پارت بیست :

یک هفته بعد.
*
_میدونی چقدر دروغ سرهم بافتم چقدر...
ماهیر بدون معطلی دستش را دور گردن لیلا انداخت.دوشادوش هم قدم بر می داشتند.
_امان،مادرزن ماهم خیلی کینه‌ایه ها..
لیلا ایستاد.
_اما کم چیزی هم نبود،یعنی اونجوری تو خونه مارو دید،حق داشت زنه..
ماهیر گردنش را کج کرد وشانه بالا انداخت.دستش را از دور گردن لیلا برداشت.
_اما خودت گفتی که بهش توضیح دادی،پس دیگه لزومی ن

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۴۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • زهرا

    0

    نمیدونم چرا ماهیر اینهمه از خودگذشتگی میکنه!! چرا پولاتو میدی مگه خودت لازم نداری

    ۱ هفته پیش
  • زهرا

    0

    سلام من از اینجاا✌️😂

    ۱ هفته پیش
  • مادمازل

    2

    من نمیفهمم چرا هی میگه اشتباه لیلا 😐 من میام میگم بپر تو چاه تو باید بپری بعد بگی چون تو گفتی من اینکارو کردم پس تقصیر تو بود 🤦🏻 ♀️ پوووف امیدوارم ماهیر ادامه نده واقعا این راه درستی نیست...

    ۴ ماه پیش
  • م

    0

    عالی

    ۲ سال پیش
  • پناه

    0

    عالی

    ۲ سال پیش
  • اکرم بانو

    1

    چرافک میکنم ماهیرمشکوکه

    ۲ سال پیش
  • واقعا عالی است

    0

    این رمان حرف ندارد ولی آخرش به نظرن ماهیرلیلا بدبخت میکند بعد میرود

    ۲ سال پیش
  • Zarnaz

    1

    عالی بود مرسی فرگل جونم 😍💋❤️

    ۲ سال پیش
  • ساناز

    0

    💛🧡🤎💚🩶🤍❤️💜💙🩵

    ۲ سال پیش
  • م.ر

    1

    اوه اوه لیلا سر مامان دور دیده مادر همچین بیراه نمیگفته پول قرض داده ماشین میده

    ۲ سال پیش
کپی شد!