پارت شصت :

انگشتانش را به دور دسته‌ی کیفش حلقه کرده و به تینا نگاه می‌کرد که به خواب رفته بود. نور عصرگاهی از پنجره، به درون اتاق صورتی رنگ او می‌آمد و فضای دلپذیری ایجاد کرده بود.
- بفرمایید بشینید!
ستایش با شنیدن صدای پرستار جوان نگاهش را از چهره‌ی جدید تینا گرفت و نگاهی به اطرافش انداخت تا صندلی مورد نظر را پیدا کند.
- با آرامبخش خوابیده؛ ولی دیگه چیزی نمونده که بیدار بشه!
ستایش چ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۷۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • چیپسی

    1

    نمیدونم برای من فقط عجیبه یا نه... چجوری ستایش با میکائیل کنار اومد و سهندو گذاشت کنار اونم بعد ۸ سال ک با سهند بود

    ۳ ماه پیش
  • کیمیا

    0

    کاش یه عکس دیگه هم از میکائیل داشتیم

    ۳ ماه پیش
  • asall

    1

    میکاییل عزیزم😭 کوفت ستایش شی

    ۹ ماه پیش
  • Roghayyeh

    0

    آخی😍🥲بالاخره

    ۱ سال پیش
  • Setareh

    0

    یعنی تینا الان بیناییش رو از دست داده؟

    ۱ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    بله متاسفانه 💔

    ۱ سال پیش
  • نیلوفرسامانی

    1

    فک کنم ستایش دیگه سهند رو فراموش کرد💔💔💔💔 ولی سهند هنوز به فکرشه💔

    ۱ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    آره می‌خواد فراموشش کنه... شوهر دسته گل بهش دادم چرا فراموش نکنه

    ۱ سال پیش
  • هدی

    0

    آخرش نتونست عاقل بشینه

    ۲ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    ای کاشششش عاقل می‌بود.... ای کاش

    ۱ سال پیش
  • فاطمه

    0

    سرنوشت چه کار هایی که نمی کند و حالا ستایش توانسته این زندگی بپذیرد و اما میکائیل اون چی امید برای زندگی خوشبخت دار 🤔🦋

    ۲ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    🥲

    ۲ سال پیش
  • نسترن

    0

    خب آخه چرا میکائیل باید مرموز باشه😒!من ازش خوشم میاد

    ۲ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    خب چه اشکالی داره یه مرموزِ دوست داشتنی باشه؟😅

    ۲ سال پیش
  • Zahra

    1

    خب دیگه وقت لالاعه برید بخوابید بچه ها🤭

    ۲ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    😂😂😂

    ۲ سال پیش
  • ساناز

    0

    ❤️💜💚🩶🤍🩵💙💛🤎🧡

    ۲ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    💚💚💚

    ۲ سال پیش
  • م

    0

    میکائیل هم مرموزه هم ازیه باند اینجوری کسی زنده نمیتونه خارج بشه پس به هرحال نمیتونه خواسته ستایش رو انجام بده

    ۲ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    وای من خیلی خیلی خوشحالم که بدون خوندن مهمیزها به این نتیجه رسیدی🤩🤩🤩توی مهمیزها کاملا به این موضوع پرداخته شده که راه برگشتی وجود نداره و دقیقا همین باعث میشه که میکائیل نتونه به حرف ستایش گوش کنه

    ۲ سال پیش
  • پرنیا

    0

    بندو آب داد که 😒☹️ حسم میگه نفوذیه میکائیل

    ۲ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    چقدر همه درمورد میکائیل هم عقیده‌اید🤭

    ۲ سال پیش
  • م.ر

    1

    پس ستایش دیگه کنار اومد با میکاییل ولی میکاییل خیلی مرموزه🙂

    ۲ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    موافقم😌

    ۲ سال پیش
  • نهال

    0

    😍😍😍😍

    ۲ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    🤩🤩🤩

    ۲ سال پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!