رمان "التیام" داستان زندگی سوگند، دختر دانشجویی است که در بمباران‌های دوران جنگ تحمیلی، پدر و مادرش را از دست می‌دهد. با وجود غم و تنهایی، او تمام تلاشش را می‌کند تا از خواهر کوچک‌ترش، سوگل، حمایت کند و کمبودهای زندگی را برایش جبران نماید. سوگند با عشقی بی‌قیدوشرط، موانع و سختی‌های پیش رو را پشت سر می‌گذارد تا سوگل در آرامش بزرگ شود. اما گذر زمان، چالش‌های جدیدی به همراه می‌آورد. وقتی سوگل با متین، پسری جذاب و مرموز، آشنا می‌شود، زندگی هر دو خواهر وارد مرحله‌ای پیچیده و پرتنش می‌گردد. سوگند که همواره محافظ سوگل بوده، حالا باید با احساسات جدید، رازهای پنهان و تصمیم‌های دشواری روبه‌رو شود که سرنوشت هر دو را تحت تأثیر قرار می‌دهد... رمان "التیام" ترکیبی از عشق، فداکاری و پیوندهای خانوادگی است که با روایتی احساسی و جذاب، مخاطب را تا آخرین صفحه با خود همراه می‌کند. اگر به رمان‌های عاشقانه با درون‌مایه‌های عمیق و انسانی علاقه دارید، این داستان را از دست ندهید!

ژانر : عاشقانه، اجتماعی

تخمین مدت زمان مطالعه : ۷ ساعت و ۴۹ دقیقه ۱۹ ثانیه

نویسنده : صدیقه سادات محمدی(نگار)

ژانر : #عاشقانه #اجتماعی

خلاصه :

رمان "التیام" داستان زندگی سوگند، دختر دانشجویی است که در بمباران‌های دوران جنگ تحمیلی، پدر و مادرش را از دست می‌دهد. با وجود غم و تنهایی، او تمام تلاشش را می‌کند تا از خواهر کوچک‌ترش، سوگل، حمایت کند و کمبودهای زندگی را برایش جبران نماید. سوگند با عشقی بی‌قیدوشرط، موانع و سختی‌های پیش رو را پشت سر می‌گذارد تا سوگل در آرامش بزرگ شود.

اما گذر زمان، چالش‌های جدیدی به همراه می‌آورد. وقتی سوگل با متین، پسری جذاب و مرموز، آشنا می‌شود، زندگی هر دو خواهر وارد مرحله‌ای پیچیده و پرتنش می‌گردد. سوگند که همواره محافظ سوگل بوده، حالا باید با احساسات جدید، رازهای پنهان و تصمیم‌های دشواری روبه‌رو شود که سرنوشت هر دو را تحت تأثیر قرار می‌دهد...

رمان "التیام" ترکیبی از عشق، فداکاری و پیوندهای خانوادگی است که با روایتی احساسی و جذاب، مخاطب را تا آخرین صفحه با خود همراه می‌کند. اگر به رمان‌های عاشقانه با درون‌مایه‌های عمیق و انسانی علاقه دارید، این داستان را از دست ندهید!**

مقدمه:

ایستاده‌ام... کنار جاده‌ی زندگی به تماشای فراز و نشیب روزهایی که گذشت ایستاده‌ام. به سختی‌هایی که کشیده‌ام نگاه می‌کنم؛ به رنج‌هایی که متحمل شده‌ام و اشک‌هایی که ریخته‌ام. زخم‌هایی که روزگار بر تنم نشاند. زخم بر زخمم نشاند و من همچنان قدم برداشتم. هرچند مجروح، هرچند دلشکسته، هرچند تنها و ناامید اما پیش رفتم. چون ماده شیری وحشی و گستاخ، به چنگ و دندان گرفتم زندگی‌ام را تا نشکنم. و تو درست زمانی رسیدی که پاهایم از رمق افتاده بود و قلبم انگار یکی در میان می‌زد. آمدی و برای زخم‌هایم، رنج‌ها و دردهایم التیام شدی...

ظرف حلوای تزئین شده را برداشتم و دست خانجون دادم. شیشه‌ی گلاب و ظرف خرما را هم خودم برداشتم. از خانه بیرون رفتیم و خانجون همانطور که سمت ماشین می‌رفت آهی کشید و گفت:

- هی روزگار غریب... هر چه سال‌ روی سال میاد و از مرگ آدما می‌گذره، خانواده‌هاشون سردتر میشن. درسته چند سال می‌گذره ولی دیگه سوگل که نباید پشت گوش بندازه و سر خاک پدر و مادرش نیاد! قباحت داره. پدر و مادر از اون دنیا هم عاق می‌کنن، آه‌شون می‌گیره. آدم از خودش ناامید می‌شه. یعنی منم بمیرم، بعد از چند سال بچه‌هام واسه سالگردم هم نمیان سر خاکم؟

وسایل را روی صندلی عقب ماشین گذاشتم. در ماشین را برای خانجون باز کردم و با لبخند گفتم:

- دور از جونت خانجونم... ان‌شالله صد سال سایه‌ات رو سرمون باشه. سوگل گفته خودش فردا پس‌فردا می‌ره سر خاک.

با نشستن خانجون توی ماشین در خانه را باز کردم و نشستم پشت فرمان تا ماشین را بیرون ببرم. حرف‌های خانجون من را برد به سال‌های جنگ... به آن روز نحسی که با یک کابوس وحشتناک از خواب بیدار شدم...

کوچه پس‌کوچه‌هایی تنگ و پیچ در پیچ، هوا گرگ و میش بود و مه آلود. باد سردی می‌وزید و سوز سرما مثل نوک سوزن پوست صورتم را به سوزش و گزگز می‌انداخت. دست در دست خواهرم سوگل، دوان دوان از این کوچه به آن کوچه می‌دویدم و گله‌ای از سگ‌های وحشی به دنبال‌مان بود. صدای پارس سگ‌ها در گوشم می‌پیچید و جیغ‌های پی در پی خواهرم. از کوچه بیرون رفتیم؛ تا آن‌جا که چشم می‌دید بیابان بود و برهوت... سگ‌ها نزدیک و نزدیکتر می‌شدند. به خواهرم نگاه کردم و قلبم هری فرو ریخت...

سوگل با دندان‌هایی شبیه به درندگان، صورتش را مچاله کرده بود و با صدای بلند قهقهه می‌زد. دستش را رها کردم و فریاد کشیدم. قدم قدم به عقب می‌رفتم و سوگل با چنگال‌هایی شبیه گرگ، روسری‌ام را چنگ زد و از سرم برداشت...

هینی کشیدم و از خواب پریدم. تمام تنم از عرق خیس بود و نفسم به سختی بالا می‌آمد. دست روی پیشانی‌ام کشیدم و نفس حبس شده در سینه‌ام را بیرون دادم.

- لعنت خدا بر شیطون... این دیگه چه کابوس وحشتناکی بود!

آب دهانم را به زحمت قورت دادم. انگار واقعا داد و فریاد کرده بودم که آنقدر گلویم خشک بود و می‌سوخت. نگاهی به ساعت رومیزی انداختم. نزدیک به شش صبح بود! خواب به کل از سرم پریده بود. از روی تخت بلند شدم و اتاق را ترک کردم.

مهین توی آشپزخانه مشغول آماده کردن صبحانه بود. مانتوی یشمی بلندی به تن داشت. سلانه سلانه سمتش رفتم و آهسته لب زدم:

- صبح بخیر، چه زود صبحونه آماده می‌کنی!

مهین بی‌آنکه نگاهم کند، بی‌حوصله جواب داد:

- صبح بخیر، با پدرت می‌خوایم بریم به زمین‌ها سر بزنیم. ببینیم می‌تونیم بفروشیم و با پولش دهن طلبکارارو ببندیم یا نه؟!

- کی برمی‌گردین؟

مهین قوری چینی را از آبجوش پر کرد و روی سماور گذاشت:

- تا بریم و برگردیم آخر شب می‌شه. تو حواست به سوگل باشه که تکالیفش رو حتما بنویسه و بعد بخوابه!

سر جنباندم و باشه‌ای گفتم. سمت توالت رفتم. لحظه‌ای بعد که از توالت بیرون آمدم و مشغول خشک کردن دست و صورتم شدم مهین گفت:

- برو سوگل رو بیدار کن؛ یواش یواش آماده بشه.

حوله را روی دسته‌ی مبل انداختم و سمت اتاق خواهرم می‌رفتم که صدای غرولند مهین بلند شد.

- حوله رو چرا انداختی اون‌جا؟ اه... دختره‌ی شلخته!

بی‌توجه به غرولندهایش در اتاق را باز کردم و وارد شدم. با دیدن سوگل یاد کابوسم افتادم و لحظه‌ای از سوگل ترسیدم. به خودم نهیب زدم:

- سوگل یه دختر معصوم و نازه، اون فقط یه خواب بود... یه کابوس!

کنار تخت ایستادم و کمی سمت سوگل خم شدم. دستم را لا به لای موهای بور، فرفری و بلندش کشیدم و لب به عطوفت باز کردم:

- سوگل... خواهری پاشو. پاشو کم کم باید آماده‌ی رفتن بشی.

پلک‌های دخترک لرزید و کش و قوسی به تنش داد. چشم‌های گرد و قهوه‌ای رنگش را به من دوخت و خواب‌آلود گفت:

- بذار یه کم دیگه بخوابم، زوده حالا؟

تای ابروی مشکی و کشیده‌ام را بالا انداختم و لب به طعنه باز کردم:

- ماه رمضونه، نمی‌تونی تو مسیر و حیاط مدرسه چیزی بخوری. پاشو حداقل الان شکمت رو سیر کن! از من گفتن بود.

