امام زمان فقط در جمکران نیستند در لس آنجلس هم هستند این مجموعه داستان از 4داستان تشکیل شده که داستان از جمکران تا لس آنجلس و دیداری پرنور(تشرف حاج آقا لطیفی نسب) هردو در واقعیت اتفاق افتاده اند باهر اعتقادی که دارید میتوانید همراه این داستان ها بشید. یک شب بعد نماز مغرب و عشا، نشسته بودم توی اتاقم. دلمم بدجور گرفته بود. حسابی دلم برای ایران و برای همه چی تنگ شده بود. ناگهان زدم زیر گریه. بلند بلند  با امام زمان حرف زدم. گفتم آقاجون، راست میگن اینایی که این همه توی ایران به ما گفتن ما امام زمان داریم؟ ما ولی داریم؟ پس کمکم کن. "گفتم چه کنم مانده‌ام؟ برگردم؟ خجالت می‌کشم نیمه‌های شب بود که از خواب پریدم. دیدم در اتاقم باز شد!  ترسیدم، چون  خیلی تاریک بود و نمی‌دیدم کیه اما بعد دیدم سه نفر با لباس عربی وارد اتاق شدن. ناگهان آقاجون که جلوتر از بقیه بودند، فوری  گفتند: نترس!"

ژانر : مذهبی، داستان کوتاه

تخمین مدت زمان مطالعه : ۱۳ دقیقه ۵۳ ثانیه

نویسنده : زهره پورصباغ

ژانر : #داستان_کوتاه #مذهبی

خلاصه :

امام زمان فقط در جمکران نیستند در لس آنجلس هم هستند

این مجموعه داستان از 4داستان تشکیل شده که داستان از جمکران تا لس آنجلس

و دیداری پرنور(تشرف حاج آقا لطیفی نسب)

هردو در واقعیت اتفاق افتاده اند

باهر اعتقادی که دارید میتوانید همراه این داستان ها بشید

یک شب بعد نماز مغرب و عشا، نشسته بودم توی اتاقم. دلمم بدجور گرفته بود. حسابی دلم برای ایران و برای همه چی تنگ شده بود.

ناگهان زدم زیر گریه. بلند بلند  با امام زمان حرف زدم. گفتم آقاجون، راست میگن اینایی که این همه توی ایران به ما گفتن ما امام زمان داریم؟ ما ولی داریم؟ پس کمکم کن

"گفتم چه کنم مانده‌ام؟ برگردم؟ خجالت می‌کشم نیمه‌های شب بود که از خواب پریدم. دیدم در اتاقم باز شد!  ترسیدم، چون  خیلی تاریک بود و نمی‌دیدم کیه اما بعد دیدم سه نفر با لباس عربی وارد اتاق شدن. ناگهان آقاجون که جلوتر از بقیه بودند، فوری  گفتند: نترس!"

تقدیم به

خداوند قهرمان زندگیم

مادر غریبمان خانم فاطمه زهرا و خاندان مهربان و پر عظمت ایشان

و آقاجونم ستاره هشتم امید ناامیدان

و آقاجونم ستاره دوازدهم امید جهانیان

داستان دیداری پر نور

شب، آرام و بی‌صدا، چتر سیاه خود را بر فراز جمکران گسترده بود. نیمه‌ی شعبان سال هزار و سیصد و چهل و هفت هجری شمسی بود؛ سال‌هایی که هنوز غبار محرومیت بر چهره‌ی این خاک مقدس نشسته بود. مسجد جمکران در آن روزها بنایی ساده و قدیمی بود، با دیوارهایی از خشت و گل و سقفی که سرما از درزهایش زوزه‌کشان به درون رخنه می‌کرد. سوز زمستان استخوان می‌سوزاند و در آن سکوت سنگین آخر شب، حضورش بیش از هر زمان دیگری حس می‌شد.

حاج‌آقا لطیفی‌نسب کنار دوستشان نشسته بودند و به جمعیتی می‌نگریستند که ژاکت‌هایشان را به تن کرده، با شتاب به سوی در می‌دویدند تا به آخرین اتوبوس برسند. دوستشان پرسید: «امشب را بمانیم؟» حاج‌آقا نگاهی به چهره‌ی غرق در خواب اما مشتاق او انداختند و گفتند: «آره.» دوستشان سری تکان داد. آری، هر دو دلشان نمی‌خواست از آن فضای روحانی دل بکنند.

