپه بود و هرچه درد را بیشتر در خودش حس می‌کرد، احساس نفرتش از کسانی که نسبت به او نهایت بی‌رحمی را داشتند بیشتر می‌شد. سرش را به سنگ تکیه داد و چشم‌هایش را بست.

هنوز هم یادش بود چه آرامشی در آن سال‌ها داشت و چقدر دور از تصور، همه‌اش تبدیل به خاطره‌ای دردآور شده بود. پلک‌هایش را روی هم فشرد و با خود اندیشید « چرا؟ چرا به آنجا رسید؟ چه شد که تمام آن آرامش برباد فنا رفت؟»

***

سه سال قبل-دریای منتوک

آرام به‌سمت دریا راه می‌رفت و نگاهش را به پهنای روشنِ فیروزه‌اش دوخته بود. لحظه‌ای ایستاد و به پشت سرش نگریست. با دیدن او که به‌سمت دیگری می‌نگریست، لبخند پررنگی زد و روی برگرداند. پیشانی‌بند دست سازی را که با صدف و پَر مزین شده بود، از دور سرش باز کرد و کنار پایش انداخت. سپس خم شد و کفش‌های حصیریِ جلو بازی را که خودش به‌تازگی بافته بود از پایش درآورد.

پیراهنِ حلقه آستین ساده و گشاد صورتی‌رنگش، توسط باد ساحلی در تنش می‌رقصید. گیسوانِ بلند و حنایی رنگش که تا نزدیکی زانوانش می‌رسید، با باز کردن پیشانی‌بند به بازی گرفته شده بود. دست برد و دسته‌ای را به زور پشت گوشش بند کرد. بار دیگر نگاهی به عقب انداخت و بعد از لبخند دندان‌نمایی گارد دویدن گرفت و با نهایت سرعت به‌طرف دریا دوید.

نرمیِ ماسه‌های ساحل لای انگشتانش، حس نابی را بعد از دو هفته دوری از دریای منتوک (Mentok) به او هدیه می‌کرد. پایش که به خنکای آب رسید، دست‎هایش را بالای سر برد و با پرش بلندی به وسط آب شیرجه زد؛ اما درست در قسمت کم‎عمق دریا سقوط کرد. خود را در همان عمق کم تکان داد و جلوتر رفت. نفسش را حبس کرد و دقایق کوتاهی زیر آب ماند.

این دست و پا زدن بین مرگ و زندگی را دوست داشت. لحظاتی که هیچ صدایی جز قل‌قل آب نمی‌شنید و از دنیا رها می‌شد، بدجوری برایش لذت‌بخش بود. با احساس نفس تنگی جهشی به بالا زد، روی آب آمد و نفس عمیقی کشید. سرش سنگین شده بود و تنش از سردی آب کرخت بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با وجود حال بدی که هربار به او دست می‌داد، بازهم لذت‎بخش‎ترین کار دنیا برایش زیرآب ماندن بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آرام به لبه‎ی ساحل شنا کرد و ایستاد. هنوز سقوط افتضاحش جلوی چشمش بود و باعث شد به خنده بیفتد. لبه‎ی پیراهن ساده‎اش را در مشت چلاند و پاهایش را چندین بار در آب شست تا شن‎های چسبیده به پاهایش جدا شود. از چسبیدن ماسه‌ها به کف پایش متنفر بود و از اینکه کفش‌هایش را ابتدای ساحل درآورد، پشیمان شده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اَه بلندی گفت و لگدی به آب زد. دستانش را دور دهانش حلقه کرد و با صدای بلندی گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-گینر! لطفا کفش‌هام رو بیار.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ببر بزرگ و باشکوهی که تمام این مدت در حاشیه‌ی جنگل نشسته بود و به رزالین و آب تنی‌اش می‌نگریست، سرش را بی‌اعتنا به سمت دیگری چرخاند. رزالین با دیدن رفتار سرد و بی‌حوصله‌ی گینر اَهی گفت و لگدی به ماسه‌ها زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عجیب بود! همیشه خیال می‌کرد تنها انسان‎ها لجبازی کردن را بلد هستند. بلند فریاد زد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مجبوری من رو به قبیله برگردونی! من بدون کفش‌هام جایی نمیام.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کمی نگاهش کرد و وقتی واکنشی از جانب او ندید، جیغ کشید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- شنیدی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بی‌تفاوتی گینر باعث شد ناامید در آب کم‌عمقِ لب دریا بنشیند و زانوهایش را در بغـل بگیرد. به موج‌های نرم دریا خیره شد و با خود اندیشید که شب حتما خیلی سرد خواهد شد. سرش را روی زانویش گذاشت و چشم‌هایش را بست. برایش مهم نبود که شب به چادر بازنگردد، او به قانون‌شکنی عادت کرده بود؛ اما دوست هم نداشت که شب را در کنار دریای سرد به صبح برساند. گرمای تشک‌های پشمیِ قبیله چیز دیگری بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- گاهی اوقات واقعا دلم میخواد استخون گردنت رو بشکنم رزالین.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرش را از زانویش برداشت و به پشت سرش نگاه کرد. با خنده به گینر که کفش‌هایش را به دندان گرفته بود و به‌سختی با آن پنجه‌های بزرگش در شن‌های نرم و سستِ ساحل راه می‌رفت، نگریست. – تا برنگشتم اون خنده‌ی مسخره‌ت رو جمع کن!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستش را تکیه‌گاه کرد و از جایش بلند شد. خنده‌اش گرفته بود؛ چون تهدیدهای گینر در قبال خودش هیچ‌وقت عملی نمی شد. می‌دانست او را رها نمی‌کند و برگردد. غرش تهدیدآمیز او باعث شد لب‌هایش را روی هم فشار دهد و بگوید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خیلی‌خب باشه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همانطور که به نزدیک شدن گینر نگاه می‌کرد، گیسوان بلند خیسش را روی شانه‌ی چپش جمع کرد و مشغول بافتنشان شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- واقعا که! تو حتی شنا کردنم بلد نیستی؛ ولی بازم دریا رو انتخاب می‌کنی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خندید و با لحن مأیوسی گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-آه لطفا این رو به روم نیار.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گینر که به نزدیکی او رسیده بود، کفش‌ها و پیشانی‌بند را به طرفش پرتاب کرد. سپس به تلخی از او رو گرفت و به‌طرف جنگل حرکت کرد. رزالین می‌دانست که گینر از راه رفتن در ماسه‌های نرم دریای منتوک متنفر است. همیشه این را می‌دانست؛ اما نمی‌توانست خودش را از آن لذت هیجان‌انگیز محروم کند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خم شد و پاهایش را در آب شست و با عجله کفش‌هایش را پا کرد. بندش را دور ساق پایش محکم کرد و درحالی‌که به گینر خیره بود، پیشانی‌بند ظریف و زیبایش را دور سرش بست. به‌طرف گینر دوید و سعی کرد خودش را به او برساند. قبل از اینکه رزالین حرفی بزند، گینر غرولند کنان گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- گردش توی جنگل رو فراموش کن، باید برگردی به قبیله‌ت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رزالین با چشم‌های گرد نگاهش کرد و معترض گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خودت قول دادی که سوم این ماه من رو توی جنگل بگردونی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گینر بدون آن که نگاهش کند، غرید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- درسته اما تو منتوک رو انتخاب کردی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رزالین که او را کاملاً جدی دید، جلویش ایستاد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آه! گینر کوتاه بیا، هنوز خیلی زوده که برگردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با سر بزرگش ضربه‌ای به بازوی رزالین زد و از کنارش رد شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- کِی میخوای یاد بگیری که به انتخاب‌هات پایبند باشی رزالین؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رزالین ایستاد و به دور شدن گینر خیره شد. همیشه بعد از آمدن به دریای منتوک او بدعنق می‌شد و به زور می‌شد اخلاقش را تحمل کرد. دلش برای جنگل پَر می‌زد؛ اما چاره‌ای نبود، می‌دانست او حرفش را زده و عوض نخواهد کرد. هرچند برای برگشتن به دشت باید از جنگل عبور می‌کردند؛ اما با سرعتی که گینر داشت نمی‌توانست چیزی ببیند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دست‌هایش را مشت کرد و سرش را پایین گرفت. حرف گینر غرور او را نشانه رفته بود و دیگر دوست نداشت بیشتر اصرار کند. فاصله‌ی گینر تا او زیاد نشده بود؛ زیرا گینر هم ایستاده و با چشم‌های زرد براقش به رزالین خیره مانده بود. سر بلند کرد و محکم گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خودم به قبیله برمی‌گردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گینر سرش را تکان داد و از جایش تکان نخورد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-هروقت قدرت مسیریابی داشتی خودت برگرد... بیا سوار شو.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