سوگل با کلافگی پوفی کشید. ناچار از جا برخاست و با رخوت از اتاق بیرون رفت. نگاهش به بابا و مهین افتاد که حاضر و آماده‌ی رفتن بودند.

- کجا اول صبحی؟

بابا منوچهر کت را روی شانه‌اش مرتب کرد و گفت:

- سلام و صبح بخیرت رو خوردی؟ می‌ریم شهرستان.

سمت توالت رفت و غرولند کرد:

- هوف... پس امروز از ناهار خبری نیست! سوگند خانوم خودش روزه می‌گیره، منم لابد تا افطار چیزی برای خوردن ندارم.

من که تا آن لحظه با اخم ظریفی گوش به صحبت‌هایشان سپرده بودم، مقنعه پوشیدم و گفتم:

- تو هم روزه بگیر، یه کم وزن کم کنی بد نیست!

مهین کیفش را برداشت و لب به اعتراض باز کرد:

- اول صبحی شروع نکنید!

و رو به سوگل ادامه داد:

- ناهار واست آماده کردم عزیزم، از مدرسه اومدی گرم کن بخور.

دقایقی بعد، مهین و بابا با هردوی ما خداحافظی کردند و از خانه بیرون رفتند. از همان اول صبح دلشوره‌ی عجیبی داشتم؛ به سوگل که نگاه می‌کردم دلم هری فرو می‌ریخت و یاد خواب پریشانم می‌افتادم. لحظاتی بعد کیف مشکی‌ام را روی دوش انداختم و همراه سوگل از خانه بیرون رفتیم. خرداد ماه بود و هوا هر روز گرم‌تر می‌شد. تا نیمی از راه را با سوگل بودم و به دو راهی که رسیدیم باید مسیرمان را جدا می‌کردیم. سوگل به مدرسه‌‌اش که انتهای کوچه بود می‌رفت و من باید تا ایستگاه اتوبوس می‌رفتم و راهی دانشگاه می‌شدم.

تا آن‌جا که سوگل از نظرم گم نشده بود، ایستادم و رفتنش را تماشا کردم. خاطرم که آسوده شد سمت خیابان قدم برداشتم. سر کوچه‌ای را حجله زده بودند و بوی اسپند پیچیده بود. دیوارها از پرچم پر بود و باز خبر شهادت جوان دیگری را آورده بودند! با دیدن عکس جوان رشید و خوش‌سیمای روی حجله آهی از سینه بیرون دادم و سمت خیابان رفتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نزدیک به پنج سال از شروع جنگ تحمیلی می‌گذشت. سال‌هایی که پر بود از اخبار شهادت، اسارت، بمباران و کشت و کشتار... اما زندگی در دل جنگ هم جریان داشت. عزا، عروسی، تولد و مرگ در هم آمیخته بود؛ چه عروسی‌ها که عزا نشد، تازه دامادهایی که شهید می‌شدند و نوزادهایی که پدر را ندیده، یتیم می‌شدند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

***

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ساعتی به ظهر مانده و کوچه‌ها تقریبا خلوت بود. کلاس‌هایم تمام شده و در مسیر برگشت بودم. یکی دو بچه جلوی در خانه‌شان بازی می‌کردند و پسرکی سوار بر دوچرخه‌اش از انتهای کوچه نزدیک می‌شد. مسیرم را سمت مدرسه‌ی سوگل کج کردم تا هر دو با هم به خانه برگردیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هنوز از سر دو راهی نگذشته بودم که صدای آژیر خطر به گوش رسید. همهمه‌ای بپا شد و دویدم تا جایی پناه بگیرم. نوری زرد و آتشین در آسمان پیدا شد، صدایی مهیب و...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لحظه‌ای سکوت شد. دود بود و خاکستر... زمین خورده بودم. کف آسفالت دراز کشیده و صورتم خش افتاده بود. صدای جیغ و فریاد بلند شده بود و من مات‌زده، گیج و منگ از جا برخاستم. گوش‌هایم سوت می‌کشید و سرم انگار از هوا پر بود. گلوی خشکیده‌ام از دود و خاک پر بود و مدام سرفه می‌کردم. چشم تنگ کردم و انتهای محله را نگاه انداختم. از دور می‌دیدم محله‌مان در چند ثانیه، تبدیل به خرابه‌ای شده است! قیامتی به پا شده بود. خاک و خون در هم کشیده شده و خبری از آرامش چند لحظه‌ی قبل نبود. خبری از بچه‌های در حال بازی نبود. قلبم فشرده شد از دیدن بچه‌ای که کنار دیوار افتاده بود...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حالا سمت خانه می‌رفتم یا مدرسه؟! خانه‌ای که آوار شده بود و تنها خوبی‌اش این بود که می‌دانستم کسی آنجا نیست! پس دو راهی را سمت مدرسه کج کردم تا سوگل را در این آشفته بازار پیدا کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشم‌هایم خیس و اشک‌آلود بود. پاهایم از سستی می‌لرزید و زخم‌هایم می‌سوخت. لخ لخ کنان سمت مدرسه می‌رفتم که صدای پریشانی را شنیدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- سوگند... سوگند...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

میان شلوغی و همهمه سمت صدا چرخیدم و سوگل را دیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لباس‌هایش خاک آلود و کمی خون از کنار شقیقه‌اش تا نزدیکی گونه راه گرفته بود. چشم‌هایش از اشک سرخ بود و لب‌هایش به سفیدی می‌زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تا خودم را از لا به لای جمعیت به سوگل برسانم، چند نفری طعنه‌ام زده و تعادلم را بر هم زدند. مقابل خواهرم ایستادم و دل‌نگران صورت رنگ پریده‌اش را با دست‌ها قاب گرفتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- سوگل... خوبی خواهری؟ پیشونی‌ت خونی شده!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هق هق گریه‌اش بلند شد و خودش را در آغوشم جای داد. تنها صدای سوگل نبود که روح را می‌خراشید، از هر گوشه و کنار محله صدای جیغ و گریه و فریاد به گوش می‌رسید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- جانم... گریه نکن عزیزم، خوبی؟ جاییت درد نداره؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرش را به طرفین تکان داد و لب فشرد. میان ازدحام و همهمه دستش را گرفتم و لنگ لنگان راه افتادیم. سوگل با صدایی مرتعش و بغض‌آلود لب زد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خونه‌ی ما هم خراب شده مگه نه؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بغضم را فرو خوردم و با لبخند کج و مصنوعی جواب دادم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آره حتما، اما خدا رو شکر کسی خونه نبود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مامان و بابا اگه باخبر بشن، خیلی نگران میشن!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جوابی ندادم و نگاهم حیران هیاهویی بود که می‌دیدم. لحظاتی همان‌جا ایستادیم. نیروهای انتظامی و کمیته و مردمی که تقلا داشتند به زخمی‌ها کمک کنند. چند عکاس و خبرنگار هم در اطراف دیده می‌شدند. با کمتر شدن غبار و دود، پراکنده شدن جمعیت، آهسته جلوتر رفتیم. یکباره چشمم به کوچه خشک شد و قلبم هُری فرو ریخت. خیره به انتهای کوچه با آشفتگی و تته پته کنان گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- س... سو... سوگل!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سوگل حواسش پی مردم بود و جوابی نداد. باز زمزمه کردم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- او... اون... اون ماشین بابا نیست؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