خادم پیر مسجد، که سال‌ها بود گرد و غبار این خانه را می‌روفت، به سویشان آمد. چهره‌اش در نور کم‌سوی چراغ آرام و مهربان به نظر می‌رسید. رو به آن‌ها گفت: «آقایون، چرا نرفتید؟ هوا سرده، دیر وقت هم شده، می‌خواهم در مسجد را ببندم.» حاج‌آقا با مکثی پاسخ دادند:

«دل‌مان نمی‌آید از اینجا برویم. می‌شود امشب را اینجا بمانیم؟» خادم پیر با لبخندی گفت: «ماندن در خانه‌ی امام زمان (عج) سعادت می‌خواهد. بمانید. اما من باید در را ببندم. اگر شب سردتان شد، می‌توانید در اتاقک خادمی بخوابید، آنجا گرم‌تر است. اگر نیاز به تجدید وضو دارید، زودتر بروید، چون می‌خواهم در را ببندم.»

حاج‌آقا لطیفی‌نسب و دوستشان برای وضو راهی حیاط شدند. باد سرد زیر عباهایشان می‌پیچید و هر دو، در حالی که از شدت سرما یخ زده بودند و فکشان می‌لرزید، به سوی وضوخانه دویدند. آب سرد، دست‌هایشان را بی‌حس می‌کرد؛ چنان‌که پس از وضو، با وجود آن‌که دستانشان را زیر کت و عبا پنهان کرده بودند، باز هم از پسِ سرمای سوزان برنمی‌آمدند. اما حرارت ایمان، گرمایی خاص در جانشان می‌دمید.

پس از وضو، به داخل مسجد بازگشتند. ساعت سه نیمه‌شب بود. دوست حاج‌آقا پس از نماز، خسته خمیازه‌ای کشید و رو به ایشان گفت:

«خیلی خسته‌ام. می‌رم تا قبل از نماز صبح، توی اتاقک خادم بخوابم. شما می‌مونید؟»

حاج‌آقا پلک‌هایشان را روی هم گذاشتند و در حالی که خستگی از چهره‌شان پیدا بود، آهسته لب زدند: «آره، من می‌مونم. شما برید.» دوستشان گفت: «پس هر وقت خواستید استراحت کنید، بیایید اون‌ور.» و با تکان سر حاج آقا بلند شدند و آنجا را ترک کردند.

حاج‌آقا تنها ماندند. سکوتی سنگین و عمیق، فضای مسجد را در بر گرفته بود و سرما بی‌رحمانه به جانشان هجوم می‌آورد. نمی‌دانستند واقعاً هوا این‌قدر سرد است یا تاریکی و تنهایی، چنین احساسی را در دلشان انداخته. سرما گزنده و غیرقابل تحمل بود. حاج‌آقا خود را بیشتر جمع کردند، عبایشان را محکم‌تر پیچیدند و زیر لب، زمزمه‌ی دعا سر دادند. دلشان، بی‌قرار و مضطرب، در جست‌وجوی آرامش بود.

نزدیک اذان صبح بود که ناگهان صدای تیکی شنیده شد. حاج‌آقا گاهی به در نگاه می‌کردند که جلو و عقب می‌آمد، اما کسی وارد مسجد نمی‌شد. در همان حال، از جای خود برخاستند و ایستادند؛ ناگهان نوری خیره‌کننده وارد مسجد شد-نوری که تاریکی را در خود بلعید و فضا را روشن و منور ساخت. سرمای شب، جای خود را به گرمایی دلنشین داد.

حاج‌آقا به در چشم دوختند؛ وجود مبارک حضرت صاحب‌الزمان (عج)، با وقار و جلال، به همراه دو نفر دیگر وارد مسجد شدند. حاج‌آقا بی‌اختیار جلو رفتند، سراپا غرق در شعف. به سمت حضرت رفتند و دستان مبارک ایشان را بوسیدند. امام زمان (عج) با لبخندی مهربان به حاج‌آقا نگریستند و حال و احوال ایشان را جویا شدند. سپس، به همراه آن دو مرد، به سمت محراب رفتند و به نماز ایستادند-نمازی که سراسر مسجد را غرق در نور و معنویت کرد.

