شکار او به قلم حدیث افشارمهر
پارت صد و نوزده :
و با پوزخندی که زد عقب کشید. توی ذهنم همه ی جوانب رو بررسی کردم نزدیک ترین پایه های شمع همون هایی بودن که الان ازشون دورم. تنها چیزی که دم دسته هیچه!
باید خودم را فعلا بیحال و بی جون می گرفتم تا نفهمند تهدیدی حساب می شوم.
هانتر چشمانش را روی من گرداند و سپس به چیزی خیره شد. نگاهش را دنبال کردم و به چاقویی که از روی میز شام به زمین افتاده بود رسیدم.
توی اون تاریکی سخت می شد که برق Ú
مطالعهی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۸۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
لیلا
0♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️
۲ سال پیشثریا
0توروخدا سالم بمونین
۲ سال پیشنفیسا
0عالی بود حدیث جون.عالی.مرسی ازت.مرررسی💙♥️💙🙏🏾💐💋🌷
۲ سال پیش
حدیث افشارمهر | نویسنده رمان
جاناااا
۲ سال پیشسوگل
0اووووف حال کردم تو بهترینی دختر🧡🫂
۲ سال پیش
حدیث افشارمهر | نویسنده رمان
بهترین تویییی
۲ سال پیشسوگل
0😚
۲ سال پیشساناز
0🧡🩵💜❤️🤍🩶💚💛🤎💙
۲ سال پیشحنا
0این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد
Aa
0جالب وهیجانی 🙏🌸
۲ سال پیشکُلثوم
0وبالاخره اِلاّ یه تکونی به خودش داد
۲ سال پیش??
0بسیار عااااااالیییییی
۲ سال پیشفاطمه ❤️
0به به دخترمون داره یاد میگیره😁 آفرین بزنید لهشون کنید 😈😈 ممنون حدیث جان 🌟
۲ سال پیشدیانا
3به به زوج خشن برگشتن
۲ سال پیشنشمین
0الا هم خوب درسشو بلد الحق ک دست پرورده هانتر خسته نباشی عزیزم
۲ سال پیش
حدیث افشارمهر | نویسنده رمان
ماچ
۲ سال پیشNajme
0به الای خودمه اصلا حقشه بچه ن.نه 😒😂دخترمون دیگه عروسک نیست آنابله
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

مادمازل
2دو دقیقه داشتیم از صحنه های عاشقونه لذت میبردیم ها 😒 😅 🤦🏻 ♀️ وحشی ها حمله کردن فکر نمیکردم آرن زورش به فرید نرسه 😓 سگ ها هم نیستن 😣 قاب عکس هارو دوباره زد به دیوار؟ آخه جمع شون کرده بود... پوف دختر جان لطفا چشم ازشون برندار که غافلگیر نشی حواست کجاست🤦🏻 ♀️ اینا جه قدر پروان 😤 🤬