اینکا به قلم شهره احیایی
پارت بیست و نهم :
ترمینال شلوغ بود همه درحال رفت و آمد. عدهای خوشحال به نظر میرسیدند ولی بعضیها غمگین و ناراحت از ذهن نهال گذشت 《حتما عزیزی رو دارن بدرقه میکنن》
هاویار بلیط خریده بود و کنارِ هم روبهروی باجه نشسته بودند.
آنقدر ناخنش را کف دستانش فشرد تاجایش به سوزش افتاده بود. آب دهانش را فرو داد:
-پسرخاله من کاشون بر نمیگردم.
هاویار لنگه ابرو بالا انداخت:
-مگه دست خودته!
نÙ
لطفا صبر کنید...