حاج‌آقا، محو تماشای آن صحنه، گویی در بهشتی زمینی قدم گذاشته بودند؛ سرمای شب چنان رخت بربسته بود که انگار هرگز وجود نداشته است. جلو رفتند و پشت سر حضرت به نماز ایستادند.

پس از نماز، حضرت به همراه آن دو نفر از کنار حاج‌آقا گذشتند. در همان لحظه، دست مبارکشان را بر شانه‌ی ایشان گذاشتند و با صدایی که از اعماق جان می‌آمد و در گوش حاج‌آقا طنین‌انداز شد، فرمودند:

«بلند شو و اقدام کن. مسجدی آبرومند بساز. این مسجد را بازسازی کن. این مکان، پایگاهی خواهد شد برای منتظران. و نخست، وضوخانه را بنا کن.»

آقا جان، لوحه‌ای مسی از میان لباسشان بیرون آوردند. بر آن لوحه، نقشه‌ی مسجد نقش بسته بود-همان مسجد فعلی جمکران، با گنبدهای فیروزه‌ای زیبایش که اکنون در نور آفتاب می‌درخشند.

حاج‌آقا لطیفی‌نسب با شنیدن فرمان، سرشان را پایین انداختند و گفتند: «چشم.» اما در دلشان، تردیدی جوانه زد: با چه امکاناتی؟ اصلاً از کجا باید شروع کنم؟

آقا گویی ذهنشان را خوانده بودند که ناگهان فرمودند: «برو پیش آقای احمدی. کارهای شما درست می‌شود. این لوح مسی را هم در پایان کار از شما می‌گیریم.»

سپس، همراه با همراهانشان، به سمت در رفتند. اما هنوز به در نرسیده بودند که حاج‌آقا دیدند آقا و همراهانشان دیگر حضور ندارند.

حاج‌آقا به جای خالی آقا خیره ماندند. گرمای دستان ایشان، عطر حضورشان و فرمان صریحشان، هیچ تردیدی باقی نگذاشته بود. با رفتن آقا، آن نور ناگهان خاموش شد و سرمای همیشگی دوباره به مسجد بازگشت.

حاج‌آقا به سمت وضوخانه رفتند تا برای نماز صبح آماده شوند. وقتی وارد وضوخانه شدند، دوست دیرینه‌شان را دیدند که مشغول وضو گرفتن بود.

دوستشان با خوش‌رویی سلام و احوالپرسی کرد و گفت:

«آقا، باید فکری به حال وضوخانه کنیم. آبش خیلی سرده، دمِ صبح انگار بدتر هم شده. سرویس بهداشتی درست‌وحسابی هم نداره. برای مسجد آقا، این وضعیت زشت و ناپسنده.»

حاج‌آقا نتوانستند سکوت کنند. دلشان گواهی داد که باید ماجرا را با دوستشان در میان بگذارند. با صدایی لرزان گفتند: «می‌دانید چه اتفاقی افتاده؟»

دوستشان با تعجب پرسید: «چی شده؟»

حاج‌آقا، ماجرای شب گذشته را با تمام جزئیات برایشان تعریف کردند: از نور مسجد، از حضور آقا، و از فرمان بازسازی مسجد.

دوستشان با شنیدن این سخنان، اشک در چشمانشان حلقه زد. او نیز عاشق آقا صاحب‌الزمان بود و گفت:

«شما چه سعادتی داشتید! این یک نشانه است. ما باید این کار را انجام بدهیم. این افتخاری است که نصیب ما شده.»

حاج‌آقا ادامه دادند:

«درسته، اما نمی‌دونم از کجا باید شروع کنم. آقا فرمودند برم پیش آقای احمدی، ولی من کسی با این اسم نمی‌شناسم.»

دوستشان با لبخندی گفت:

«آقا، قربون حرف‌های آقا برم، هیچ‌کدومشون بی‌حساب نیست. اتفاقاً من یه آقای احمدی می‌شناسم؛ رئیس اداره‌ی ماست. مردی نیکوکار و خیرخواه. همین امروز می‌ریم تهران و باهاش صحبت می‌کنیم.»

لبخند بر لبان حاج‌آقا نشست. انگار همه‌چیز داشت رو به راه می‌شد.