باحرص به‌سمتش رفت و با پرشی خود را روی پشت او بالا کشید. قبل از اینکه خودش را بگیرد، گینر گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- موهای بدنم رو نگیر.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از پشت سر چشم غره‌ای برایش رفت. شورش را درآورده بود. دست‌هایش را دراز کرد، گردنش را محکم گرفت و پاهایش را از کنار پهلوهایش محکم کرد. جثه‌ی گینر آن‌قدر بزرگ بود که پاهای رزالین به زیر شکمش نمی‌رسید، به‌همین‌خاطر همیشه ترس از افتادن داشت؛ اما سرسختی‌اش از او دختری جسور ساخته بود که هرگز ترسش را نشان نمی‌داد، هرچند که لب‌هایش را روی هم می‌فشرد و نفس‌هایش تند شده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گینر جست زد و به‌سرعت از ورودی جنگل وارد شد و ظرف چند ثانیه‌ی کوتاه، از جنگل خارج شدند. رزالین چشم‌هایش را بسته بود و از صدای ظریف برخورد صدف‌های آویزان از پیشانی‌بند و حرکت شلاق وار باد بر صورتش، لذت می‌برد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همه چیز رویایی بود تا اینکه ناگهان گینر از سرعتش کاست و محکم درجا ایستاد. تحت تاثیر این حرکت، بدن رزالین به پایین پرت شد و دستانش دور گردن او ماند. گینر پرحرص او را از خود کنار زد و با دندانی آخته به مسیری نگریست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ترسش از افتادن به واقعیت تبدیل شده و روی زمین پرت شده بود، آرنجش به زمین‌خورده و درد ضعیفی داشت. رزالین که متوجه حالت غیرطبیعی او شده بود، ایستاد و با چشم‌های گرد نگاهش کرد. خودش را جمع‌وجور کرد و بااحتیاط پرسید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- هی چیشده؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرش را چرخاند و به خط نگاه گینر نگریست. با دیدن آن‌چه او را خشمگین کرده، آه کلافه‌ای کشید و ضربه‌ای بر پیشانی‌اش زد. دستش را به پشم بلند کنار گونه‌ی او کشید و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تو برو گینر. من بقیه راه رو میرم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

باید زودتر جلوی فاجعه را می‌گرفت، پس روبه‌روی او ایستاد و سعی کرد رشته‌ی نگاهش را به لیام (Liam) ببرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خواهش می‌کنم گینر، از اینجا برو.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گینر با پنجه‌ی بزرگش ضربه‌ای به زمین کوبید و رویش را از رزالین گرفت. به‌سمت جنگل چرخید و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اگه اون عوضی هنوز زنده‌ست... فقط به‌خاطر توئه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و با سرعت باد، به داخل جنگل پرید و بین شاخ و برگ درختان ناپدید شد. نفس عمیقی کشید و به محل ورود او به جنگل خیره شد. رزالین هم از دیدن لیام آن هم در حاشیه‌ی جنگل حسابی عصبانی شده بود؛ اما سعی کرد جلوی گینر خشمش را نشان ندهد و جلوی او را بگیرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مُردن او این اطراف اصلا به نفع ببرها نبود، هر چند که خودش بی‎میل به آن اتفاق نبود. لیام که بی‌خبر از همه‌چیز با سرخوشی سرش را به چپ و راست می‎چرخاند، از دور رزالین را دید. بندِ تیرکمانش را روی شانه‌اش مرتب کرد و با لبخند جذابی به او خیره شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دست‌هایش از رفتارِ خونسرد و ژست مزخرفی که او به خود گرفته بود، مشت شد. نگاه‌های تیز و منظوردار او باعث می‌شد به زدن مشتی زیر فک استخوانی او میل شدیدی پیدا کند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دست برد پیشانی‌بند زیبایش را محکم از دور سرش کشید و با قدم‌های بلند به‌طرف لیام رفت. چشم‌های هیز او نباید هیچ زیبایی‌ای را در او پیدا می‌کرد. تحت‌تأثیر لبخند پهن لیام، خط‌های باریکی کنار گونه‌ی استخوانی‌اش شکل گرفته بود که می‌توانست دل هر دختری را بلرزاند، هر دختری غیر رزالین!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تا به نزدیکی لیام رسید، لیام دست‌هایش را باز کرد و با حفظ لبخندش گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اوه! حدس می‌زدم که حسابی دلتنگم شده باشی رُز.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رزالین از غفلت او استفاده کرد و لگد محکمی به ساق پایش زد. لیام که کاملاً غافلگیر شده بود، ضربه‌ی کاری رزالین به مغز استخوانش رسید و با فریادی روی زمین زانو زد. بلند و عصبی گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تو دیگه چه آدم پررو و قیحی هست مردک! تحملت توی قبیله بس نبود که حالا دنبال من راه افتادی اومدی اینجا؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شاید اگر آن بلا را سر گینر نیاورده بود، می‌توانست از او بگذرد؛ اما علاوه بر رابطه‌ی مرموزی که لاملیا به واسطه ی او با قبیله داشت، درد گینر هم باعث شده بود هربار که او را می‌بیند احساس نفرت دورنش بجوشد. این‌که هرچند وقت یک بار او را ببیند واقعا عذاب‌آور بود. لیام که از درد چهره درهم کشیده بود، با حرص گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- دختر تو واقعاً وحشی هستی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رزالین ابرویش بالا پرید و با اخم نگاهش کرد. آرام و به‌زحمت از جایش بلند شد و صاف ایستاد. یک سروگردن از رزالین بلندتر بود و از بالا به او می‌نگریست. قدمی به عقب برداشت تا مجبور نباشد سرش را برای دیدن صورت استخوانی و صاف او زیادی بالا بگیرد. عصبی غرید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اینجا چه غلطی میکنی؟ مگه قرار نبود پات رو این طرف‌ها نذاری؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لیام اصلا به جوش‌وخروش او اهمیت نمی‌داد و نگاهش خیره به چشم‌های میشی‌رنگ وحشیِ او بود. دستش را به کمرش زد و با حالتی طلبکار گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- رفته بودم به قبیله‌ت که متوجه شدم کایلی (Kaylie) داره فارغ میشه. داشتن دنبال تو می‌گشتن؛ چون اون تو رو می‌خواست. می‌دونستم وقتی توی قبیله نیستی اینجایی اومدم بهت خبر بدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رزالین از شنیدن این خبر شگفت‌زده شد و ضربان قلبش شدت گرفت. فرزندِ کایلی، دوستِ عزیزتر از جانش داشت به دنیا می‌آمد. نُه ماه ذره‌ذره رشد او را در شکم کایلی دیده بود و چه اشتیاقی برای او بالاتر از دیدن برادرزاده‌‌اش بود؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاه منزجری به لیام انداخت و انگشتش را تهدیدآمیز تکان داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- همین الان برمی‌گردی. دیگه دوست ندارم اینجا ببینمت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حتی حس بدی که دیدن لیام به او داده بود هم از بین رفته و جایش را شادی تولد نوزاد کایلی پر کرده بود. با سرعت به‌سمت قبیله که ربع ساعت با او فاصله داشت دوید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

***

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پرده‌ی چرمی آویزان را کنار زد و نفس‌نفس‌زنان، خود را به داخل چادر مُدور انداخت. نیازی نبود نگاه بچرخاند؛ زیرا کایلی در حالی‌که از درد به خود می‌پیچید، روبه‌روی ورودی چادر روی تشک نرمی خوابانده شده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای کف زدن و آواز خواندن زنان از اسطبل هم شنیده می شد. رسمی که برای تولد تمام نوزادان قبیله انجام می‌شد و رزالین از آن متنفر بود؛ زیرا گاهی که زنی سر زاییدن می‌مرد، آن شعرها تبدیل به شیون و زاری می گشت. نگاه منزجری به آن ها که گوشه ای نشسته بودند و با شعر خودشان را ریتمیک تکان می دادند انداخت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستش را روی سینه‌اش گذاشت و سعی کرد نفس عمیقی بکشد. عضلات ران‌هایش از شدت دویدن منقبض شده بود و درد می‌کرد. هنوز به‌خاطر دویدن، نفسش بالا نیامده بود. کایلی با دیدن او دست دراز کرد و پردرد صدایش زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رزالین نفهمید که چطور خودش را به او که بر روی تشک نیم‌خیز بود رساند و دست سبزه‌اش را محکم بین پنجه‌هایش گرفت و فشرد. نفس کایلی از درد بالا نمی‌آمد و اخمی کمرنگ میان ابروانش دیده می‌شد. به دانه‌های ریز عرق روی پیشانی‌اش خیره شد و عصبی گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اینجا چرا این‌قدر گرمه؟ اون داره توی تب می‌سوزه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستی روی شانه‌اش نشست و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- این طبیعیه عزیزم، اون داره درد می‌کشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

متأثر از اینکه نمی‌توانست کاری برایش بکند، چشم‌هایش را روی هم فشرد. مادرش هم در چادر بود. البته این طبیعی بود. لیا (leah) همسر رئیس قبیله بود و برای زایمان تمام زنان قبیله حضور داشت. خصوصا که این یکی، فرزند پسرش بود. رزالین دو دستش را دور دستِ ظریف و سبزه‌ی کایلی چنگ کرد و با التماس گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- لطفاً طاقت بیار کایلی! خیلی زود تموم میشه و بالأخره می‌تونی اون کره‌بز رو ببینی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کایلی سعی کرد لبخند بزند؛ اما موفق نشد و دو سمت گونه‌اش به زور چین خورد. او علاوه بر اینکه به عنوان دوست برای او بسیار عزیز بود، مادر وارث قبیله هم بود و قرار بود فرزند برادر رزالین را به دنیا بیاورد. نگاهش نگران بر صورت او چرخ می‌خورد و بر لب‌های پهن او که روی هم فشرده می‌شد دوخته شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همان لحظه چند تن از زنان قبیله که تشت‌فلزی سنگینی را با خود حمل می‌کردند، با سروصدا وارد چادر شدند. تشت را نزدیک کایلی گذاشتند. رزالین به بخار آب خیره شد و با خود اندیشید که چقدر می‌تواند دیدن درد کشیدن کایلی را تاب بیاورد. پیرزنی که طبیب قبیله بود جلوی کایلی نشست و او را معاینه کرد. سر بلند کرد و رو به چند زنی که برای کمک همراهش آمده بودند گفت: - دیگه وقتشه. قیچی و پارچه‌ی تمیز برام بیارید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد نگاهش را به کایلی که نفس‌نفس می‌زد و گیسوانش به پیشانی و گردنش چسبیده بود، دوخت و با خیالی راحت گفت: ‌

