اینکا به قلم شهره احیایی
پارت سی و چهارم :
حرفِ امروز و دیروز نبود حرفِ ده سال رفاقت و هفت، هشت سال شراکت بود.
اردلان پشت به او با صدایِ آهستهای با گوشی حرف میزد هاویار نگاه مشکوکی به او کرد لابهلای موهای مشکیاش تارهای سپید سرک کشیده بودند. نفسِ بلندی کشید یک روز باید وقت میگذاشت و پایِ ناگفتههای اردلان مینشست.
گوشی روی پیغامگیر رفت و صدای شادِ دلنیا در سالن پیچید
-سلام داداش! می دونم خونه نیستی هروقت
لطفا صبر کنید...