آن روز، حاج‌آقا و دوستشان راهی تهران شدند. قلب حاج‌آقا از شوق و اضطراب به تپش افتاده بود و مدام با خود زمزمه می‌کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«آیا می‌تونم این مأموریت سنگین رو به سرانجام برسونم؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به تهران رسیدند و به دیدار آقای احمدی رفتند. دوستشان پیش‌تر با تلفن ماجرا را برای ایشان شرح داده بود، و آقای احمدی بدون نوبت وقت ملاقات داده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وارد اتاق شدند. چهره‌ی آقای احمدی از شدت گریه سرخ شده بود و صدایش می‌لرزید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با دیدن آن دو، دوباره اشک از چشمانش جاری شد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«آقا جان، اسم منِ حقیر رو بردند؟ تو رو خدا بگید راسته؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حاج‌آقا با لبخندی، سر تأیید تکان دادند و همه‌ی ماجرا را برایش تعریف کردند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آقای احمدی با تمام وجود از طرح استقبال کرد و قول داد تمام توانش را برای تحقق آن به کار گیرد. با نفوذی که در میان خیرین و مسئولان داشت، توانست کمک‌های زیادی جمع‌آوری کند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کار بازسازی مسجد آغاز شد. حاج‌آقا شبانه‌روز تلاش می‌کردند؛ با تمام وجود در این راه قدم گذاشته بودند. هر خشتی که بر زمین گذاشته می‌شد، آغشته به عشق و ارادت به امام زمان (عج) بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

روزها و ماه‌ها گذشت. مسجد، کم‌کم چهره‌ای نو به خود گرفت. بنایی باشکوه و زیبا، جایگزین آن مسجد قدیمی و فرسوده شد؛ مسجدی در شأن و منزلت امام زمان (عج).

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مسجد جمکران، پس از بازسازی، به پایگاهی بزرگ برای منتظران تبدیل شد. هر روز، هزاران زائر از سراسر جهان به این مکان مقدس می‌آمدند تا با امام زمان (عج) تجدید بیعت کنند و از خداوند، ظهور ایشان را طلب نمایند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پایان

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

داستان از جمکران تا لس آنجلس

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در لس‌آنجلس، یک استاد دانشگاه بود که استاد درجه‌یکی محسوب می‌شد و در دانشگاه لس‌آنجلس تدریس می‌کرد و برای خودش اعتباری داشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نیمه شعبان بود و استاد قرار بود یک سخنرانی مفصل در مورد امام زمان (عج) انجام دهد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

می‌دانید که نیمه شعبان همه‌جا حال‌وهوای خاصی دارد. این مراسم هم در یک مرکز اسلامی برگزار می‌شد و جمعیت زیادی آمده بودند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

استاد با اقتدار پشت تریبون قرار گرفت و شروع به صحبت کرد. درباره امام زمان، غیبت، ظهور و انتظار سخن گفت. همین‌طور که صحبت می‌کرد، نگاهش به یکی از ردیف‌های جلو افتاد؛ جوانی نشسته بود که سرش پایین بود و شانه‌هایش می‌لرزید و به شدت گریه می‌کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ناگهان چیزی در دل استاد تکان خورد. این چهره چقدر برایش آشنا بود! با دقت بیشتر دید که این جوان همان دانشجوی نخبه‌ای است که سال‌ها پیش در دانشگاه شریف تهران شاگردش بود؛ فردی بسیار باهوش که حالا برای دوره دکتری به لس‌آنجلس آمده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اما حال این جوان عادی نبود. گریه‌هایش معمولی به نظر نمی‌رسید؛ نوعی هق‌هق از عمق جان بود، شبیه بغضی قدیمی که حالا سر باز کرده باشد. استاد خیلی ناراحت شد و بالاخره طاقت نیاورد. بعد از سخنرانی به سمتش رفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هنوز استاد چیزی نگفته بود که آن جوان، که نامش علی بود، سرش را روی شانه استاد گذاشت و زد زیر گریه. چنان هق‌هق می‌کرد که انگار سال‌ها این بغض را در دلش نگه داشته است. استاد هم، در حالی که متعجب بود، با اندکی مکث او را در آغوش گرفت و گذاشت هرقدر دلش می‌خواهد گریه کند و خودش را خالی کند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتی علی کمی آرام شد، با صدایی لرزان شروع به تعریف ماجرا برای استاد کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«استاد، وقتی آمدم اینجا، یک دلتنگی عجیب به جانم افتاد.» نفس عمیقی کشید و ادامه داد: «دیدم دیگر نمی‌توانم تحمل کنم. یک خلأ بزرگ در زندگی‌ام به‌وجود آمده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