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- از جیغ زدن خجالت نکش دختر. همه‌ی مردا برای شکار رفتن، مردی جز شوهرت این اطراف نیست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ناگهان تمام حواس رزالین جمع طبیب شد. با چشم‌های گرد به پیرزن خیره شد. دیگر اصلاً جیغ‌های کایلی و تولد برادرزاده‌اش و حتی صدای مزخرف آواز خواندن زنان برایش اهمیت نداشت، او فقط داشت پیش خود حساب می‌کرد که مگر چند روز از آخرین شکار می‌گذرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مردان قبیله دوروز پیش برای شکار رفته بودند و به‌اندازه چهار روز، گوشت برای خوردن تمام مردم قبیله وجود داشت. دست او را رها کرد. بی‌توجه به کایلی از جایش بلند شد. دلش شور افتاده بود و فکرش حوالی نی‌زار وحیواناتش پرسه می‌زد. می‌ترسید برای آن‌ها اتفاق بدی بیوفتد. مطمئن بود که آن‌ها به‌سمت جنگل نمی‌روند؛ زیرا شکار دندان‌گیری آن اطراف پیدا نمی‌کردند. به طرف لیا که در حال صحبت با دخترِ کم سن و سالی بود، رفت و بی‌مقدمه گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ما برای چهار روز غذا داریم، چرا مردا برای شکار رفتن مادر؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لیا نگاهش را از دختر گرفت و به رزالین خیره شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اون مقدار گوشت برای مصرف طبیعی قبیله‌ست. نوه‌ی رئیس داره به دنیا میاد و پدرت میخواد به این مناسبت سور بزرگی بده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جشنی که پس از آن در راه بود، مستلزم شکار زیاد بود. رزالین که تازه حواسش جمع شده بود، دستش را به پیشانی‌اش کشید و کلافه گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- کجا رو برای شکار انتخاب کردن؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قلبش محکم می کوبید و نگاه منتظرش خیره به لب‌های سرخ‌رنگ مادرش بود. آرزو می‌کرد مادرش هرجای دیگری را به‌جز نی‌زار بگوید. آن استرس فلج‌کننده داشت بدنش را به تحلیل می‌برد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- داکوتا (Dakota) گفت که به نی‌زار میرن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

احساس کرد بند دلش پاره شد. آن‌ها به قلمروی لایگرها* رفته بودند، درست همان جایی که هراسش را داشت. قلمرویی که آن‌ها به‌تازگی تصاحب کرده و قوانین بسیار سختی برایش وضع کرده بودند. این را به لطف گینر می‌دانست که شکار برای هر حیوانی در آن حوالی ممنوع است.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرش برای لحظه‌ای گیج رفت و نای ایستادن از او گرفته شد. ماندن دیگر فایده‌ای نداشت، نفهمید چطور خود را از چادر بیرون انداخت و به‌طرف اسطبل اسب‌ها دوید. قلبش تند می‌کوبید. آرزو می‌کرد به موقع برسد، باید جلوی آن‌ها را می‌گرفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به صدای فریادهای مادرش که متعجب نامش را صدا می‌زد، توجه نکرد. سوار مادیانی مشکی شد. با ضربه به زیر شکمش وادارش کرد به‌طرف نی زار بدود. اسب از جایش کنده شد و با هدایت او به‌سمت نی‌زار تاخت. دیگر حتی برایش مهم نبود که کایلی در حال زایمان است و می‌خواهد او کنارش باشد. خودش را روی اسب خم کرده بود تا سرعتش را افزایش دهد و شدت باد او را از روی اسب به عقب پرت نکند. سرعت بالای باد، گیسوانش را به هم ریخته بود و چشم‌هایش از نفوذ تیز نسیم می‌سوخت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

این را می‌دانست که نمی‌تواند از گینر کمک بگیرد؛ زیرا علاوه بر اینکه اجازه ورود به قلمروی لایگرها را نداشت، به‌شدت هم از آن دورگه‌های نوظهور متنفر بود، به‌علاوه می‌ترسید بلایی سرش بیاید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

باید خودش را سریع‌تر به مردها می‌رساند و مانع ورودشان به نی‌زار می‌شد. لایگرها تمام نی‌زار را برای شکار به کمین می‌نشستند و علی‌رغم اینکه از خوردن گوشت انسان امتناع می‌کردند، ممکن بود با یک‌بار تجربه‌ی مزه‌اش، تبدیل به آدمخوارهای هولناکی شوند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

*[ لایگرها بزرگترین گربه‌سانان روی زمین به حساب می‌آیند که حاصل پیوند (نسل‌گیری) شیرنر و ببرماده می‌باشند].

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بالاخره از دور مردان قبیله را دید که با سرخوشی به‌سمت نی‌زار می‌رفتند. صدای سوارکاری سنگین و پرسرعت رزالین، آن‌ها را متوجه او کرد. کم‌کم اسب‌ها را از حرکت نگه داشتند و به داکوتا خبر دادند که دخترش به‌سمتشان می‌آید. داکوتا که از شنیدن این خبر سخت متعجب شده بود، از بین مردان قبیله گذشت و جلو ایستاد. از اسب پایین آمد و افسار اسب زیبای طلاگونش را در مشت گرفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رزالین افسار اسب را کشید و ماهرانه از اسب پایین پرید. چند قدم مانده را دوید و خودش را به داکوتا رساند. به‌هم ریختگی تنفسش به او اجازه‌ی صحبت کردن نمی‌داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اتفاقی برای کایلی افتاده رزالین؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آه! اتفاق بزرگ حوالی خودشان می‌گشت و او نگران کایلی شده بود. دستش را روی قفسه‌ی سینه‌اش گذاشت و چند نفس عمیق کشید تا بر خودش مسلط شود. وقتی کمی حالش جا آمد، سرش را تکان داد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه پدر اون حالش خوب بود. من برای چیز دیگه‌ای اینجام.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

داکوتا دست رزالین را گرفت، او را با خود همراه کرد و از مردان فاصله گرفتند. دوست نداشت حرف‌هایشان را باقی مردان بشنوند. نزدیک اسب رزالین ایستادند. داکوتا با آرامش نگاهش را در صورت او که به‌خاطر اسب‌سواری قرمز شده بود چرخاند و پرسید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چی تو رو به اینجا کشونده؟ می‌دونی که کایلی می‌خواست پیشش باشی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بله میدونم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مکث کرد و چشمان میشی‌اش را به علف‌زار آرام پدرش دوخت. نگاه آرام او باعث شد برای گفتن حرفش شهامت پیدا کند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- پدر شما نباید وارد نی‌زار بشید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

داکوتا اخم در هم کشید و در سکوت به او خیره ماند. دلش از دیدن ابروهای پهن درهم گره خورده پدرش فروریخت؛ اما ادامه داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اونجا جای مناسبی برای شکار نیست، خواهش می‌کنم به دشت برید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

داکوتا مردی آرام و بسیار منطقی بود. او هیچ وقت به افراد قبیله‌اش زور نمی‌گفت و با آن‌ها تندی نمی‌کرد، حال دختر کوچکش روبه‌رویش ایستاده بود و او را از کاری کاملاً مردانه منع می‌کرد. چیزی که برای هر مردی سنگین می‌آمد؛ اما او طوری فرزندش را بزرگ کرده بود که می‌دانست بی‌ربط چیزی نمی‌گوید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- می‎دونی که باید برای حرفت دلیلی داشته باشی رزالین؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشم‎هایش را روی هم فشرد و سرش را پایین انداخت. لحنی متین به خود گرفت و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- و شما می‌دونین که من برای هر حرفم دلیل دارم پدر.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

داکوتا قانع نشد و منتظر به صورت رزالین خیره ماند. سرش را بالا گرفت و مثل همیشه جسور و محکم به چشم‌های آرام و کشیده‌ی پدرش خیره شد. می‌دانست این تنها چیزی است که می‌تواند او را قانع کند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- پدر لطفا تا قبل از اینکه لایگرها بوی بدنمون رو متوجه بشن، از نی زار فاصله بگیرید. شب توی چادر دلیلم رو براتون توضیح میدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

داکوتا که هنوز راضی به نظر نمی‌رسید، سرش را تکان داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- برگرد به قبیله رزالین.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همان لحظه مردی فریاد کشید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- پناه بر اگولن*! اون چیه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همه‌ی سرها به‌طرف رد دست مرد چرخید و خون در رگ‌های جمع یخ بست. حیوانی بسیار درشت اندام که ترکیبی از اندام ببر و شیرماده را داشت، با طمأنینه از لابه‌لای نی‌های سبزِ روبه‌رویشان خارج شد. هیکلش به اندازه‌ی شیرنر درشت بود و رده‌های قهوه ای روی بدنش، او را کمی مایل به ببرها کرده بود. حتی رزالین هم تا آن لحظه یک لایگر ندیده بود و درشتیِ جثه‌ی او برایش خیلی ترسناک و عجیب آمد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشم‌هایش در حدقه گرد شده و خیره به لایگر می‌نگریست. حسابی شوکه شده بود؛ اما می‌توانست بفهمد که لایگر روبه‌رویش عصبانی نیست. به بازوی درشت پدرش چنگ انداخت و با التماس گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- پدر خواهش می‌کنم مردها رو از اینجا ببرید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

داکوتا با دست، اشاره‌ای به مرد تنومندی که منتظر دستور رئیس قبیله، به او خیره بود کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- به دشت می‌ریم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد رو به رزالین کرد و خیلی جدی گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- سوارشو رزالین، برو.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رزالین مفهوم واکنش لایگر روبه‌رویش را درک کرده بود و می‌دانست این‌که دور ایستاده است؛ یعنی مایل است که حرف بزند. او فقط می‌خواست مردان قبیله‌اش را از خطر دور کند و خودش از مواجه شدن با آن حیوان واهمه‌ای نداشت. رو به پدرش با لحنی مطیع گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چشم پدر شما برید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مردان منتظر رئیسشان بودند تا سوار اسبش شود و حرکت کنند. داکوتا نگاه خیره‌ای به رزالین انداخت. اصلا نمی‌خواست جلوی مردان با دخترش سنگین و آمرانه حرف بزند. نگاهی پر از حرف به رزالین انداخت و سوار اسبش شد. لایگر به مردان نزدیک نشده بود. تنها بر پاهایش نشسته و دست‌هایش را ستون کرده بود و با نگاهی نافذ، مستقیم به رزالین خیره بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