این بار متوجه حرفم شد و نگاهش را به انتهای کوچه دوخت. پیکان کرمی رنگ زیر تلی از خاک و با چند جای فرو رفتگی و شیشه‌های شکسته، مقابل ساختمان نیمه‌ خراب خانه‌مان به چشم می‌خورد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- سوگند مواظب باش...!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با صدای بلند خانجون از عالم خیال بیرون آمدم و نگاهم به جاده‌ی رو به رو خیره شد که ماشین درست مقابل ما در حال جلو آمدن بود. فورا فرمان را چرخاندم و ماشین با صدای بوق بلند و معترض از کنارمان عبور کرد. تنم از عرق خیس بود و قلبم تند می‌تپید. ماشین را کنار جاده متوقف کردم و سر روی فرمان گذاشتم. عمیق و هراسان نفس می‌زدم و خانجون ملامتم می‌کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- معلوم هست حواست کجاست مادر؟ الان هم خودت رو بدبخت می‌کردی هم اون راننده‌ی بخت برگشته‌ی دیگه رو!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پلک بر هم فشردم و با تأسف جواب دادم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ببخشید خانجون... تمام فکر و خیالم رفته بود به اون روز لعنتی. هنوز اون صدای مهیب و جیغ و داد مردم تو گوشم میپیچه. هنوز بدن‌های تیکه تیکه جلو چشامه... هر سال، همین موقع همه چیز برام زنده می‌شه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اشک‌های گرم روی گونه‌های سردم راه گرفتند و دست خانجون روی شانه‌ام نشست:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- حق داری مادر... ده سال که چیزی نیست، صد سال دیگه هم بگذره باز فراموش نمی‌شه. روز سخت و وحشتناکی بوده اما چه می‌شه کرد؟ مرور خاطرات تلخ فقط پاشیدن نمک رو زخمه...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرم را از روی فرمان برداشتم. نفسی عمیق کشیدم و همراه با باز کردن پلک‌هایم گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- کاش اون روز، بر نمیگشتن خونه! کاش سند رو جا نذاشته بودن. تو مراسم چهلم‌شون بود که یکی از همسایه‌ها گفت موقع برگشت دیده‌شون و باهاشون حرف زده. گفتن سند جا گذاشتیم و برگشتیم. فقط ده دقیقه اگر دیرتر می‌رسیدن اینجوری نمی‌شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اندکی سکوت حاکم شد و دو مرتبه استارت زدم و راه افتادم. از مراسم چهلم گفتم و باز ذهن سرگردانم به گذشته پر کشید...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای اذان ظهر از مسجد محله به گوش می‌رسید. کنار پنجره به تماشا ایستاده بودم. وانت سفید رنگ، جلوی در مسجد متوقف شد. عمومالک و پسرش ادریس، دیگ‌های غذا را با کمک چند نفر دیگر از بار وانت برداشتند و داخل حیاط آوردند. زیر تابش شدید نور خورشید تابستان، عرق از سر و رویشان می‌ریخت؛ چشم‌ ریز کرده بودند و اخم به چهره داشتند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مسجد شلوغ و پر رفت و آمد بود. بوی قیمه پلو در حیاط پیچیده بود و زن‌های فامیل و همسایه مشغول آماده کردن ظرف و ظروف بودند تا بعد از برپایی نماز، سفره‌ی ناهار را پهن کنند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از پنجره فاصله گرفتم. به صف نماز پیوستم. نماز را به جماعت خواندیم و مشغول گرداندن تسبیح بودم که خاله فخری چادرش را روی سر پیش کشید و سرش را نزدیک گوشم آورد. پچ زد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- سوگندجان، خدا رحمت کنه پدرت رو. چند وقت خونه‌ی عموت بودی، اما از امروز به بعد درِ خونه‌ی من و دایی‌ت به روت بازه. بیا و یا با من یا با دایی فریدون زندگی کن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخند ملیحی زدم و جواب دادم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ممنون. خدا رفتگان شما رو هم بیامرزه، اما من تنها که نیستم. سوگل هم هست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خاله‌فخری سر تکان داد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خودت می‌دونی که مهین با زندگی خواهرم چکار کرد! به خدا که منو فریدون نمی‌تونیم سوگل رو ببینیم! شکل مادرش هم که هست انگار قاتل خواهرمون جلو چشممونه. تو فرق داری، تو دختر خواهرمی، بوی اون رو میدی، یادگار فروغ خودمونی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با تلخندی لب باز کردم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- می‌دونم خاله جون، منم دل خوشی از مهین نداشتم اما سوگل که گناهی نداره. اون که نباید تاوان کار مادرش رو بده. خیلی هم به من وابسته‌اس و طفلی جز من کسی رو نداره. چطور دلم بیاد تنهاش بذارم؟ از مادر جداییم، اما خون‌مون از یه مرد و از یه پدره! سینا منو تنها گذاشت، برام برادری نکرد. من نمی‌خوام سوگل رو تنها بذارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فخری با تأسف سر تکان داد و آهی کشید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چی بگم؟! اختیارت دست خودته، ما رو هم درک کن که تحمل سوگل رو نداریم. اگه اومدی که قدمت روی چشم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زن‌ها یکی یکی از جا برخاستند و کنار دیوار به ردیف نشستند. از جا بلند شدیم و مقابل هم ایستادیم. سفره‌ی ناهار را پهن می‌کردند. خاله‌فخری نگاهش دور تا دور مسجد و روی جمعیت گشت. رو به من گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- دل خوشی از این جماعت و خانواده ندارم. فقط به خاطر تو اومدم تا بهت بگم می‌تونی بیای خونه‌ی من یا دایی فریدون. حالا که نمیای، پس من برم. پشت و پناهت به خدا.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ناهار بمون خاله‌جون.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

این را خواهشمندانه رو به او گفتم و جواب داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ممنون، بچه‌ها خونه تنهان. من دیگه باید برم، خداحافظ.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به بهشت زهرا رسیدیم. وسایل را از روی صندلی عقب برداشتم و همراه خانجون سمت قطعه‌ای که پدرم و مهین دفن بودند، راه افتادیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ببخشید خانجون... اذیت شدین تو این گرما!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خانجون آهسته قدم بر می‌داشت. یک دستش ظرف حلوا و با دست دیگر چادرش را گرفته بود. لبخند مهربان همیشگی‌اش رنگ گرفت و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه مادرجون... چه زحمتی؟ من از روی تو شرمنده‌ام که امسال هیچکدوم از بچه‌ها نیومدن. تو رو خدا به دل نگیری... هاشم و عاطفه خیلی دوست داشتن بیان ولی خب اگر نمی‌رفتن اصفهان، باز خانواده‌ی شوهر منیژه بهش سرکوفت می‌زدن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- می‌دونم خانجون... اصلا ناراحت نیستم. عاطی‌جون و آقاجون همیشه برام سنگ تموم گذاشتن. امسال هم واقعا شرایطش رو نداشتن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به ردیف قبرها رسیدیم. نگاهم که به عکس پدرم روی سنگ قبر افتاد، دلم گرفت. دوستش داشتم، اما دلگیر هم بودم. کاش وقتی مادرم مریض شده بود، کمی صبوری می‌کرد و مجدد ازدواج نمی‌کرد. گاهی هم می‌گفتم من جای او نبوده‌ام، شاید...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با آه سنگینی که از سینه بیرون دادم، افکار و قضاوت‌هایم را پس زدم و کنار سنگ قبر نشستم. پدرم هر چه بود، خوب یا بد، سایه‌ی سر و پناهم بود. بعد از رفتنش تازه فهمیدم خانه، امنیت، پدر و خانواده چیست؟ همانطور که با آب و گلاب، غبار از سنگ قبر می‌شستم یاد آن وقت‌هایی افتادم که من و سوگل از سر اجبار و تنهایی، به خانه‌ی عمومالک پناه برده بودیم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ساعت از دوازده نیمه‌شب گذشته بود و من اما هنوز بیدار بودم. به پهلو غلتیدم و نگاهم خیره به ساعت کوچک رومیزی بود که زیر نور کمرنگ آباژور آهسته تیک تاک می‌کرد. صدای سوگل با پچ‌پچک به گوشم رسید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بیداری سوگند؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهی به تخت رو به رو و سوگل انداختم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- هوم... تو چرا نخوابیدی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سوگل آهسته لب زد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خوابم نمی‌بره. فکرم مشغوله!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخند کجی کنج لبم نشست و پرسیدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مشغولِ چی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تا کی می‌خوایم این‌جا باشیم؟ برای همیشه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- این‌جا رو دوست نداری؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سوگل بغض کرد و لب‌هایش جمع شد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- از ادریس خوشم نمیاد. نگاهش هیزه، چندشه! تازه زن‌عمو هنوز هیچی نشده منت می‌ذاره سرمون واسه خرج و مخارج.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سکوت کردم و مغموم به فکر فرو رفتم. با اندک تعللی گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نگران نباش. زیاد این‌جا نمی‌مونیم. از همین فردا می‌گردم دنبال کار و خرج خودمون رو در میارم. فعلا یه مدت مجبوریم این‌جا باشیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشمکی با لبخند تحویلش دادم تا دلش گرم شود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- فکرش رو نکن، بخواب. شب بخیر...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به ظاهر پلک بستم و خوابیدم اما ذهن آشفته‌ام آرام نمی‌گرفت و دل‌نگران بودم. خوب می‌دانستم پیدا کردن کار با شرایط و حقوق مناسب به هیچ‌وجه کار راحتی نیست. از آن بدتر... خودم خیلی بیشتر از سوگل بابت شرایط پیش آمده و حضور ادریس در خانه ناراحت بودم. نفهمیدم چقدر گذشت که خوابم برد و نگرانی‌ها جای خود را به کابوس و خواب‌های آشفته دادند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چند روزی گذشته بود. زندگی در خانه‌ی عمومالک همه چیزش خوب بود الا وجود ادریس! تنها پسر عمو که عزیزدردانه‌ی مادرش بود و پسری سر به هوا، بی‌مسئولیت و خوش گذران! بیشتر اوقاتی که ادریس خانه بود را در اتاقم سر می‌کردم و خودم را از مقابل چشم‌‌چرانی‌های او پنهان می‌کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یک روز که هوا به شدت گرم و سوزان بود، کلافه از گرمای شدید و عرق‌ریزان با قدم‌های سست سمت خانه آمدم. کلید را از توی کیف برداشتم و در را باز کردم. پنجمین روزی بود که به دنبال کار، روزم را به غروب رسانده بودم، اما بی‌نتیجه! کنار حوض گرد وسط حیاط نشستم و شیر آب را باز کردم. صورتم را جلو بردم و شلنگ را مقابل صورتم گرفتم. چشم بستم و نفس حبس کردم؛ اجازه دادم تا آب، حرارت تنم را کم کند. معمولا این ساعت از روز کسی جز زنعمو و سوگل خانه نبود. سر و صورتم را که حسابی خیس کردم، دست مرطوبم را زیر مقنعه بردم و روی گردن کشیدم. از جا برخاستم که صداهایی شنیدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نمی‌خوام... مگه من نوکرتم. حق نداری باهام این‌جوری حرف بزنی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ابروهایم در هم رفت و با شنیدن صدای سوگل، قلبم هری فرو ریخت. دوان دوان طول حیاط را طی کردم و وارد خانه شدم. وارد شدنم به خانه همراه بود با صدای جیغ سوگل و سیلی‌ای که ادریس روی گونه‌ی او نشانده بود. چشم‌هایم از فرط تعجب و هراس گرد شده بود و تشر زدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چه غلطی کردی تو؟ چرا زدیش وحشی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سوگل دستش را روی گونه گذاشته بود و با چشم‌هایی اشک‌آلود لب به اعتراض باز کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- عوضی اومده خونه انگار من نوکر باباشم، می‌گه واسم چای بیار اتاقم، نیمرو بیار، کوفت بیار، درد بیار!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سوگند حرفی نزده بود که ادریس صورتش را مچاله کرد و با اکراه گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه اینکه نیستی؟ مفت‌خورای مزاحم. باباتون هیچی نذاشت واسه‌مون جز دو تا نون‌خور اضافی و کلی بدهی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لب و دندانم بر هم فشرده شد و رگ پیشانی‌ام از شدت عصبانیت نبض می‌زد و نفس‌هایم تند شده بود:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خفه‌شو... ببند دهنت رو ادریس! حق نداری راجع به پدرم اینجوری حرف بزنی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- سر من داد نزن‌آ!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ادریس این را گفت و با قدمی بلند سمتم حمله‌ور شد. حریف دست‌های تنومند ادریس نبودم و با ضربه‌ی دست او به تخت سینه‌ام، مثل پر کاهی به گوشه‌ی سالن پرت شدم. بازویم که به لبه‌ی مبل خورده بود به شدت درد گرفت. ادریس عقب گرد کرد تا از خانه بیرون برود. آنقدر عصبانی بودم که کنترلی روی رفتارم نداشتم. با غیظ گلدان کریستال روی میز را برداشتم و سمتش پرت کردم. بی‌آنکه بخواهم، گلدان مستقیم به سرش خورد. صدای شکستن گلدان و فریاد دردمند ادریس، خانه را پر کرد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

