اینکا به قلم شهره احیایی
پارت پنجاه و یک :
صدای زنگ در را شنید و دقایقی بعد جیغ خوشحالی نگار .
- عمو یزدان!
خنده روی لبش نشست جلوی آینه موهایش را مرتب کرد و بیرون رفت
نگاه یزدان به سمتش کشیده شد با ذوق نگار را از دوشش پایین گذاشت:
- بهبه! آباجی خانم... کجایی دختر؟!
نهال با نیش های باز طرفش رفت. یزدان آغوش باز کرد و سر نهال وسط سینه برادر مأمن گرفت.
- دوباره بوی گندعرق میدی؟!
یزدان با حرف نهال سرش را عقب ف
لطفا صبر کنید...