داکوتا رو به دخترش گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اینجا نمون رزالین.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با قدرت پاهایش را به زیر شکم اسب کوبید و با بلند شدن گرد و خاکی غلیظ، تمام مردان پشت سر داکوتا به‌طرف دشت تاختند. رزالین نگاه عمیقی به لایگر انداخت و با قدم‌هایی حساب‌شده جلو رفت. در ده قدمی‌اش ایستاد و منتظر به او خیره ماند. لایگر سرش را پایین انداخت و با آرامش گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-شنیده بودم انسانی به جنگل رفت و آمد می‌کنه و با ببرها در ارتباطه...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشم‌هایش را ریز کرد و در سکوت منتظر ادامه‌ حرف او شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-هیچ صدمه‌ای به اون‌ها وارد نشد؛ چون برای کنجکاوی به اینجا نیومده بودن و نمی‌دونستن اینجا جزو قلمروی لایگراست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رزالین به طور فطری زبانش را می‌فهمید. نمی‌دانست چطور؛ اما می‌توانست با ببرها صحبت کند و لایگرها نیز از نسل ببرها به شمار می‌رفتند و او به راحتی زبان لایگر روبه‌رویش را متوجه می‌شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- و درمورد تو، متوجه‌م که برای دور نگه داشتنشون به اینجا اومده بودی. میدونی که حتی الان هم توی قلمروی ما ایستادی و پشت این نی‌ها حدود بیست لایگر آماده حمله هستند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حتی یک لایگر هم برای از پا درآوردن یک انسان کافی بود و او داشت به رزالین هشدار می‌داد که دست از پا خطا نکند. دراصل قصد چنین کاری را هم نداشت! لایگر روی پاهایش ایستاد و با نگاهی تیز ادامه داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بوی شجاعت از تو به مشامم می‌رسه، به همین خاطر ازت می‌گذرم و میخوام که با لایگرها متحد بشی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لب رزالین با تمسخر کج شد، قدمی عقب رفت و صورتش درهم شد. او هرگز حاضر نبود با لایگرها متحد شود. سال‌ها قبل با کمکی که به گینر کرده بود متحد گله‌ی ببرها شده بود و حاضر نبود آن اتحاد را با چنین چیزی عوض کند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از صحبت‌های لایگر روبه‌رویش تنها بوی منفعت به دماغش می‌خورد و فهمیده بود یک متحد از جنس انسان چقدر برایش مفید خواهد بود. از حرف لایگر خوشش نیامده بود و ابروان باریک گره خورده‎اش نشان دهنده آن موضوع بود. به طرف اسبش رفت و بامهارت عجیبی رویش خزید. از بالای اسب قدش کمی بلندتر از لایگر شده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاه تیزی به لایگر انداخت، اسب را به‌پهلو چرخاند و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اتحاد من با ببرهاست و هرگز با دورگه‎ها متحد نمیشم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد از گفتن حرفش، با اسب چرخید. سپس با پا ضربه‎ای به پهلوی اسب زد و به‎طرف قبیله تاخت. درحالت عادی لایگر باید از استفاده لفظ دورگه به‌شدت بدش می‌آمد و روی ترش می‌کرد؛ اما با نگاهی عمیق به خط برگشت رزالین خیره شده بود. انسان‌های شجاع و جسور برای حیوانات بسیار قابل احترام بودند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

*اگولن(Egolen) [خدای قدرت] با شش بازو که در هربازو قدرتی نهفته است.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

***

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اسب را جلوی خیمه رها کرد و وارد چادر شد. مادرش لیا، مادرِ کایلی و همسر چند تن دیگر از مردان قوی قبیله، دور کایلی نشسته بودند و کایلی فرورفته در لباسی تمیز و روشن بی‌رمق دراز کشیده و چشم‌هایش بسته بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در زمینه‌ی تیره صورتش، گونه‌های رنگ گرفته‌اش تضاد دلنشینی به وجود آورده بود. رزالین نفس‌نفس میزد و قلبش سنگین می‌کوبید. قدمی جلو رفت و به کایلی خیره شد. از خود دلخور بود که دوستش را در زیباترین اتفاق زندگی‌اش تنها گذاشته است. سرووضعش نامرتب بود و اگر هر زمان دیگری بود، لیا حسابی سرزنشش می‌کرد اما وقتی متوجه رزالین شد، چرخید و با لبخند گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- رزالین، بیا ببین چقدر این فسقلی خوشگله.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آرام قدم برداشت و جلو رفت. هنوز نفس‌هایش منظم نشده بود و تصورش از بچه‌ی آن دو، باعث شده بود بااحتیاط پیش برود، به نوزاد قنداق پیچ در پارچه‌ی سفید نگاه انداخت. پوستش مثل برادرش روبن (Ruben ) روشن بود و لبانش به گیلاس می‌مانست. نوزاد هیچ شباهتی به مادر سبزه رویش نداشت. حتی موهای کم پشتش هم به رنگ گیسوانِ لیا، روشن و طلایی بود. او کاملاً به خانواده پدری‌اش رفته بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

روی دو زانو نشست و او را بااحتیاط از آغـوش لیا گرفت. به صورت پوست‌پوست و نرمش دست کشید و لب‌هایش با اشتیاق کش آمد. آن بچه ثمره‌ی عشق دوتن از عزیزان زندگی‌اش بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پلک‌های کایلی تکان خورد و آرام چشم باز کرد، با دیدن رزالین نگاهی عمیق به او انداخت و لبخند آرامی زد. لیا با دیدن چشم‌های باز او، دستی به سر عروسش کشید و قربان صدقه‌اش رفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای هیاهوی شادی مردان از بیرون، لیا را از چادر بیرون کشید. کم‌کم بقیه‌ی زنان و مادر کایلی نیز از چادر خارج شدند و بالاخره چادر به سکوت آرامش بخشی میهمان شد. وقتی کاملاً تنها شدند، رزالین سر بلند کرد و با دیدن لبخند کایلی احساس شرمندگی کرد. نگاهش را از چشم‌های مشکی او گرفت و به نوزاد نگریست. آرام و با لحنی شرمنده زمزمه کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- من واقعا متاسفم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخند کایلی برایش دل‌گرم کننده بود. قلب بزرگ او را ستایش می‎کرد. کایلی همیشه آرام و صبور بود، به همین خاطر دوستی آن دو ریشه‎دار شده بود؛ و همین آرامش و متانت او باعث شده بود عروس رئیس قبیله شود. با وجود آن بی‌حواسی، باز هم نسبت به او انعطاف نشان می‌داد. کایلی آرام و با صدایی که بر اثر جیغ‌های از دردش گرفته شده بود گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- می‌دونم حتما مسئله‌ی مهمی بوده که یهویی رفتی رُز.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لب‌های رزالین کش آمد و ردیف دندان‌هایش را به نمایش گذاشت، بوسه‌ای روی پیشانی لطیف نوزاد نشاند و با خوشحالی گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-این بچه رو دیدی؟ اون درست شبیه پدرش شده! بعد اون همه رنجی که براش کشیدی اصلاً هیچ شباهتی به تو نداره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کایلی در جایش خزید و به زحمت نشست. رزالین کودک را با لبخند به‌طرفش گرفت و او را بااحتیاط در آغوش تشنه‌ی مادرش گذاشت. کایلی نگاهی عاشقانه به فرزندش انداخت و با لحن شیرینی گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- گاهی طوری درمورد روبن صحبت می‌کنی که اصلاً نمی‌تونم باور کنم برادرته.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رزالین لبخند عمیقی زد، شاید داکوتا تنها مرد زندگی او بود که برایش اسطوره‌ای قابل احترام بود. در برابر تمام مردان دیگر، گاردی غیرقابل توجیه داشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مسئله اینه که من بین شما دوتا نمی‌تونم هیچکدومتون رو انتخاب کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همان‌موقع پرده کنار رفت و روبن بااحتیاط وارد شد، جلوی ورودی ایستاد و پرسید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- می‌تونم بیام تو؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رزالین برگشت و به روبن که خلوت دوستانه‌شان را بهم ریخت، خصمانه نگریست. حتی بیرون از چادر اجازه نگرفته بود! لبخند کایلی وسعت گرفت و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- البته.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رزالین سر چرخاند و زیر لب گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-فکر کنم باید برات یادآوری کنم که قبل از ورود اجازه می‌گیرن جناب روبن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کایلی با طمأنینه خندید. روبن پیش آمد و کنار کایلی نشست. لبخند بر لب‌های باریکش از میان انبوه ریش‌هایش به راحتی دیده می شد. نوزاد را همچون شیء باارزشی از آغوش کایلی خارج کرد. با چشم‌هایی که از شوق می‌درخشید گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مادر گفت که خیلی زیباست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سپس نگاهش را بالا آورد و از کایلی پرسید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بچه‌مون دختره یا پسر؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کایلی که لبخند عضو جدا ناپذیر صورتش شده بود، پاسخ داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اون دختره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رزالین با لبخندی کج به قاب روبه‌رویش می‌نگریست. عشق و آرامش میان آن‌ها واقعا برایش دلپذیر بود و در قلبش احساس خوبی داشت. رو به روبن گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خب حالا بگو ببینم براش اسم انتخاب کردی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