طولی نکشید که ادریس کف سالن افتاد؛ خون از پشت سرش راه گرفت و فرش اتاق را سرخ کرد. هر دوی ما هراسان و رنگ پریده نگاهمان بین هم می‌چرخید و سوگل وحشت‌زده لب زد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- کُ... کُش... کُشتیش! کشتیش سوگند!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دانه‌های عرق روی صورتم مثل شبنم‌های ریز و درشت نشسته بودند و تنم می‌لرزید. با ترس آب دهانم را قورت دادم و آهسته از جا برخاستم. وحشت‌زده و لرزان قدم برداشتم و کنار ادریس زانو زدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ادریس... ادریس!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هیچ واکنشی از ادریس نمی‌دیدم. سوگل جلو آمد و کنارم نشست؛ هولناک زمزمه کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نفس نمی‌کشه سوگند... نفس نمی‌کشه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گونه‌هایم از اشک خیس بود و لب‌هایم روی هم فشرده می‌شد. دستم را جلو بردم و روی شاهرگ ادریس گذاشتم. سر انگشتانم پوست سرد ادریس را که لمس کرد، به سرعت دستم را عقب کشیدم. قلبم دیوانه‌وار در سینه می‌کوبید. تصور مرگ ادریس و قاتل شدنم، چهار ستون بدنم را می‌لرزاند. دستپاچه اطراف را نگاهی انداختم و از جا بلند شدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- پاشو... پاشو سوگل... باید بریم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سوگل گیج و گنگ نگاه می‌کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- کجا آبجی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سمت اتاق قدم تند کردم و صدایم را بالا بردم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- الان یکی می‌رسه... پاشو دختر!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مانتوی سوگل را برداشتم و سمتش پرت کردم. تنها چیزی که به ذهنم می‌رسید بردارم، کیف بود و با برداشتنش فورا سمت حیاط دویدم. سوگل همانطور که مانتوی آبی رنگ را روی لباس‌های راحتی می‌پوشید، دنبالم قدم تند کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- کجا می‌ری سوگند... وایسا...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بی‌هدف و تند قدم بر می‌داشتم و از خانه بیرون رفتم. سوگل در را بست و دنبالم راه افتاد. نفس نفس زنان خودش را به من رساند:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- سوگند کجا می‌ری؟ زنگ می‌زدی به یکی...!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هق هق می‌زدم و با صدایی مرتعش گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تنش یخ بود. نفس نمی‌کشید سوگل... حالا چکار کنم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کمی بعد به کوچه‌ای خلوت رسیدیم. صورتم را با دست‌ها پوشاندم و کنار دیوار سُر خوردم. سوگل با درماندگی مقابلم ایستاده بود و اشک می‌ریخت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- حالا چکار می‌کنی سوگند؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهم را بالا گرفتم و نفس حبس شده‌ام را بیرون دادم. سرم را به طرفین جنباندم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نمی‌دونم... نمی‌دونم سوگل...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در خانه‌ای با صدای تیک باز شد و نگاه هراسان هر دوی ما سمت در کرمی رنگ خانه چرخید. آرام از جا برخاستم؛ آب دهانم را فرو بردم و با دیدن پیرزنی که زنبیل به دست از حیاط خانه بیرون می‌آمد، دست سوگل را گرفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- راه بیفت... راه بیفت بریم سوگل.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سر به زیر انداختم و قدم تند کردیم. حس می‌کردم تمام مردم از کاری که کرده‌ام خبر دارند و نگاه‌هایشان سنگینی می‌کرد. دلم آشوبی بپا بود و هیچ راه چاره‌ای به ذهنم نمی‌رسید. نفهمیدم چقدر زمان گذشته و ما بی‌هدف کوچه‌های ناآشنا را بالا و پایین می‌رفتیم. گرما و گرسنگی، سوگل را کلافه کرده بود و یکدفعه ایستاد. پا روی زمین کوفت و نق زد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خسته شدم سوگند... گشنمه! اصلا معلوم هست کجا می‌ری؟ می‌خوای کجا بری؟ تا شب می‌خوای فقط راه بریم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ناچار ایستادم. با استیصال به سوگل نگاه کردم و شانه‌هایم فرو افتاد. درمانده و آشفته لب باز کردم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تو بگو... خودت بگو چکار کنیم؟ حتما تا الان زنعمو اومده خونه و لابد دارن همه جا رو دنبال ما می‌گردن. می‌ترسم سوگل... خیلی می‌ترسم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سوگل بی‌حرف نگاهم می‌کرد و راه چاره‌ای به ذهنش نمی‌رسید. او هم مثل من از رو به رو شدن با عمو مالک و زنعمو هراس داشت. دستش را روی دلش فشرد و چینی به دماغش انداخت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خیلی گرسنمه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهی به کیف روی دوشم انداختم و زیپش را باز کردم. یک سکه و دو بلیت اتوبوس بیشتر همراهم نبود. با تنها سکه‌ای که داشتم می‌توانستم یک نان بخرم. لحظه‌ای فکر کردم و نگاهم را سمت سوگل چرخاندم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بریم یه نون بخریم، بعدش هم بریم خونه‌ی دوستم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سوگل ابرو کج کرد و معترض گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- فقط یه نون خالی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چکار کنم؟ همینقدر دارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دست سوگل را گرفتم و سمت خیابان راه افتادیم. دقایقی بعد به نانوایی رسیدیم. سکه را به سوگل دادم و کنار دیوار ایستادم. سرم را تا آن‌جا که ممکن بود پایین انداخته بودم و از دیدن یک آشنا یا فامیل هراس داشتم. بند کیف را توی دست می‌فشردم و با استرس، هر از گاهی زیر چشمی سوگل را در صف نان، می‌پاییدم تا زودتر بیاید. از استشمام بوی نان داغ و تازه دلم مالش می‌رفت و گرسنگی‌ام بیشتر می‌شد. دقایقی بعد سوگل با نان بربری داغی که توی دست مدام جا به جا می‌کرد تا پوست نازک دستش را کمتر بسوزاند جلو آمد. نگاهم به سوگل بود و حواسم پی منیره... تنها دوستی که می‌توانستم سراغش بروم و خیالم راحت باشد که مورد اطمینان است.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ساعتی بعد مقابل در بزرگ و سبز رنگ خانه‌ای ایستاده بودیم که تاک‌های انگور از سر دیوار روی در، آویز شده ودانه‌های درشت انگور از لا به لای برگ‌هایش پیدا بود. مردد به زنگ سفیدرنگ و مربع شکل روی دیوار آجری نگاه می‌کردم و سوگل گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چرا معطلی؟ زنگ بزن دیگه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زبان روی لب کشیدم و تردید را کنار گذاشتم. زنگ را فشردم و نفسی بیرون دادم. منتظر ایستاده بودیم که صدای بم و مردانه‌ای از پشت سر به گوشم رسید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بفرمایید خانوما... با کی کار دارین؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هر دو روی پاشنه‌ی پا چرخیدیم و به پشت سر نگاه کردیم. منصور را همان جا و برای اولین بار دیدم. پسر جوان و قد بلندی که موهای لخت و قهوه‌ای رنگش را یک طرف ریخته و بلندی موها گردنش را پوشانده بود. خط ریش چکمه‌ای داشت و شلوار دمپا گشادی همراه پیراهن جذب آستین کوتاه تن داشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زمین و زمان دست به دست هم داده بودند تا من آن روز بد بیاورم. منصور گفت خانواده‌اش مسافرت رفته‌اند و کسی خانه نیست! با یادآوری آن شب سیاه و پر حادثه، پلک‌هایم روی هم فشرده شد و اشک، گونه‌هایم را خیس کرد. اولین شبی که من با سوگل ده_یازده ساله در خیابان‌ها، غریب و وحشت‌زده، تنها مانده بودیم. سه شب جهنمی را پشت سر گذاشتیم تا بالاخره منیره و خانواده‌اش از سفر برگشتند. اتفاق‌های آن شب و روزهای بعدش هنوز هم بین من و سوگل یک راز باقی مانده است و به هیچکس نگفته‌ایم! حتی به منصور که حالا نزدیک‌ترین و عزیزترین آدم زندگی من شده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دست خانجون روی شانه‌ام نشست و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- پاشو دختر گلم... تا بریم سر خاک مادرت و بعد از اونم خاک حاجی، دیر می‌شه. زودتر برگردیم خونه که منصور میاد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهم را بالا گرفتم و میان گریه به صورت مهربان و پر از آرامشش لبخند زدم. پیرزن مهربانی که این ده سال برایم مادری کرد و با هم زندگی کردیم. از جا برخاستم. حلوا و خرمای خیرات را بین مردمی که در اطراف می‌دیدم پخش کردم و همراه خانجون راهی شدیم. ساعتی بعد به خانه رسیدیم. خانه‌ای که گوشه گوشه‌اش برای من پر از خاطرات شیرین بود. خاطرات عاشقانه‌های من و منصور...!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

