ماه در مه به قلم محبوبه لطیفی
پارت صد و شصت و نهم :
درب که بسته میشود، محمد با اخم مچ دستم را میگیرد.
- خب نظرت چیه من الان صبرم سر برده؟
با گنگی نگاهش میکنم. هنوز اتفاقی که در حال رخ دادن است را نفهمیدم که دستم رها میشود. دست محمد اما بیکار نمیماند و به طرف دکمه مانتو میرود.
- یادته بار اول که دیدمت بهت چی گفتم؟
بار اول را به یاد ندارم. محمد بیمار بود و برای من مانند بقیه بیماران. هنوز جوابش را ند
لطفا صبر کنید...