روبن همانطور که به صورت دخترِ زیبایش خیره بود و گونه‌اش را به‌نرمی نوازش می‌کرد، سرش را بااطمینان تکان داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-البته، من اسم روبی (Ruby)رو انتخاب کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشم‌های رزالین از تعجب گشاد شد. متحیر گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- روبن، تو دیگه چه آدم خودخواهی هستی! گشتی یه اسم دقیقاً مثل اسم خودت انتخاب کردی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

روبن نگاه از دخترش گرفت و به رزالین خیره شد. یک تای ابروی پرپشتش را بالا انداخت و گفت: - اسم خیلی قشنگیه، ببینم مگه تو نظر دیگه‌ای داری؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رزالین به کودک خیره شد و با حالتی متفکر گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- البته که دارم، به نظر من کلارا (Clara) بهترین اسمیه که می‌تونیم روش بذاریم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به کل کایلی را از خاطر برده بودند و بین خودشان در جدل انتخاب نام بودند. کایلی با لبخندی زیبا، به بحثشان می‌نگریست. روبن کودک را مالکانه در آغوش کشید و با اخم گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خیلی پررویی رزالین، خب کلارا هم به اسم کایلی شبیهه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رزالین خنده‌اش گرفت، لبش را گزید تا خنده‌اش دیده نشود. دست‌هایش را بالا آورد و تسلیم گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اصلاً کایلی برای این کره‌ی تو زحمت کشیده، خودشم باید براش اسم انتخاب کنه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

روبن که خلع سلاح شده بود، به ناچار گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- با این موافقم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و سرش را چرخاند و به کایلی نگاه کرد. رزالین نیز به صورت کایلی خیره شد. کایلی نگاهش را میان آن دو چرخاند و به دخترش خیره شد، بعد از کمی مکث گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-آدریکا (Adrika)! چون درست مثل اسمش... من اون رو از آسمون‌ها دارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رزالین و روبن نگاهی راضی و خشنود به یکدیگر انداختند. روبن با لبخند موافقتش را اعلام کرد. رزالین به صورت آسمانیِ کودک خیره شد و چند بار زیر لب نامش را زمزمه کرد. چشم‌هایش درخشید و با لحن ازخودراضی روبن، لبخندش را خورد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- کایلی عزیزم، تو همیشه خوش‌سلیقه‌ترینی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با تکان خوردن کودک در آغوش روبن، هرسه به او نگریستند. پلک‌های کوچکش تکان خورد و چشم‌هایش را باز کرد. صدای آه شیفته‌ی هرسه بلند شد. چشم‌های او درست رنگ چشم‌های روبن بود، به رنگ دریا.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

***

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کنار گینر راه می‌رفت و غرق در فکر بود. نمی‌دانست چه اتفاقی افتاده که باعث شده گینر از قولش بگذرد و او را به جنگل بیاورد. نسیم ملایمی می‌وزید و گیسوان بلندش را که آزادانه روی شانه‌هایش رها بود، به بازی گرفته بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تمام دیشب را قبیله به شادی و پایکوبی گذرانده بود و نیمه‌های شب آنقدر خسته به رختخواب رفته بودند که رزالین فرصت نکرده بود با پدرش درباره حیوانات نی‌زار صحبت کند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صبح زود هم، آفتاب نزده از چادرها فاصله گرفته و گینر را آن اطراف دیده بود. نزدیک به یک ساعت بود که در جنگل راه می‌رفتند و مطمئن شده بود که دیگر تقریبا به وسط جنگل رسیده‌اند. دیروز اشتیاق گشتن در جنگل را داشت؛ اما حالا که میان آن ابهت با شکوه قدم می‌زد، غرق در فکر بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عطرِ پونه‌های وحشی روح را نوازش می‌داد. چکاوکان تازه از خواب برخاسته و سرود بیداری می‌خواندند. جنگل درنهایت شکوه مثل همیشه مراسم صبحگاهش را می‌گذراند. رزالین غرق در لذت، کنار آن ببر بزرگ راه می‌رفت و نگاه حیوانات را به دنبال خود می‌کشید. اولین بار نبود که آن زیبایی خیره کننده را می‌دید؛ اما مثل هربار همه چیز برایش تازه بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گینر هیچ‌وقت او را آن‌قدر در جنگل جلو نبرده بود. نگاهش را از سنجابی که بلوط دستش را به کناری پرت کرد گرفت و پرسید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نمیخوای بگی چی باعث شده حرفت رو پس بگیری و به جنگل بیایم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهش حریصانه روی درختان بلند که اطرافش قد علم کرده بودند، می‌چرخید و با لبخند به خزه‌های کهنه‌ای که روی تنه‌شان جا خوش کرده بودند می‌نگریست. دوست داشت آن‌ها را زیر انگشتانش لمس کند. از آن فاصله عطر خاصی را که داشتند، حس می‌کرد. نور کم جان خورشید از لابه‌لای شاخ و برگ درختان به جنگل می‌تابید و نشان از طلوع آفتاب بود. گینر نگاهش کرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- فکر می‌کردم جنگل رو دوست داری.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شاخه‌ی جلوی صورتش را با دست کنار زد و جواب داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- البته که دوست دارم! فقط برام عجیبه که امروز به اینجا اومدیم، فکر می‌کردم هنوز از دیروز عصبانی باشی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اون انسان هنوز توی قبیله‌ست؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهی از گوشه ی چشم به او کرد. می فهمید که چه زجری می‌کشد و نمی دانست چه جوابی باید بدهد که گینر سر چرخاند و نگاهش کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-متاسفانه دست من نیست، وگرنه لحظه ای اجازه نمی دادم توی جنوب بمونه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-پس هنوز مونده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-آره مونده و من هرروز باید اون صورت و لبخند های مزخرفش رو تحمل کنم و به قوانین قبیله احترام بذارم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ملودی گوش‌نواز ریزش آب، نگاهش را به روبه‌رویش کشاند. هیجان‌زده به آبشار کوچکی که روبه‌رویشان قرار داشت نگریست. آب از ارتفاع دو متری به دریاچه‌ی پیش رویش می‌ریخت و رود باریکی از دریاچه جریان داشت که سرچشمه‌ی رود پایین تپه بود که قبیله از آن استفاده می‌کرد. دو دستش را روی قفسه سینه‌اش گذاشت و بدون اینکه اجازه‌ی جواب دادن به گینر بدهد، هیجان‌زده گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- وای لعنتی! تا به حال اینجا رو ندیده بودم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قدم تند کرد و سریع‌تر از گینر که در سکوت به‌سمت آبشار اشک پری راه می‌رفت، خود را به دریاچه رساند. شگفت‌زده به آب زلالِ آبشار که باآرامش به دریاچه ریخته می‌شد و مِه کم جانی که محل ریزش آب را احاطه کرده بود، نگریست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آبشار به بستر تقریباً بزرگی از آب که در دریاچه ماندگار بود می‌ریخت و جریان آرام آب، به‌سمت رود هدایت می‌شد. نجوای آب در سکوت جنگل و نغمه‌ی چکاوک‌ها، ملودیِ آرامش‌بخشی را ساخته بود ک با هیچ‌چیزی در دنیا قابل مقایسه نبود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رزالین کم مانده بود از حیرت آن موقعیت، بیهوش شود. مردمک چشم‌هایش گشاد شده و سعی می‌کرد آن تصویر بکر را با نگاهش ببلعد. لبه‌ی دریاچه‌ی متصل به آبشار نشست و پاهایش که تا زانو برهنه بود را در آب فرو برد. گینر جلو آمد و روی سنگ بزرگی که لبه‌ی دریاچه در زمین فرو رفته بود، نشست. دست و پای قدرتمندش را خم کرد و سر بزرگش را روی دست‌هایش گذاشت. رزالین بی‌توجه به او، دست‌هایش را از پشت ستون کرد و چشم‌هایش را بست. نفس عمیقی کشید و رایحه‌ی گل‌های شاه‌پسند پیچیده در اطراف را سرمست بو کشید، جوری که انگار دیگر چنین فرصتی را ندارد. جنگل می‌توانست روح را تازه کند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با خود اندیشید چقدر خوب که گینر بعد از هیاهوی دیروز، او را به جنگل آورده است. اندکی به آرامش احتیاج داشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تو دیروز اطراف نی‌زار بودی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشم‌هایش باز شد و سرش با ضرب به‌سمت گینر چرخید. سوال ناگهانی و بی‌مقدمه‌ی او، تمام آن حس خوب را به یک‌باره از سرش پراند. ضربان قلبش شدت گرفت و سرش داغ شد. فاصله نی‌زار تا جنگل آن‌قدری بود که گینر نتواند بشنود آن حوالی چه گذشته است.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رزالین بریده و متعجب پرسید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تو... تو از کجا متوجه شدی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گینر بدون آن‌که تکانی بخورد، جواب داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مثل این‌که فراموش کردی نبال با من دوستی عمیقی داره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