میز ناهار را چیدم. موهایم را بافته و گلسری لیمویی رنگ به رنگ سارافونم روی موهایم نشاندم. صدای باز و بسته شدن در حیاط، قلبم را لرزاند و با اشتیاق به استقبال رفتم. انگار نه انگار که نُه سال از ازدواج‌مان گذشته است. هنوز هم مثل روزهای اول با وجود تمام تفاوت‌هایی که داریم، عاشقش هستم. منصور، تک پسر حاج‌آقا موحد برخلاف خانواده‌اش که بسیار مقید و سنتی بودند، پسری سنت‌شکن و جسور بود. پدرش همیشه آرزو داشت منصور را با پیراهن شلواری ساده ببیند و ته‌ریش داشته باشد؛ درست مثل خودش اما منصور همیشه ریش و سبیلش را می‌تراشید و لباس‌هایش آخرین مد روز بود. با اینکه اوایل آشنایی به نظرم جلف و پررو می‌آمد اما رفته رفته با چرب زبانی‌هایش دلم را اسیر کرد و هنوز هم گرفتارش هستم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کیفش را از دستش گرفتم و پیشانی‌ام را بوسید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خسته نباشی حضرت آقا.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخند ملایمی زد و دستم را توی دست فشرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- سلامت باشی. کی برگشتین؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- یک ساعتی می‌شه. ناهار کوکو سیب‌زمینی درست کردم، وقت نبود برای غذای بهتر.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تو نیمرو هم آماده کنی برای من خوشمزه‌اس، مهم اینه با دست و پنجه‌ی تو درست بشه غذا... اونوقت خوردن داره!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خنده‌ی ریزی کردم و وارد خانه شدیم. صدایش را کمی بالا برد و به خانجون سلام کرد. دنبالش قدم برداشتم و وارد اتاق شدیم. در را بست تا لباس عوض کند و من لبه‌ی تخت نشستم. با همان لبخندی که از زمان آمدن منصور روی لب‌هایم نشسته بود گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- هر سال، سالگرد بابا که می‌شه من از روز بمبارون تا روز عقدم با تو همه رو مرور می‌کنم. اولش اشکم در میاد ولی وقتی آخر قصه می‌رسم به تو و خاطرات‌مون حال دلم خوب می‌شه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پیراهنش را روی جالباسی کنج اتاق آویزان کرد و لبخندش کش آمد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چه جالب! دقیقا منم امروز داشتم میومدم خونه یاد همون روزا بودم. آقاجون فهمیده بود که دلم رفته واسه‌ات تو رو فرستاد خونه خانجون. به مامانم می‌گفت معصیت داره تو خونه پسر جوون داریم و دو تا دختر نامحرم هم باشن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نخودی خندیدم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- یادش بخیر... هیچوقت یادم نمی‌ره اون روز رو که اومده بودی خونه خانجون و آقاجونت هم سر رسید. بلند بلند و با حرص غرولند می‌کرد که این پسره رو از در میندازی بیرون از پنجره میاد تو!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ابرویش را بالا پراند و با شیطنت گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بله... همون روزم بود که برای اولین بار بدون روسری دیدمت. در اتاق رو یهو باز کردم و صدای جیغت رفت آسمون. تا یه هفته قیافه‌ات میومد جلو چشمم، بلند بلند با خودم می‌خندیدم. موهات مردونه و نامرتب!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از جا بلند شدم و مشتی آهسته به سینه‌اش زدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ای درد... خب تازه از خواب بیدار شده بودم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای خانجون از آشپزخانه بلند شد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- سوگند... مادر غذا از دهن افتاد که!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدایم را بالا بردم و جواب دادم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اومدیم خانجون...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

منصور زیر پیراهنی سفید رنگ و تقریبا جذبی تن داشت. دست‌هایم دور گردنش حلقه شد و نگرانی به نگاهم دوید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- منصور... تو هم هنوز مثل همون روزا دوسم داری؟ احساس خوشبختی می‌کنی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخندش کمرنگ و بی‌جان بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- معلومه که آره، چی کم دارم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بی‌درنگ جواب دادم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بچه... بچه کم داری!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دست‌هایم را از دور گردنش باز کرد و سمت در رفت تا اتاق را ترک کند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بدون بچه هم می‌شه خوشبخت بود!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

منتظر نماند و از اتاق بیرون رفت. نگاهم به در نیمه‌باز اتاق خیره ماند. از دوا و درمان خسته بودم. از دکتر رفتن‌های بیهوده و انتظارهای نافرجام...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستم بی‌اختیار بالا رفت و روی شکمم نشست. چه می‌شد اگر خدا با نهادن یک فرشته‌ی کوچک در بطن وجودم، خوشبختی‌ام را کامل می‌کرد؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای جیغ‌های سوگل از سالن، من را از فکر و خیالاتم بیرون آورد و سمت سالن پا تند کردم. سوگل مثل دختربچه‌ای بالا و پایین می‌پرید و با شور و اشتیاق فراوان، قربان صدقه‌ی منصور می‌رفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- دمت گرم... ممنون... خیلی باحالی منصورخان... دستت طلا...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

منصور ریز ریز می‌خندید و ابروهایم در هم رفت. کنجکاو جلو رفتم و پرسیدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چه خبره؟ چی شده؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سوگل دست‌هایش را به هم زد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- برای سیمکارت تلفن همراه ثبت‌نام کرده!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اخم‌هایم بیشتر در هم رفت. ملامت‌وار به منصور نگاه کردم و لب زدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- منصور...!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

منصور خنده‌اش را جمع کرد و اخم ظریفی کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چیه؟ خوشحال نشدی؟ خودت نگفتی می‌ره دانشگاه، اینور اونور نگرانش می‌شم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سوگل که از سردی رفتارم دلخور شده بود، با لب و لوچه‌ای آویزان نگاهم می‌کرد و رو به منصور گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چرا عزیزم، اما خودم براش می‌خریدم. پولش خیلی زیا...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

منصور حرفم را قطع کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- پول من و تو داره مگه؟ سوگلم خواهرمه، عزیزمه، دلم می‌خواد واسه‌اش بخرم. چه اشکالی داره؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سوگل باز نیشش باز شد. سرانگشتانش را محکم می‌بوسید و بوسه‌هایش را برای منصور می‌فرستاد. سخت‌گیری‌های خانجون نبود، مطمئن بودم بوسه‌هایش را بی‌واسطه روی گونه‌های منصور می‌نشاند. با چشم و ابرو به خانجون که توی آشپزخانه بود اشاره کردم؛ اخم‌آلود تشر زدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- سوگل... بس کن!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دست دور گردنم انداخت و با بوسیدن گونه‌ام سمت اتاقش دوید. با رفتنش لبخند زدم و رو به منصور لب زدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- دستت درد نکنه. ممنون که هواشو داری.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

منصور متبسم نگاهم کرد و آهسته پلک زد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مخلصم، کاری نکردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خانجون توی آشپزخانه منتظرمان بود. همراه منصور وارد آشپزخانه شدیم و پشت میز ناهارخوری نشستیم. همانطور که برای منصور غذا می‌کشیدم گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- شنیدم عمو مالک ناخوش احواله... اگه وقت کردی فردا بریم عیادتش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

منصور تای ابرو بالا انداخت و بی‌میل گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بریم که باز اخمای زنعموت رو ببینیم و تیکه کنایه بشنویم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ظرف غذا را مقابلش گذاشتم. نگاهی گذرا به خانجون انداختم و جواب دادم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- میگی چکار کنم؟ نمی‌شه که نرفت... زنعمو هم حق داره. به هر حال من اون سال اشتباه بزرگی کردم. ادریس بیچاره رو تا پای مرگ بردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

منصور دست دراز کرد؛ از داخل سبد کوچک سبزی، برگ ریحانی برداشت و لب زد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- عمدی که نبوده... عصبانی بودی و از شانس بدت اون گلدون صاف خورد به سرش. بعدش هم ترسیدی فرار کردی. عموت آدم خوبیه، ولی از زنش خوشم نمیاد...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدایش را پایین برد و زیر لب غرولندکنان ادامه داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- کینه شتری داره از دماغ فیل افتاده...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خانجون ابروهایش گره افتاد و تشر زد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- منصور سر سفره غیبت مردم رو نکن. سوگند یه کلام گفت بریم عیادت عمو. یا بگو آره یا بگو نه، دیگه نمی‌خواد اینقدر گذشته رو شخم بزنی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