می‌دانید، آدم وقتی در ایران باشد، حتی اگر اعتقاد خیلی محکمی هم نداشته باشد، بالاخره چیزهایی درباره امام زمان شنیده. بالاخره بچه شیعه‌ایم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یک شب بعد از نماز مغرب و عشا، نشسته بودم در اتاقم. دلم خیلی گرفته بود. حسابی دلتنگ ایران و همه‌چیز شده بودم. ناگهان زدم زیر گریه، بلندبلند با امام زمان صحبت کردم. گفتم: «آقاجان، راست می‌گویند اینهایی که در ایران به ما می‌گفتند ما امام زمان داریم؟ ما ولی داریم؟ پس کمکم کن.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اشک‌ها دوباره سرازیر شد: «گفتم چه کنم، مانده‌ام؟ برگردم؟ خجالت می‌کشم. نیمه‌های شب بود که از خواب پریدم. دیدم در اتاقم باز شد! ترسیدم، چون خیلی تاریک بود و نمی‌دیدم کیه. اما بعد دیدم سه نفر با لباس عربی وارد اتاق شدند. ناگهان آقاجون که جلوتر از بقیه بودند، فوری گفتند: نترس!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گفتم چشم‌هایم را مالیدم، باورم نمی‌شد. واقعی هستن؟ یا خواب می‌بینم؟ اما جالب این بود که آقاجون به فارسی حرف می‌زدند! گفتند: «ما اومدیم یه سری به شما بزنیم.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من دیگه رسماً گیج شده بودم و از خودم پرسیدم: «دارن با من حرف می‌زنن؟ من بیدارم؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

که آقاجون لبخندی زدند و گفتند: «فکر می‌کنید امام زمانتون فقط توی جمکران هست؟ توی لس آنجلس نیست؟»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همین رو گفتند و از اتاق بیرون رفتند و من دیگه هیچی نفهمیدم. از فرداش، یه آرامش عجیبی بهم دست داد. یه آرامشی که هیچ‌وقت تجربه‌اش نکرده بودم. از فردای اون روز، دیگه اون آدم دلتنگ و ناآرام نبودم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بله اینجوریاست. امام زمان همه جا هست و حواسش به همه شیعه‌هاش هست، حتی توی لس آنجلس.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پایان