او دیروز اصلا متوجه نبال (nebal) باز شکاری پدرش که همیشه همراه او بود، نشده بود. تا جایی که به یاد داشت اصلاً او را اطراف داکوتا ندیده بود. پرنده‌ی مزخرف! چرا باید آن موضوع را به گینر گفته باشد؟ رزالین رویش را به‌سمت آبشار چرخاند و طعنه‌آمیز گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- پس توی قبیله جاسوس داری.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گینر خرناسی کشید و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- این حرفت رو نشنیده می‌گیرم... نبال برای من جاسوسی نمیکنه. اون فقط برای اولین بار یه لایگر دیده بود و حدس من این بود که تو هم اونجا بودی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سکوت کوتاهی بینشان حاکم شد. از او رودست خورده بود و بابت این، احساس خیلی بدی داشت. با دلخوری گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- دیروز قبیله برای شکار به‌طرف نی‌زار رفته بود. یکم دیر بهشون رسیدم، اونا تقریباً وارد قلمروی لایگرها شده بودن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- عجیبه که کاری باهاتون نداشتن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رزالین سرش را چرخاند و به گینر خیره شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- برای خودمم کمی عجیب میومد. اون گفت چون مردم قبیله برای کنجکاوی به اونجا نرفتن بهشون کاری نداشته.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گینر خمیازه‌ای کشید که باعث شد غرش کوتاهی از سـینه‌اش خارج شود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- باید بیشتر حواست رو جمع کنی رزالین.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به سنجاقکی که دور سر گینر می‌چرخید خیره شد و پرسید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چرا؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گینر از جایش بلند شد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چون تا قبل از این ماجرا، افراد قبیله‌ت نمی‌دونستن که لایگرها اونجا هستن. حالا ممکنه به هر دلیلی بخوان سر از اون‌جا دربیارن و خودت می‌تونی حدس بزنی پا گذاشتن به قلمروی یه دورگه چه عواقبی داره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- یعنی می‌خوای بگی ممکنه که برای کنجکاوی به اونجا برن؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گینر از روی تخته‌سنگ پایین پرید و اشاره کرد که رزالین بر پشتش سوار شود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- انسان‌ها همیشه دنبال کشف‌کردن هستن و هربار که به چیز جدیدی دست پیدا می‌کنن، نسبت به اون حریص میشن؛ مخصوصاً اگه اون چیزی که پیدا کردن خیلی عجیب باشه. ممکنه اون جادوگر درمورد لایگرها چیزهای تازه‌ای بگه و مردها رو برای شکارشون ترغیب کنه. یک حیوون درنده، یک‌بار هم به دشمنش فرصت نمیده. اگه افراد قبیله‌ت زیادی کنجکاو بشن و اتفاق بدی بیفته، ممکنه که بینتون دشمنی ایجاد بشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رزالین خود را روی پشت او بالا کشید. دشمنی با گله‎ای درنده؟ چقدر ترسناک به نظر می‎رسید. آن‎ها در چند قدمی قبیله بودند و اگر دشمنی به وجود می‎آمد، هیچ‎جا امنیت نداشتند. نگرانی مثل کرمی بدشکل به جان مغزش افتاد و متفکر گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اون لایگر می‎دونه که اونا افراد قبیله‎ی من هستن. بعد از پیشنهاد اتحادش فکر نمی‎کنم بهمون صدمه‎ای بزنه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گینر از حرکت ایستاد و بانفرت پرسید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اون به تو پیشنهاد اتحاد داد؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رزالین که تازه از فکر خارج شده بود، شوکه دستش را جلوی دهانش گرفت و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اوه! از دهنم پرید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مشتی آرام به پیشانی‎اش زد و در دل خودش را برای گند دوباره‌اش لعنت کرد. گینر دوباره راه افتاد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- یه چیزی این وسط برام خیلی عجیبه... یه حیوون درنده هیچ‌وقت به متحد یه گله‌ی دیگه پیشنهاد اتحاد نمیده. اونا کاملا نجابتشون رو از دست دادن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رزالین لبش را گزید و آرام زمزمه کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- همینطوره... اما گینر من اتحادش رو قبول نکردم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ذره ای در این مورد شک نداشتم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخندی زد و سکوت کرد. در سکوت به این فکر می‌کرد که باید حتماً با پدرش صحبت کند، تا قبیله را مُجاب کند طرف نی‌زار نروند. مهم‌تر اینکه داستان لایگرها را از گریس (Grace) افسون‌گر قبیله، مخفی نگاه دارند. هرچند بعید می‌دانست تا الآن به گوشش نرسیده باشد. این که بتواند تمام این کارها را انجام دهد دور از انتظار بود؛ اما او باید تلاشش را می‌کرد. اصلا باید چکار می‌کرد؟ چقدر گیج و پرت شده بود. به شاخ و برگ درختان نگاه عمیقی انداخت و مستاصل گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- من باید دقیقا چیکار کنم؟ حتی مطمئن نیستم بتونم پدرم رو قانع کنم، اون وقت چطور یه قبیله رو راضی کنم سمت نی‌زار نرن!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گینر آرام راه می‌رفت و از بین شاخ و برگ‌ها می‌گذشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تو نمی‌تونی سرنوشت رو تغییر بدی، تنها می‌تونی یکم عقب بندازیش. با همه‌ی این چیزها اون عجوزه همه چیز رو خراب می‌کنه... این رو مطمئنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آهی کشید و با اندیشیدن به سرکشی‌های گریس گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- حتی پدرم هم نمی‌تونه جلوی اون رو بگیره، دارم به یقین می‌رسم که دردسر جدیدی توی راهه. بالاخره با رسیدن به مکان مورد نظر، گینر از حرکت ایستاد. رزالین سرش را بالا برد و به منظره‌ی شگفت‌انگیز روبه‌رویش نگریست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تصویر جدیدی را روبه‌رویش می‌دید، که حتی خیالش را هم نمی‌کرد. با چشم‌های در حدقه گرد شده، به توله ببرهایی که کنار مادرشان خواب بودند و بعضی مشغول بازی بودند می‌نگریست. نزدیک به پنجاه ببرکوچک و بزرگ، در منطقه‌ای بکر و بسیار سرسبز در دل جنگل زندگی می‌کردند. محوطه‌اشان توسط درختان محاصره شده بود و مسیر آن‌جا آن‌قدر پیچ‌درپیچ بود که اگر کسی راه بلد نبود، به راحتی گم می‌شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گینر هیچ‌وقت او را به آنجا نبرده بود، یعنی او به جز گینر هیچ ببر دیگه‌ای را نمی‌شناخت و با هیچ ببری هم صحبت نکرده بود. دیدن توله ببرها در کنار مادرهایشان حس جالبی را در او ایجاد کرده بود. حجم کوچکشان و ریز بودنشان نسبت به ببرهای بالغ‌، خیلی برایش هیجان‌انگیز بود. دستش را روی دهانش گذاشت و به آن‌ها خیره شد. حتی نفس کشیدن را هم از یاد برده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نگران نباش رزالین، تو متحد این گله هستی. ما هیچ‌وقت پشتت رو خالی نمی‌کنیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

او با رهبر آن گله پیمان اتحاد بسته بود و تا آن لحظه، اصلاً خبر نداشت که چنان گله‌ای وجود داشته باشد. از پشت گینر پیاده شد، چند قدم بااحتیاط جلو رفت و دستش را روی گردن گینر گذاشت. لب‌هایش کش آمده بود، همانطور که نگاهش را تند می‌چرخاند پرسید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چرا اینجا مخفی شدین؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گینر سرش را به‌سمتش چرخاند و با چشم‌های زرد براقش مستقیم به او نگریست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بعد از این ماجرای پیش اومده، باید مخفی بمونیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سکوت کوتاهی کرد و ادامه داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-حقیقت بزرگی هست که باید بهت می گفتم رزالین... امروز صرفاً برای تفریح به اینجا نیاوردمت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کنجکاو سرش را چرخاند و منتظر به گینر نگریست. این که او را محرم راز خود می‌دانست، برایش ارزشمند بود و باعث شد سر و پا گوش شود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نزدیک به چهل سال پیش آدم‌ها از اندام‌های داخلی بدن ببرهای شکار شده برای درمان بیماری‌هاشون استفاده می‌کردن. نرها می‌تونستن فرار کنن، حتی ماده‌هایی که باردار نبودن هم می‌تونستن؛ اما خطر دور ماده‌های مادر و توله‌ها بود. به همین خاطر ما مجبوریم که ماده‌ها و توله‌ها رو مخفی نگه داریم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رزالین دستش را روی دهانش گذاشت و ناباور به گینر خیره شد. چطور می‌توانستند خود را راضی کنند که آن بلا را سر حیوانات بیاورند؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- این پدر تو بود که بعد از اینکه ریاست قبیله رو به عهده گرفت، دستور داد که دیگه هیچکس ببرها رو شکار نکنه؛ با این‌حال ما نمی‌تونیم به عهد انسان‌ها اعتماد کنیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چرخید و به بالا رفتن توله‌ای از بدن مادرش که زود بیدار شده بود نگریست. چطور دلشان می‌آمد اعضای بدن ببرها را از جانشان بیرون بکشند؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فکرش درگیر حرف‌های گینر شد و حال دلیل نگرانی چند ساله‌ی او را می‌فهمید. این‌همه مدت پنهان‌کاری، ترس و احتیاط بی‌دلیل نبود. گیج بود؛ اما تاحدی فهمیده بود که ماجرا از چه قرار است. پس گریس، از چنین چیزی رنج می‏برد که اکثر مواقع به پدرش نیش و کنایه می‏زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تو هیچ‏وقت در مورد این موضوع چیزی بهم نگفته بودی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گینر آرام به طرف گله که کم‌کم هوشیار می‌شدند قدم برداشت و رزالین را با خود همراه کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اون موقع لازم نبود بدونی که نسل من و تو دشمن دیرینه هستن و به واسطه داکوتا بود که برای چهل سال صلح ایجاد شد. حالا با آشکار شدن لایگرها، اگه اتفاقی بیفته ممکنه اون صلح از بین بره و در این صورت ما دوباره با هم دشمن می‌شیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رزالین سرجایش ایستاد و به جمله‌ی گینر فکر کرد. حالا متوجه شد که چرا گینر طی این پنج سالی که با رزالین در ارتباط بود، هیچ‌گاه نگذاشت که کسی از رابطه‌شان باخبر شود. رزالین این موضوع را فقط به کایلی گفته بود و لیام هم کاملاً اتفاقی متوجه شد. رزالین مصمم جلو رفت و راه گینر را سد کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- دشمنی ببرها و انسان‎ها چه ربطی به لایگرها داره؟ اونا یه نسل متفاوت از شما هستن و دلیلی نداره دشمنی بین اونا شعله‎ی زیر این خاکستر رو دوباره روشن کنه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گینر از کنارش گذشت و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- این رو فقط تو می‎دونی که لایگرها یه نسل متفاوتن. مردم به‌خاطر شباهتشون به ما، اونا رو ببر می‎دونن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رزالین ایستاد و به رفتن گینر به سمت ماده ببری زیبا نگریست. چنددور حول ماده ببر چرخید و دست آخر، تنه‌اش را آرام از پهلو به او خزاند. ماده، گردنش را کج کرد و خرناس آرامی که نشان محبتش بود، از خود خارج کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهش به آن‌ها خیره بود؛ اما فکرش جای دیگری پرواز می‌کرد. با خود اندیشید که چه رخ خواهد داد هنگامی که قبیله و لایگرها دشمن شوند و بعد مردم قبیله متوجه شوند که دختر رئیسشان، متحد یک گله ببر است.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در نظرش این افکار بسیار دور و احمقانه می‌آمد، حتی با فکر کردن به آن خنده‌اش می‌گرفت. حتی در صورت دشمن نشدن هم مردم نباید از آن ارتباط مطلع می‌شدند؛ زیرا ممکن بود این را دست‌آویز رسیدن به ببرها کنند. اصلاً نمی‌توانست تصویر درستی از آینده داشته باشد، به نظرش زیادی مسخره می‌آمد و اصلاً افکار درهمش، برای مقابله با این ماجرا جمع‌وجور نمی‌شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