منصور لقمه‌ای برای خودش گرفت و با پوزخند جواب داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آخه شما که نبودی. هیچوقت یادم نمی‌ره وقتی با آقاجونم رفتیم برای رضایت گرفتن، چه جوری این زن به آقاجونه بی‌گناه و از همه جا بی‌خبر من توهین و بی‌احترامی کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خانجون پارچ دوغ را برداشت و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چطور سوگند عصبانی بوده، نفهمیده چکار کرده... اون بنده‌ی خدا تو عصبانیت و دلهره برای جون پسرش نباید تندی کنه و از خود بیخود بشه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رو به من پرسید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- این سوگل نمیاد ناهار بخوره؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با لبخند کمرنگی سر جنباندم و صدایم را کمی بالا بردم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- سوگل... نمیای ناهار؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای نامفهوم سوگل از اتاقش با زنگ خانه در هم آمیخت و درست متوجه جوابش نشدم. نگاهم سمت منصور چرخید و پرسیدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- این وقت ظهر کیه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

منصور لقمه‌اش را بلعید و دستی دور لب‌هایش کشید. از جا برخاست و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نمی‌دونم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سمت در سالن رفت. خانجون مشغول ناهار خوردن شد. دلم طاقت نیاورد و از جا برخاستم. پرده‌ی سفید پنجره را کنار زدم و چشم به در حیاط دوختم. منصور جلوی در ایستاده و با کسی حرف می‌زد. لحظاتی طول کشید و خانجون هم دیگر حوصله‌اش سر رفت و پرسید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- کیه سوگندجان؟ چرا منصور نیومد؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لب کج کردم و نامفهوم جواب دادم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نمی‌دونم. منصور هنوز داره صحبت می‌کنه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دقایقی بعد، منصور در را بست و سمت خانه برگشت. سمت در سالن رفتم و هر دو همزمان به در رسیدیم. میان درگاه ایستادیم و کنجکاو پرسیدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- کی بود منصور؟ چیزی شده؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاه سرگردان و مردد منصور، دلم را آشوب کرد. در جواب دادن، تعلل کرد و نگرانی‌ام بیشتر شد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- میگم کی بود؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دیدم که با دلهره آب دهانش را فرو برد و سیبک گلویش پایین و بالا رفت. زبان روی لب کشید و آهسته لب زد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- میگه... میگه برادرته... سینا!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قلبم هری فرو ریخت و زیر پاهایم انگار خالی شد. چشم‌هایم درشت و نفس‌هایم سنگین شد. لحظاتی مات و مبهوت به منصور خیره ماندم و ناباورانه سرم به دو طرف تکان خورد. تمام خاطرات تلخ کودکی مقابل نگاهم جان گرفتند. روزهایی که عزادار غم از دست دادن مادرم بودم و سینا درست توی سخت‌ترین لحظات تنهایم گذاشت. لحظاتی که بیشتر از هر وقتی محتاجش بودم. همیشه از خودم می‌پرسیدم، سینا چطور آنقدر راحت از من دست کشید؟ از من که خواهر کوچکترش بودم و وابسته‌ی او... حالا بعد از این همه سال آمده است که چه؟! نوشداروی بعد از مرگ سهراب، به چه کار می‌آید؟ اشک به چشمانم نشست و قدمی عقب رفتم. دست خانجون روی شانه‌ام نشست و با دیدن صورت رنگ پریده‌ام، دل‌نگران پرسید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چی شده منصور؟ چی گفتی به این دختر؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لب‌ به دندان گرفتم و با بر هم زدن پلک‌هایم، اشک‌ها تند و پی در پی روی گونه‌هایم غلتیدند. منصور حواسش پی من بود و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- پشت در منتظره... میری ببینیش؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بی‌صدا اشک می‌ریختم و سرم را به طرفین تکان دادم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- کی منتظره؟ کیو ببینه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خانجون این را پرسید و بغض من شکست. صدایم می‌لرزید و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه... نه نمی‌خوام. نمی‌تونم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هق هق کنان رو گرداندم و سمت اتاق رفتم. چهره‌ی کودکی‌اش مقابل چشمانم بود. دلم برایش تنگ شده بود و در عین حال پر از دلخوری و گلایه بودم، پر از بغض و تنهایی... شاید اگر سینا برایم برادری می‌کرد، زندگی‌ام آنقدر تلخ نمی‌گذشت. زانوهایم را بغل گرفته بودم و به یاد تمام دلتنگی‌ها، سختی‌ها، تنهایی‌ها اشک می‌ریختم. دقایقی گذشت که در باز شد. سرم را بالا نگرفتم. طولی نکشید که صدای پر از آرامش خانجون در گوشم طنین انداخت و دستش روی شانه‌ام نشست:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- سوگندجان... دخترم... نگام کن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به زحمت نگاهم را بالا گرفتم. لبخند روی لب داشت و آرام بود، مثل همیشه...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- حق داری دخترم. منم شوکه شدم یهو منصور گفت سینا اومده! تو بارها برام از دلتنگی‌ها و دلخوری‌هات گفتی بهم. ولی به نظرم اگه به حرفاش گوش کنی بهتره. بشنو... اگر حرفش حق بود ببخش، اگر ناحق بود و بهونه، اونوقت گلایه‌هات رو بگو و بعدش بگو دیگه نمی‌خوای ببینیش. همین! من تعارفش کردم اومده خونه. تو سالن منتظرته!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حتی فکر رو به رو شدن با سینا هم قلبم را به تپش می‌انداخت و نفس را توی سینه‌ام حبس می‌کرد، چه برسد به اینکه از جا بلند شوم و سمت سالن بروم. مردد و درمانده با چشم‌های خیس از اشک به خانجون خیره بودم که صدای زمخت و مردانه‌ای تنم را لرزاند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- سوگند... سوگندجان... بهت حق می‌دم ازم ناراحت باشی. حق داری نخوای منو ببینی، اما بهت قول می‌دم اگر حرفامو بشنوی نظرت عوض می‌شه. سوگند تو چیزی ازم نمی‌دونی... بذار برات توضیح بدم. تو رو به روح مامان... تو رو به خاکش قسم، بهم فرصت بده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با تمام گلایه‌ها و خشمی که توی وجودم شعله می‌کشید؛ شنیدن صدای ملتمس او، دل تنگم را بیشتر فشرد و بی‌طاقتم کرد. دست گرم خانجون را با دست‌های یخ زده‌ام گرفتم و روی پاهای لرزانم ایستادم. آهسته سمت در رفتم. با هر قدم جانم به لب می‌رسید. در را که باز کردم، تمام خاطرات کودکی‌ مثل نواری از یک فیلم قدیمی و خاطره‌انگیز مقابل چشمانم صف کشیدند. در پس آن خاطرات دور و مبهم، چهره‌ای از یک مرد جوان، آرام آرام در مردمک چشم‌هایم جا می‌گرفت. همان صورت کمی کشیده و لب‌های به نسبت باریک، چشم‌های بادامی مشکی و بینی قلمی. همان سینای شر و شلوغ کودکی بود که حالا شیطنت‌ها و کودکی‌هایش پشت آن ته‌ریش پنهان شده بود و چهره‌ای از یک مرد جوان و کامل را نمایان می‌کرد. چشمه‌ی اشکم می‌جوشید و نگاهم مدام تیره و تار می‌شد. قدمی عقب رفتم و سینا قدمی جلو آمد. خانجون به آرامی از کنار سینا رد شد و با بستن در اتاق، تنهایمان گذاشت. هیچکدام توان حرف زدن نداشتیم. زانوهایم دیگر تحمل وزنم را نداشتند و همانجا کنار دیوار نشستم. با سری پایین انداخته، اشک می‌ریختم که سینا مقابلم زانو زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- سوگند...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جوابی ندادم. دستش آهسته و لرزان سمت صورتم آمد که خودم را عقب کشیدم و نگاهم را تند بالا گرفتم. دستش نیمه‌ی راه مشت شد و ثابت ماند. لحظه‌ای نگاهمان به هم خیره ماند و لب‌هایش روی هم لرزید. صدایش بغض داشت و نم اشک در چشم‌هایش پیدا بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- به خدا تموم این سال‌ها به فکرت بودم، دلتنگت بودم، اما نشد که بیام سراغت... فقط خدا می‌دونه با چه شور و شوقی بعد از این همه سال اومدم تهران و مستقیم رفتم خونه‌مون. بعد از این همه مدت، همه چی تو اون کوچه و محله عوض شده بود و تهش هم فهمیدم اونجا نیستین. گشتم پی عمو مالک و از طریق اون بهت رسیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دست روی گونه‌های خیس از اشکم کشیدم و تمام توانم را به کار بردم تا صدایم آزاد شود:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- منم همه‌ی این سال‌ها فقط به این فکر کردم چجوری تونستی تنهام بذاری؟ چجوری تونستی بری و یادت نیاد یه خواهری هم داشتی! بی‌انصاف... جونم به تو بند بود...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هق هق کردم و بغض سینا هم شکست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- دردت به جونم من نرفتم... به خدا من نخواستم، من نرفتم، بابا منو بیرون کرد. بابا منو نخواست... نخواست چون مهین با من مشکل داشت. چون مهین چشم دیدن منو نداشت، چون گفته بود یا جای سینا تو خونه‌اس یا من! بابا منو از خونه‌اش انداخت بیرون تا سوگلیش قهر نکنه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گوش‌هایم سوت کشید. باور نمی‌کردم... بابا... خودش سینا را بیرون انداخته بود؟ امکان ندارد! مات و مبهوت نگاهش می‌کردم. به سختی میان بغض، نفسی تازه کرد و ادامه داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- منو برد شهرستان خونه‌ی رفیقش گذاشت. نه رفیق فابریک، نه کسی که مثلا هوادارم باشه و بهش بگه امانتی آوردم واسه‌ت نه این خبرا نبود...! برد پیش کسی گذاشت که من هیچجوره نتونم از دستش خلاص بشم و مبادا باز برگردم تهران.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخند تلخی روی لب‌هایش نشست و نگاهش راه کشید به گذشته...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- گناهم این بود که مثل تو نمی‌تونستم آروم باشم و خودم رو بسپرم دست تقدیر... البته تو خیلی کوچیک بودی، خیلی کوچیکتر از اونی بودی که کینه به دل بگیری یا از ظلم چیزی بدونی. با مهین راحت کنار اومدی چون درکی از مادر و نامادری نداشتی. ولی من به خون مهین تشنه بودم که هنوز مامانم زنده بود و اون عوضی با اومدنش مامانم رو زجرکش کرد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