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

داستان تهران در نور

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستم را روی موهای کوتاهم که از زیر روسری ابریشمیم فرار کرده بودند کشیدم و آن‌ها را داخل روسری جای دادم و گره‌اش را محکم‌تر بستم و دستی روی دامنم کشیدم و آن را صاف کردم به احترام این روز، جوراب شلواری کلفتی پوشیده بودم که عجیب قشنگ‌ترم کرده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کیفم که پر از دفتر طراحی و مدادرنگی بود را روی شانه‌ام جابه‌جا کردم و دوربین قدیمی بابابزرگ که همیشه آماده ثبت زیبایی‌ها بود را محکم‌تر در دست گرفتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نیمه شعبان بود و شهر حال و هوایی دیگر داشت. بوی شربت و شیرینی نذری از هر گوشه به مشام می‌رسید و کوچه و خیابان‌ها با چراغانی‌های ساده اما دلنشین، جلوه‌ای روحانی و دیدنی پیدا کرده بودند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشمم به کافه "شمس" خورد که مثل الماسی خیابان نادری را روشن کرده بود، بوی بنزین ماشین‌های دودی با عطر نرگس قاطی شده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خودم را به سختی میان شلوغی به کافه رساندم و به محض ورود به کافه، نفس عمیقی کشیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بوی قهوه و شیرینی زیر بینیم زد. به دنبال جایی برای نشستن چشم گرداندم که عاقبت صندلی کنار پنجره توجه‌ام را جلب کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خودم را به آنجا رساندم و کوله‌ام را به صندلی آویزان کردم و در جواب گارسون که پرسیده بود چی میل دارم تنها با لبخندی زمزمه کردم: «یه قهوه ترک، ممنونم.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهم را روی افرادی که روی صندلی‌های چوبی نشسته بودند و هرکدام درمورد مطلبی صحبت می‌کردند چرخاندم. صدای قهقهه می‌آمد و گاهی بوی سیگار و گاهی صدای بلند جوانی که بحث جدی ادبی می‌کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخندی زدم. اینجا زندگی جریان داشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دفتر طراحی را درآوردم و همینطور که قهوه‌ام را مزه مزه می‌کردم شروع به طراحی کردم از ستون کافه تا ریسه چراغانی خیابان که عجیب به پنجره نمای زیبایی داده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد از ساعتی که در کافه "شمس" سپری کردم، به سمت خیابان... (انقلاب فعلی) راه افتادم و طبق عادت به سراغ کتابفروشی‌هایی که خیابان را زینت بخشیده بودند رفتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کتابی بالای یک قفسه بلند برایم چشمک می‌زد. من عاشق کتاب‌هایی بودم که گاهی اینچنین تنها می‌شدند میان شلوغی‌ها و تک می‌افتادند درست عین من. به سمت قفسه‌ای بلند که کتاب‌های زیادی رویش چیده شده بود رفتم و آن را برداشتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اشعاری از فروغ بود. خاک کتاب را با دست گرفتم و کتاب را به سینه فشردم. این کتاب امشب سهم من بود. صدای صلوات و "یا مهدی" گفتن‌های مردم به مناسبت نیمه شعبان، فضایی روحانی به این خیابان و ذوق من می‌بخشید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در نهایت، نزدیک غروب، با کیسه‌ای پر از کتاب به یکی از میدان‌های معروف شهر رسیدم که حوض بزرگش انعکاس آسمان غروب را در خود داشت. با آهی از خستگی روی نیمکتی همان حوالی نشستم، کیفم را باز کردم و به نقاشی‌هایم نگاه کردم. کافه شمس و بوی کتاب‌های نو ترکیب شده با حال و هوای نیمه‌شعبان، انگار در قلبم نشسته بودند. با لبخندی از ته دل، دوربینم را برداشتم و آخرین عکس را از انعکاس چراغانی‌های نیمه‌شعبان در آب حوض گرفتم. امشب تهران زیبا بود و نیمه‌شعبان، بخشی از این زیبایی بود. زیر لب زمزمه کردم: «آقاجان، چقدر جای شما میان این هیاهو خالیست.» 💚✨

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پایان

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

داستان ستاره هشتم امید ناامیدان

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بیماری سخت رمقش را گرفته بود. نفس‌هایش به شماره افتاده بود و فقط چشمانش روزها باز و بسته می‌شد. علی و سارا هر روز او را از این دکتر به آن دکتر می‌بردند، اما انگار هیچ چیزی چاره‌ساز نبود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

روزی، سارا گریان رو به علی گفت: «علی جان، فقط یک راه مانده... باید مادر رو ببریم مشهد. از خود آقا امام رضا شفایش رو بگیریم.» علی که خودش هم دیگر ناامید شده بود، با این فکر جان تازه‌ای گرفت. مشهد! امام رضا! مگر می‌شد دست خالی از پیش ضامن آهو برگردد؟ و رو به سارا با امیدی جان گرفته لب زد: «چرا به فکر خودم نرسیده بود؟ همین فردا حرکت می‌کنیم.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سفر آسانی نبود. فاطمه‌خانم با هر تکان ماشین به خود می‌پیچید، اما خیلی امید داشت که نگاهش به پنجره فولاد بیفتد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتی به مشهد رسیدند و چشم فاطمه‌خانم به گنبد و گلدسته‌های حرم افتاد، لبخندی روی لبش نشست. علی و سارا به هتلی که نزدیکی حرم رزرو کرده بودند سری زدند و به سختی فاطمه‌خانم را تا اتاقشان همراهی کردند و بعد از اندکی استراحت و انجام دادن غسل زیارت به سمت حرم راه افتادند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گنبد و گلدسته‌های نورانی آقا همچون خورشید در خیابان امام رضا می‌درخشید. به ورودی باب‌الرّضا که رسیدند، علی ویلچری از یکی از خدام تحویل گرفت و فاطمه‌خانم اندکی راحت‌تر توانست با سختی راه کنار بیاید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