باید با پدرش صحبت می‌کرد و توضیح می‌داد که لایگرها و ببرها متفاوت‌اند. باید دیروز را توجیح می‌کرد، شاید پدرش بر گریس تسلط کامل نداشته باشد؛ اما مطمئناً بر مردمش داشت. این‌طور شاید کمی دلش آرام می‌گرفت. گینر که رزالین را ایستاده در جایش دید، آهسته و با طمأنینه به‌سمتش قدم برداشت و عضلات بزرگ و استخوان‌بندی درشتش را به رخ گله کشید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رزالین سر بلند کرد و به گینر خیره شد. احتمالاً الان دیگر مردم قبیله از خواب خستگی‌شان برخاسته و در حال آماده شدن برای صبحانه و کارهای روزانه بودند. نگاهش را میان ببرها چرخاند و مصمم گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- گینر باید من رو به قبیله برگردونی، باید با پدرم صحبت کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گینر به‌پهلو چرخید و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- سوار شو؛ اما امیدوارم خودت باعث دردسر نشی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

***

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شمرده قدم برمی‌داشت و نگاهش را بین زنان قبیله که کم‌کم از چادرها خارج می‌شدند تا کارهای روزانه را آغاز کنند می‌چرخاند. گینر او را پایین تپه پیاده کرده بود تا کسی آن‌ها را نبیند. به‌طرف چادر پدرش که وسط قبیله برپا بود و جزء بزرگترین چادرها محسوب می‌شد، می‌رفت. در ذهن داشت حرف‌هایی که باید به داکوتا می‌گفت را مرتب می‌کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

این را گوشه‌ی ذهنش محکم چسبانده بود، که هرگز نباید به چهل سال پیش اشاره کند؛ زیرا در این صورت پدرش مشکوک می‌شد و ممکن بود که رابطه‌اش با گینر لو برود. پشت پرده‌ی چادر ایستاد، سرش را روی شانه راستش چرخاند و به روبن که از چادرش خارج شد نگاه انداخت و برایش سر تکان داد. روبن نیز متقابلاً سرش را تکان داد. باید حتما بعد به کایلی و آدریکای کوچک سر می‌زد. به پرده چشم دوخت و صدا زد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- پدر، می‌تونم بیام داخل؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چند ثانیه بعد صدای داکوتا آمد و اجازه‌ی ورود را به او داد. بچه‌های قبیله تنها با ازدواج کردن دارای چادر مجزا از والدینشان می‌شدند. رزالین نیز در همان چادر زندگی می‌کرد؛ اما در این چند ساعت غیبتش، لازم بود که قبل از ورود اجازه بگیرد. پرده را کنار زد و داخل شد. لیا در حال جمع کردن سفره‌ی کوچک نان جلویش بود و داکوتا مخزن بزرگِ چوبی را که در آن آب ذخیره می‌کردند، در دست داشت. لیا سرش را بالا آورد و بامحبت به رزالین نگاه کرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بالاخره اومدی عزیزم... من و پدرت خیلی منتظرت شدیم، بیا از این نون گرم بخور.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رزالین به مادرش نگریست و بالبخند گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ممنون مادر، میل ندارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

طعم لذیذ شاه‎توت‌های جنگلی هنوز زیر دندانش بود. به‌طرف پدرش چرخید و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- پدر می‌خواستم باهاتون صحبت کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

داکوتا مخزن را زیر بغل زد و به رزالین نزدیک شد. بازوی پهن و قدرتمندش را دور شانه‌ی ظریف رزالین انداخت و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- می‌تونیم تا رودخونه حرف بزنیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرش را تکان داد و لبخند مضطربی زد. از شباهتی که میان او و پدرش بود، میشد اراده‌ی بی‌نظیرشان را مثال زد. این باعث شده بود شبیه به هیچ کدام از دختران قبیله رفتار نکند و باعث نارضایتی مادرش باشد. داکوتا او را با خود همراه کرد و از چادر خارج شدند. لیا با لبخندی عمیق که بر غنچه سرخ لب‌هایش بود، عزیزانش را بدرقه کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با خروج داکوتا از چادرش، مردم قبیله به نوبت جلو می‌آمدند و با او حال‌واحوال می‌کردند، بابت شام دیشب تشکر می‌کردند و در آخر هم برای نوه‌اش آرزوی سلامتی و تندرستی می‌کردند. کمی طول کشید که از قبیله خارج شوند و این رزالین را که استرس دلش را به هم می‌پیچاند، کلافه کرده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کم‌کم از چادرها فاصله گرفتند و در شیب تپه سرازیر شدند. آرام قدم می‌زدند و سعی داشتند سرعتشان را در شیب کنترل کنند. داکوتا نگاهی به رزالین انداخت و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- می‌تونم حدس بزنم که در مورد چی می‌خوای حرف بزنی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رزالین نگاهش را به روبه‌رو دوخت. از نگاه کردن به داکوتا فراری بود؛ زیرا حس می‌کرد چشم‌هایش همه چیز را لو می‌دهد. لبش را با دندان فشرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- درسته می‌خوام در مورد اون لایگر باهاتون صحبت کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

داکوتا سرش را به‌سمت نی‌زار چرخاند و از دور نگاه عمیقی به آن‌جا انداخت. جدی پرسید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- درمورد اونا چی می‌دونی رزالین؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با سر انگشت طره‌ای از گیسوانش را که توسط باد به بازی گرفته شده بود، پشت گوش فرستاد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بهتون میگم پدر؛ ولی الان موضوع مهم‌تری قبیله رو تهدید می‌کنه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تقریباً به پایین تپه رسیده بودند و صدای جریان رود به گوش می‌رسید. صدای صفیر نبال، سکوت پایین تپه را شکست و دقیقه‌ای بعد روی شانه‌ی داکوتا نشست. داکوتا با لذت نگاهی به باز باشکوهش انداخت و با دست آزادش بدن او را نوازش کرد. رزالین نگاهش را از پرهای خاکستری رنگ نبال گرفت و یادش آمد که آن دهن لق به گینر همه چیز را گفته بود. با استرسی که سعی در مخفی نگه داشتنش داشت گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- لایگرها یه نسل متفاوت از شیرها و ببرها هستن... افراد قبیله تا دیروز نه می‌دونستن و نه دیده بودن که یه حیوون عجیب و غول پیکر اونجا زندگی می‌کنه. پدر خودتون می‌دونین که اون حیوون خیلی قویه و اونا با استفاده از همون قدرتشون کل نی زار رو تصاحب کردن. حالا اگه کسی هوس کنجکاوی به سرش بزنه و به قلمروی اونا بره، ممکنه اتفاقات بدی بیفته.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبه‌ی رودخانه توقف کردند. داکوتا روی زانوانش نشست و گالون چوبی را در آب فرو برد تا از حفره‌ی کوچک رویش پُر شود. سرش را روی گردن چرخاند و به رزالین که اطلاعات زیادی داشت نگریست و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- داری کنترل افراد قبیله رو به من یاد میدی دختر؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رزالین سرش را بالا گرفت، ضربان قلبش شدت گرفت و با چشم‌های گرد گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اوه نه! پدر منظور من اینه که ممکنه اونا تحریک بشن و بخوان یکی از اون لایگرها رو شکار کنن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

داکوتا سرش را به‌سمت رودخانه چرخاند و متفکر گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- من دیروز این خطر رو حس کردم... سعی کردم متوجهشون کنم که به نی‌زار نزدیک نشن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رزالین کنار پدرش زانو زد، به چشم‌های جنگلی او خیره شد و منظوردار گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- شاید کسی ذهن مردم رو به این سمت بکشونه که توی خون اون لایگرها یه انرژی ماوراءطبیعته.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

داکوتا گالون پُر شده و سنگین را از آب بیرون کشید و ایستاد. گالون را روی زمین گذاشت و کمر راست کرد. با ایستادن داکوتا، نبال از روی شانه‌اش پرید و اوج گرفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ببینم منظورت اینه که گریس اونا رو تحریک کنه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رزالین هم بلند شد و ایستاد. دست‌هایش را در هم گره زد و با تردید گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اون همیشه از شما سرپیچی میکنه، مردم قبیله هم ازش حرف شنوی دارن. من فقط نگرانم که باعث یه درگیری بین مردم ما و لایگرها بشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