توی شوک بودم و اشک‌هایم خشکیده بود. هضم حرف‌هایش برایم سخت بود و به گوش‌هایم و آنچه می‌شنیدم باور نداشتم. لحظه‌ای سکوت کرد. فکش منقبض شد و دندان‌هایش روی هم فشرده شد. با غیظ گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نمی‌دونی چقدر حالم بد شد وقتی فهمیدم تو توله‌ی اون زنیکه رو این همه سال حمایت کردی و به خاطرش چه کارا که نکردی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جان کندم تا صدایم آزاد شد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- از کجا بدونم حقیقت رو میگی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- امضای بابا پای سند و مدرکای تحصیلیم هست. ازم خبر داشت؛ چند وقت یه بار میومد سر می‌زد. منه بیچاره هم درس می‌خوندم و هم تو مکانیکی رفیقش کار می‌کردم. ولی همچین که پشت لبم سبز شد و تونستم برم، فرار کردم رفتم یه شهر دیگه... داستانش طولانیه ولی اونقدر از این شهر به اون شهر کشیده شدم که اصلا نفهمیدم چطور این همه سال گذشت و شدم سی و دو_سه ساله!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تنها نگاهش می‌کردم و زبانم نمی‌چرخید حرفی بزنم. ذهنم پر از حرف بود و سؤال... چند تار موی سفید لا به لای موهای شقیقه‌اش با آن خط‌هایی که روی پیشانی‌اش افتاده بود می‌توانست گواهی باشد بر اینکه سختی‌های زیادی کشیده است. سختی‌هایی که او را پخته‌تر و جا افتاده‌تر از سن واقعی‌اش نشان می‌داد. نگاهم سمت دست‌هایش کشیده شد. نوک انگشتانش زمخت به نظر می‌رسید و لطیف نبود. دلم برایش سوخت... اگر همه‌ی اینهایی که گفت حقیقت باشد، سینا هم کمتر از من درد نکشیده است. کنکاش برای فهمیدن حقیقت را به بعد موکول کردم و پرسیدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- عمو مالک از من چی گفت بهت؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخند محوی چاشنی چهره‌ی ناراحتش شد. انگار از اینکه می‌دید آرام آرام نرم شدم و دارم می‌پذیرمش خوشحال شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- از کشته شدن بابا و مهین گفت. از دعوای تو با ادریس و فرارت... از اینکه به خاطر سوگل با خاله و دایی زندگی نکردی. از اینکه بازم به خاطر سوگل بعد از ازدواجت راضی به زندگی جدا و مستقل نشدی. گفت یه جورایی برای سوگل مادری کردی و من چقدر حرص خوردم سر این قضیه... تو اگه می‌رفتی خونه‌ی خاله یا دایی، این همه گرفتاری و مصیبت بعدش نمی‌کشیدی. سوگل را می‌ذاشتی خونه‌ی عمومالک.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بازدمم را آهسته بیرون دادم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- حتی اگه حرفات حقیقت باشه باز من طرف سوگلم. سوگل که نباید تاوان گناه مهین رو بده. یادت نره پدرمون یه نفره و هم‌خون و هم ریشه‌ایم... چجوری دلم میومد همون حس تلخ تنهایی و طرد شدن رو که بعد از رفتن تو داشتم، به سوگل منتقل کنم؟ تو اون شرایط من سوگل رو گذشته‌ی خودم می‌دیدم و دلم می‌خواست پشتش وایسم و نذارم آب تو دلش تکون بخوره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاه سینا روی صورتم خیره ماند. می‌دیدم که هاله‌ای از اشک، آرام آرام در چشم‌هایش پیدا شد و با تلخندی گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چقدر شبیه مامان شدی! همون اندازه مهربون و دلسوز.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پلک زد و اشک‌هایش ریخت. باز گریه‌ام گرفت. نگاهش پر از خواهش بود برای بغل گرفتنم اما آنقدر ندیده بودمش که حس می‌کردم مقابل مردی غریبه نشسته‌ام. حتی از این روسری نداشتم و لباس راحتی تنم بود هم خجالت می‌کشیدم. درست برعکس سوگل که همیشه بابت آن روسری نصف و نیمه‌ای که روی سرش می‌اندازد شاکی هست و غر می‌زند. هیچوقت هم جلوی منصور، حجاب ندارد و می‌گوید منصور بزرگم کرده، نامحرم بودن مزخرف است. با تمام تفاوت‌های فکری‌مان باز هم دوستش دارم اما خانجون همیشه چپ چپ نگاهش می‌کند و هیچوقت نصیحت‌هایش توی گوش سوگل نرفته است. با گرمای دست‌های سینا که دست‌های سردم را گرفته بود به خودم آمدم. هر دو دستم را بالا برد و سرانگشتانم را بوسید. اشکش پشت دستم چکید و من هم گریه کردم. نگاهش را که بالا گرفت؛ میان بغض، لبخند زدم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- سوگل رو دیدی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سری جنباند:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه... نمی‌خوامم که ببینمش. من فقط به خاطر تو اومدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هنوز دست‌هایم را گرفته بود و گاهی آهسته شست‌هایش را نوازشگونه رویشان می‌لغزاند. لبخند ملایمی زدم و پرسیدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- باز برمی‌گردی شهرستان؟ اصلا کجا هستی؟ شغلت چیه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- شیراز توی مبل‌سازی کار می‌کنم. می‌رم ولی قراره برای دو سه ماه دیگه کلا بیام تهران.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخندم عمیق‌تر شد. مشتاقانه کمی جلوتر نشستم و باز پرسیدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- زن و بچه داری؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

این بار سینا نرم خندید و چهره‌اش کمی شرمگین شد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه بابا... زنم کجا بوده؟ کی به یه پسر تک و تنها و بی‌خانواده زن می‌ده آخه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

باز دلم تنگ آمد. متأثر شدم و دلسوزانه نگاهش کردم. چهره‌ی پدرم مقابل نگاهم رنگ گرفت و توی دلم ملامتش کردم:« چطور دلت اومد با پسرت این کارو بکنی؟!» لبخند کجی زدم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بیای تهران خودم واسه‌ت آستین بالا می‌زنم. غصه نخور.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاه محبت‌آمیزی انداخت و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- حالا که پیدات کردم. حالا که بخشیدیم... دیگه غصه‌ی هیچی رو نمی‌خورم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهم را پایین انداختم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- هنوزم باور حرفات برام سخته... هنوزم ته دلم دلخورم، اما اونقدر حسرت نداشتن و نبودنت رو کشیدم که حالا همین که هستی برام کافیه، همین که برگشتی برام دلگرمیه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یک دستش را آزاد کرد و پشت سرم نشاند. به آرامی پیشانی‌ام را بوسید و من پلک بستم. آهسته لب زد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- جبران می‌کنم سوگند... به خدا تمام نبودنام رو جبران می‌کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تقه‌ای به در خورد و نگاه هردویمان سمت در چرخید. صدای خانجون بلند شد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- سوگندجان مادر... چای آوردم. انگار حرفاتون گل انداخته گفتم گلویی تازه کنین.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هر دو ریز خندیدیم. از جا بلند شدم و سمت در رفتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با سینی چای و لبخند رضایتی که روی لب داشتم به اتاق برگشتم. هر دو رو به روی هم کنار میز کوچک مطالعه، روی صندلی‌ها نشستیم. همانطور که چای را از داخل سینی برمی‌داشتم و مقابل سینا می‌گذاشتم گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- درسته بعد از بابا من تا یه مدت خیلی سختی کشیدم اما همین که وارد خانواده‌ی موحد شدم ورق برام برگشت. فرشته‌ان همه‌شون...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سینا متبسم نگاهم می‌کرد و پرسید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چجوری باهاشون آشنا شدی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- با منیره دخترشون قبلا تو دانشگاه دوست شده بودم. سر کتک کاری با ادریس پناه بردم خونه‌شون و مشکلم رو به منیره گفتم. اونم به مامان و باباش گفت. خدا خیر بده حاجی موحد رو... راه افتاد رفت پیگیر شد ببینه ادریس حالش چطوره و بعد از رفتن من چه بلایی سرش اومده؟ خداروشکر زنعمو زود رسیده بود خونه و نجات پیدا کرده بود. از عمو و زنعمو و ادریس رضایت گرفتن اما زنعمو گفته بود دیگه حق ندارم اونجا زندگی کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سینا همانطور که گوش به حرف‌هایم سپرده بود کمی از چای نوشید و با مکث کوتاهی ادامه دادم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- یه مدت خونه‌ی خود حاجی بودم اما چون متعصب و مذهبی بودن، زیاد دوست نداشتن ما اونجا باشیم. نه اینکه بدرفتاری کنن ها نه! اما خب منصور با همه‌ی خانواده‌اش فرق داشت. زیاد سخت نمی‌گرفت و یه وقتایی جلو چشم حاجی و عاطی خانوم باهام خیلی گرم می‌گرفت. برای همین من و سوگل اومدیم اینجا خونه‌ی خانجون که مادره حاجی موحده. تنها زندگی می‌کرد. هرچقدر بهش اصرار می‌کردن اینجا رو بفروشه و بره نزدیک بچه‌هاش یا با اونا زندگی کنه می‌گفت الا و بِلا من تو همین خونه هستم که هستم تا وقتی بمیرم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخندم عمیق شد. نگاهی دور تا دور اتاق انداختم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- می‌گه این خونه برام پر از خاطره‌اس. با شوهر خدابیامرزش زمین اینجا رو خریدن و ساختن. الانم منصور همه‌اش می‌گه بریم خونه‌ی دیگه و مستقل زندگی کنیم ولی من می‌گم نه، دلم می‌گیره به رفتن فکر می‌کنم. خیلی به خانجون وابسته شدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سینا استکان خالی چای را داخل سینی گذاشت و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خدا رو شکر که به قول خودت این فرشته‌ها، وارد زندگیت شدن و نجاتت دادن... شنیدم الانم تو شرکت خود حاجی کار می‌کنی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سری جنباندم و با یادآوری روزهای گذشته، کامم شیرین شد. آرنجم را روی میز گذاشتم و دست زیر چانه زدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آره... اوایل منشی حاجی شدم. نیمه‌وقت بودم و نصف روز درس می‌خوندم. یه سال بعدش شدم عروسِ حاجی، بعد از تموم شدن دانشگاهمم شدم یکی از کارمندای شرکت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سینا نگاهی به ساعت مچی‌اش انداخت. ابروهایش در هم رفت و با ناراحتی گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- وای سوگند... من باید برم. جایی قرار دارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تازه داشتم احساس راحتی می‌کردم و آن بیگانگی و غم از دلم رفته بود. می‌خواستم بیشتر از سینا بدانم و این رفتن بی‌موقع حال خوشم را زایل کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- کجا؟ مگه تو تهران کسی رو داری؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سینا از جا بلند شد و دستی لای موهایش کشید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آشنا نیست. برای اجاره خونه باهاش قرار دارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- واسه خودت؟ که گفتی برای همیشه می‌خوای بیای تهران؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با خنده‌ی ملایمی گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- برای خودمم باید اجاره کنم ولی اینو نه، اینو واسه حشمت می‌خوام. صابکارمه... برای من یه جورایی مثل همین حاجی موحد واسه تویه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