علی و سارا با احتیاط فاطمه‌خانم را به داخل حرم بردند. صحن‌ها پر از زائرانی بود که به زیارت آمده بودند و اشک از صورتشان جاری بود. برخی می‌دویدند تا به نماز جماعت برسند، عده‌ای هم به دنبال کودکانشان که مشغول راه رفتن روی سنگ‌فرش‌های حرم بودند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بوی عطر گلاب و صدای مناجات، فضا را روحانی کرده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خادمی مشغول دادن کیسه پلاستیکی به زائران بود تا کفش‌هایشان را درون آن جای بدهند. سارا برای گرفتن کیسه رفت و لحظاتی بعد فاطمه‌خانم را به سختی در گوشه‌ای از صحن نشاندند. او با دستانی لرزان تسبیحش را در دست گرفت و چشمانش را بست. اشک از گوشه چشمانش سرازیر شد. علی و سارا هم کنارش نشستند و در حالی که گریه‌شان گرفته بود، او را نگاه کردند و سپس نگاهی به گنبد انداختند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چهار روزی از اقامت آنها در مشهد گذشت. علی و سارا هر روز فاطمه‌خانم را به حرم می‌بردند. حال فاطمه‌خانم کمی بهتر شده بود، اما این بهتر شدن بیشتر روحی بود تا جسمی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فاطمه‌خانم به طرز عجیبی آرام‌تر شده بود، کمتر سرفه می‌کرد، اما رنگ صورتش همچنان پریده بود و مشخص بود که بیمار است.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یک شب، وقتی خسته از حرم به هتل برگشتند و فاطمه‌خانم مطمئن شد علی و سارا خوابیده‌اند، به سختی از جایش بلند شد و کاغذی برداشت. با دستی که می‌لرزید شروع به نوشتن کرد. گریه‌اش گرفته بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صبح روز بعد، حال فاطمه‌خانم ناگهان خیلی بد شد. نفس‌هایش منقطع شده بود و رنگش پریده بود. علی و سارا فوری با اورژانس تماس گرفتند، اما دیر شده بود. فاطمه‌خانم در بغل علی، آخرین نفس‌هایش را کشید و برای همیشه آرام گرفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

علی و سارا نمی‌توانستند باور کنند که مادرشان، با تمام امید برای شفا، در مشهد از دنیا رفته است. در میان وسایل فاطمه‌خانم، علی کاغذ را دید. خط فاطمه‌خانم را شناخت؛ هرچند خط نشان از حال بد مادر داشت. با دلی گرفته و صورتی گریان و با حالی مرگبار شروع به خواندن کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«پسرم علی جان، و عروس مهربانم سارا، می‌دانم که این روزها چقدر سختی کشیدید برای من. می‌دانم که چقدر امید به شفای من دارید. وقتی به مشهد آمدیم، من هم خیلی امید داشتم، اما وقتی جلوی ضریح آقا ایستادم، نگاهم به شما دو تا افتاد. به شماها که سال‌هاست دلتان بچه می‌خواهد. حس کردم که شفای من، شاید دیگه قسمتم نیست. من از امام رضا شفای خودم رو نخواستم... من برای شما دعا کردم. دعا کردم که دلتان شاد شود. دعا کردم که خانه‌تان با صدای خنده کودکی پر شود. من باور دارم که دعای من، دعای منِ مادر پیش پسر خانم فاطمه زهرا، مستجاب می‌شود. نگران حال من نباشید. من خوبم، شما خوب باشید و زندگی کنید و منتظر معجزه آقا باشید.»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

علی و سارا با خواندن این نامه، خشکشان زد. مادرشان، حتی در آخرین لحظات زندگی‌اش، به فکر آنها بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چند ماه بعد، نشانه‌هایی پدیدار شد؛ سارا باردار بود. خبری که سال‌ها انتظارش را داشتند، حالا به حقیقت پیوسته بود. آنها می‌دانستند که این معجزه، هدیه‌ای از جانب امام رضاست؛ به برکت دعای مادری که شفای خود را فدای خوشبختی فرزندانش کرده بود. فاطمه‌خانم رفته بود، اما دعای او توسط امام رضا شنیده شده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پایان

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir
کپی شد!