داکوتا با خیال راحت گالون را بلند کرد، روی شانه‌ی تنومندش گذاشت و با دست نگه‌ش داشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه رزالین، گریس اصلا خبردار نمیشه که بخواد باعث یه دردسر بشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آن طرف‌تر، درست بالای تپه، ناگهان دود غلیظِ قرمزرنگی همچون نواری باریک به آسمان برخاست. دود غلیظ، حاصل شعله‌ور شدن مدفوع سگ، چوب سپیدار، پوست انار و مقداری اسپند بود که برای خبرهای مهم و جمع کردن مردم استفاده می‌شد. دود آن‌قدر غلیظ و پررنگ بود که از سراسر دشت هم قابل رؤیت بود. همچنین بوی خاص و تیزی از دود به مشام می‌رسید که بینی را می‌سوزاند. آن بو آن‌قدری واضح بود که حتی بعضی از اعضای قبیله از بوی آن متوجه می‌شدند که خبر مهمی درراه است و آن روش تنها توسط یک نفر استفاده می‌شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رزالین سرش را چرخاند و نگاه خیره‌ای به دود انداخت. ته دلش خالی شد و در بدنش احساس ضعف کرد. هیچ دلیلی جز همان که از آن می‌ترسید، برای جمع کردن افراد قبیله توسط گریس وجود نداشت و چیزی که تمام این چند ساعت برای کنترل کردنش نقشه کشیده بود بر باد رفته بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قلبش محکم می‌کوبید و صورتش از بوی منزجر کننده‌ی آن دود جمع شد. سال‌ها بود که گریس مردم قبیله را این‌طور به‌طرف چادرش می‌کشاند و اکنون هیچ دلیلی جز دیدن لایگرها وجود نداشت. ضربه‌ای به پیشانی‌اش زد و با دست به دود اشاره کرد. احساس بدبختی می‌کرد و صدایش می‌لرزید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- میبینین پدر؟ گریس هیچ‌وقت بیکار نمی‌شینه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

داکوتا سرش را چرخاند به دود غلیظی که به سمت آسمان بالا می‌رفت خیره شد و گالون را روی زمین گذاشت. رزالین دست‌هایش را مشت کرد و بی‌معطلی و سراسیمه به‌سمت قبیله دوید. چادر گریس دورتر از قبیله برپا شده بود. می‌دانست که افراد قبیله به محض دیدن دودِ قرمز به‌سمت چادر او می‌روند؛ زیرا می‌فهمیدند که افسون‌گر بزرگ، خبر جدیدی برایشان دارد. خیلی زود نگرانی‌اش به وقوع پیوسته بود و نمی‌دانست پدرش می‌تواند این آشوب را کنترل کند یا گریس مثل همیشه سرکشی می‌کند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اصلاً نمی‌توانست تصور کند که چه اتفاقی در آینده انتظارش را می‌کشد؛ اما از این مطمئن بود که در صورت بروز هر اتفاقی، او طرف گینر و گله‌اش است؛ زیرا به چشم دیده بود که گینر در شدیدترین حالت گرسنگی هم صدمه‌ای به او نزد. دلیل تمام وفاداری گینر مرهمی بود که رزالین بر قلبش نشانده بود و این پایه‌ی دوستی آن‌ها بود. فکر کردن به حال و روز گینر در آن زمان برایش زجرآور بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفس‌نفس‌زنان از بین جمعیت گذشت و جلو رفت. حتی لیا و کایلی هم آن‌جا بودند. ضربان قلبش از داستانی که قرار بود گریس برای مردم تعریف کند شدت گرفته بود. دلش شور می‌زد و همین باعث می‌شد تپش قلبش آرام نشود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به منقل آتش که دود از آن نشأت می‌گرفت نگاه کوتاهی انداخت. با دیدن گریس دست‌هایش را مشت کرد و لب‌هایش را محکم روی هم فشرد. گریس فرورفته در لباس جذبی مشکی کنار شعله آتش چمباته‌زده و منتظر بود تمام مردم قبیله جمع شوند. مردم جمع‌شده باهم پچ‌پچ می‌کردند و همهمه‌ای یک‌نواخت را ایجاد کرده بودند. او گیسوان مشکی بلندش را درشت بافته و روی شانه‌اش رها کرده بود، صورت سبزه‌اش با زننده‌ترین حالت آرایش شده و چهره‌اش ترسناک به نظر می‌رسید. سنگ‌ها و استخوان‌های آویز از گیسوان و گردنش به رعب چهره‌اش افزوده بود. به یکباره دود خاموش شد و شعله در زمین فرورفت. نگاه رزالین به منقل خشک شد، چطور ممکن بود؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گریس لبخند دندان‌نمایی زد و از جایش بلند شد. زنگوله وارونه‌ای در دست داشت. تکان کوتاهی به زنگوله داد که صدایی همچون دُم مار زنگی از آن خارج شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- منتظر تو بودم داکوتا.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مردم قبیله با شنیدن این حرف از گریس، به پشت سرخود نگریستند و با دیدن داکوتا راه را برای رئیس قبیله بازکردند تا جلو بیاید. رزالین نگاه مضطربش را بین داکوتا و گریس که یکی استوارانه به‌جلو قدم برمی‌داشت و دیگری لبخندی فاتح بر لب داشت، می‌چرخاند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

داکوتا از بین مردم جلو آمد و دست‌به‌سینه جلوی جمعیت ایستاد. گریس پوزخند مرموزی زد و زنگوله‌ی دستش را دوباره تکان داد و برای بار دیگر، آن صدای مرموز از زنگوله خارج شد. کم‌کم پچ‌پچ و سروصدای جمعیت خوابید و تپه در سکوتی مرگبار فرورفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همه به گریس که راه می‌رفت و نگاهش را بینشان می‌چرخاند خیره شده بودند. همان لحظه صدای جیغ نبال، از فراز آسمان به گوش رسید و سکوت را درهم شکست. نگاه مردم قبیله به بالای سرشان چرخید و همه به فرود شکوهمند نبال به‌سمت رئیس قبیله چشم دوختند. با خروش خاصی بر شانه‌ی داکوتا نشست و بال‌های بزرگ و پهنش را مغرورانه بست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رزالین در عمرش آن‌قدر از دیدن نبال خوشحال نشده بود؛ زیرا گریس همیشه به دلیلی نامعلوم از صدای نبال رنج می‌برد و حال که نشانه‌هایی از درد بر پیشانی‌اش دیده می‌شد، رزالین راضی به نظر می‌رسید. داکوتا بی‌توجه به حالت رنجور او گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- این چه معرکه‌ایه دوباره ساختی گریس؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گریس به پیشانی پردردش دست کشید و نگاه قرمز و طوفانی‌اش را به نبال که با چشم‌های تیز و قرمزش به او زل زده بود دوخت. شانه‌های خم‌شده از دردش را صاف کرد و ایستاد، دور خودش چرخی زد و نگاهش را بین مردم که به او خیره بودند چرخاند. دهانش را باز کرد و بلند با صدای بَم و طوفانی‌اش شروع به صحبت کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مردم قبیله هاوانا (Havana)، از ایزد زمینی به من خبر رسیده که اتفاق بزرگی در سرزمین ما افتاده است. صدها سال است که مردم ما برای درمان امراض شیطانی از اعضای بدن شیاطین استفاده می‌کنند. چهل سال پیش این موهبت توسط رئیس قبیله از ما دریغ شد و ما همگی شاهد از دست رفتن عزیزانمان بودیم. امروز... ایزد زمینی برای بار دیگر به ما عنایت نموده و شیاطین نجات‌بخش را بر ما آشکار کرده است.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سراسر تپه و دشت را سکوت خفقان‌آوری فرا گرفته بود. حتی عطر پونه‌های‌وحشی که باد با خود از جنگل می‌آورد و در تپه می‌گستراند هم، نتوانست کمی حال رزالین را خوب کند. پشت پلک‌هایش داغ و تمام بدنش بی‌حس شده بود. گریس تمام ببرها را شیاطین نامیده بود. او داشت شعله‌ی کینه‌ی چند سال پیشش را برای بار دیگر روشن می‌کرد. می‌خواست با برپایی نمایشی دروغین انتقامش را از داکوتا بگیرد و ببرها قربانی معرکه‌اش بودند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گینر چند ساعت پیش تمام این اتفاقات را پیش‌بینی کرده بود. اگر شکار لایگرها اتفاق می‌افتاد مردم قبیله به‌علت نداشتن علم، تفاوتی بین ببرها و لایگرها قائل نمی‌شدند و جان گله در خطر می‌افتاد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای پچ‌پچ خشمگینی از پشت سر رزالین حواسش را پرت کرد. سرش روی شانه چرخید و نگاهی به پشت سرش انداخت. ساموئل از همراهان نزدیک داکوتا، دست همسرش را گرفته بود و خشمگین می‌گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- زن نادون، چطور به خودت اجازه دادی چیزی که بهت گفتم رو تحویل گریس بدی و این آشوب رو درست کنی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حال فهمید این داستان از کجا آب می‌خورد، حواسش را به گریس داد و کلافه با سر انگشتان، پیشانی پردردش را نوازش کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مردم هاوانا، ایزد زمینی به ما لطف نموده، بیشه شیاطین آدم‌خوار را برما آشکار کرده تا اعضای بدنشان را پیشکش عزیزانمان کنیم. تا از مرگ نابودکننده نجاتشان دهیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بالاخره صبر داکوتا به سر رسید و قدمی جلو رفت. او داشت با حرف‌هایش داکوتا را نیز متهم می‌کرد. رو به گریس گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تموم کن این چرندیات رو ساحره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سپس رو به مردمش دست‌هایش را باز کرد و درحالی‌که تک‌تکشان را از نظر می‌گذراند گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir
کپی شد!