باز ساعتش را نگاه کرد و انگار حسابی دیرش شده بود. فرصت سؤالات بیشتری نداشتم و سینا سمت در رفت. دستپاچه گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- کارات تموم شد باز بیا همینجا. منتظرتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهش مهربان و قدرشناسانه بود. گونه‌ام را آهسته با دو انگشت فشرد و لب زد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- قربونت برم من... چشم اگر شد باز میام. فعلا کار نداری؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه... برو به سلامت. اما زودتر بیا!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به دنبالش از اتاق بیرون رفتم. تا پشت در بدرقه‌اش کردم. منصور و خانجون هم همراه بودند و کلی تعارف و خوش و بش کردند؛ خواستند سینا شام را پیش ما باشد و حتی شب را هم بماند. سینا در آخر پذیرفت و با خداحافظی کوتاهی راهی شد. سوگل اما تمام مدت توی اتاقش بود. دلیل نیامدنش را نمی‌دانستم. نه سینا را به یاد می‌آورد که تصور کنم شاید کینه‌ای به دل دارد، نه اهل خجالت بود تا فکر کنم از سر شرم خودش را حبس کرده است. وارد خانه که شدم صدای زنگ تلفن بلند شد. فاصله‌ام با تلفن کم بود و سمتش رفتم. همین که دستم روی گوشی رفت، سوگل از اتاقش بیرون آمد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- با من کار...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قبل از اینکه حرف سوگل تمام شود یا من به خوبی متوجه حرفش شوم، گوشی را برداشته بودم و جواب دادم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- الو... بفرمایید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سوگل سر جایش خشکش زده بود و آن طرف خط، صدایی جز صدای ماشین و خیابان و بوق به گوش نمی‌رسید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- الو... بفرمایید؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دو مرتبه تکرار کردم و این بار بدون اینکه پاسخی بشنوم تماس قطع شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گوشی را آهسته گذاشتم و اخم‌هایم در هم رفت. با لحن توبیخ‌گری رو به سوگل گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- کی بود؟ چرا قطع کرد؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سوگل شانه بالا انداخت و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- من از کجا بدونم؟ تو گوشی رو برداشتی، از من می‌پرسی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عصبانی شدم و تشر زدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- الان نگفتی با تو کار دارن؟ چرا قطع کرد پس؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سوگل حرص‌آلود لب و دندان فشرد و جواب داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اولا که اگه فهمیدی با من کار دارن چرا جواب دادی؟ دوما هم دوستم قرار بود همین ساعت بهم زنگ بزنه، حالا شاید از شانس بدم یه مزاحم زنگ زده. به من چه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رو گرداند و با قهر سمت اتاقش رفت. نگاه عصبی‌ام دنبالش بود که منصور جلو آمد. لبخند روی لب داشت و خونسرد گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- سخت نگیر سوگند... حالا هرکسی که بود. چرا عصبانی میشی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با غیظ و در حالی که سعی داشتم صدایم بالا نرود از بین دندان‌های به هم فشرده‌ام، گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اگه پسر باشه چی؟ اگه یکی از این جوجه فاکلی‌های دانشگاهی دور و برش بپلکه و هوش از سرش ببره چی؟ چجوری عصبانی نباشم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

منصور مقابلم ایستاده بود. دست‌هایش را روی سینه گره زد و سر روی شانه خماند:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مگه من کم زنگ می‌زدم خونه‌ی خانجون؟ مگه کم با هم تلفنی حرف زدیم؟ چی شد؟ آسمون به زمین رسید؟ نوبت به سوگل که رسید، آسمون تپید؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کمی آرام شدم. رو گرداندم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ما فرق داشتیم. یعنی من فرق داشتم. حد و حدود خودمو می‌دونستم. حواسم بود دارم چکار می‌کنم ولی سوگل چی؟ چند وقته بهش شک کردم. کار دستمون نده خوبه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

منصور پوزخندی زد. دست‌هایش پایین افتاد و همان‌طور که سمت آشپزخانه می‌رفت گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تو اینجوری فکر می‌کنی. مشکل اینه هنوز سوگل رو بچه می‌بینی. اونم بزرگ شده. اونم می‌فهمه و خوب و بدش رو تشخیص می‌ده. حالا خیلی نگرانی، بشین باهاش دوستانه حرف بزن. راهش توپ و تشر نیست. مثل آقاجون و مامان خودم نباش که همیشه می‌خواستن حرف، حرف خودشون باشه و همه چی باب میل اونا باشه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دنبالش قدم برداشتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بزرگتر خیر و صلاح بچه رو می‌خواد. چهار تا پیرهن بیشتر...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حرفم تمام نشده بود که دو مرتبه زنگ تلفن به صدا در آمد. فورا روی پاشنه چرخیدم که منصور مچ دستم را گرفت. با صدای آهسته و آمرانه گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بذار خودش جواب بده سوگند!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تا لب باز کردم که اعتراض کنم، سوگل از اتاقش بیرون پرید و سمت تلفن رفت. گوشی را برداشت و نگاهش سمت من و منصور بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- الو...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کمی مکث کرد. پشتش را به ما کرد و حین حرف زدن صدایش آنقدر ضعیف بود که جز پچ‌پچ چیزی شنیده نمی‌شد. حرصم گرفت. با غیظ به منصور نگاه کردم که مانعم شده بود. نفهمیدم در آن حال، چطور این کلمات را کنار هم چیدم و بی‌فکر رو به منصور گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- لطفا تو تربیت سوگل دخالت نکن!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشم‌های منصور درشت شد. با اندکی تعلل، دستم را رها کرد و به وضوح دیدم که رنگش سرخ شد. جا خورده بود و اصلا توقع چنین حرفی را از من نداشت. خودم هم از خودم تعجب کردم که چطور این حرف را گفتم! سوگل را بزرگ کرده بودم و حسم فراتر از یک خواهر بود. خودم را مادر و صاحب اختیارش می‌دانستم. همان اندازه هم به سرنوشت و انتخاب‌هایش حساس بودم. منصور حرفی نزد و با دلخوری رو گرداند. صدای گوشی که روی تلفن گذاشته شد توجه‌ام را جلب کرد. سوگل تماس را قطع کرده بود و سمت اتاقش می‌رفت. نتوانستم بی‌تفاوت بمانم و دنبالش راه افتادم. درست زمانی که وارد اتاق شد و خواست در را ببندد، دستم را روی در گذاشتم. نگاهش به چشم‌هایم خیره ماند و آهسته قدمی عقب برداشت. وارد اتاق شدم و همین که در را بستم با تحکم پرسیدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- کی بود؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کلافه نفسی بیرون داد و لب زد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- دوستم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- کدوم دوستت؟ چرا اینقدر یواش حرف زدین؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

موهای فرفری‌اش را پشت گوش زد و اخم به چهره نشاند. صدای معترضش بالا رفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- سوگند می‌شه اینقدر به پر و پای من نپیچی؟ می‌شه اینقدر سین جیمم نکنی؟ بچه مدرسه‌ایم مگه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دست‌هایم را مقابل صورتش تکان دادم و صدایم را بلند کردم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- من خوبی تو رو می‌خوام سوگل بفهم. حواسم بهت هست. می‌بینم سر به هوا شدی، می‌دونم دروغ می‌گی. فکر آینده‌ات باش دختر.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.